" گپی کوتاه با دوستان "
سلام خدمت تمام دوستان و عزیزانی که در این مدت کوتاه افتخاراشنائی با انها را پیدا کردم حقیقتا امدم وبلاک را اپدیت کنم .دیدم دوست عزیزم امیر به نکته قشنگی اشاره کردن دوستان در نیمه های شب یا صبح زود به وبلاک خودشان مراجعه میکنند و نظر میدهند . از تمام شما عزیزان سپاسگزارم . همانطور که قبلا گفتم برای این وبلاک واقعا افتخار است که در عرض دو ماه بیش از 3000نفر بازدیدکننده داشته ( من 3 بار کنتور وبلاک را عوض کردم و اگر به تاریخ نصب همین کنتور مراجعه کنید متوجه میشوید در عرض 18 روز نزدیک 983 نفر به اینجا امده و خوشبختانه با این کنتور نمیشود به دلخواه عدد داد . از ارش ممنون که ادرس این کنتور را داد ) این نشان میدهد جوانان ما بیش از هر چیز طالب علم و معرفت پنهان این جهانند . امیدوارم بتوانم برای شما عزیزان مطالبی تعیه کنم که از خجالت شما در بیایم . احسان عزیز امیدوارم امتهانهایت را خوب داده باشی از اینکه دوباره به ما سر زدید خوشحالم . دو عزیز بنام امیر همیشه به من لطف دارند دست هر دو شما عزیزان درد نکند . ارش عزیز از شما هم سپاسگزارم . مارال جان از بابت ادرس ان سایت بسیار ممنونم خیلی عالی بود . لطف شما همیشه بیادم میماند . باید به ارش بگویم در وبلاکش این ادرس را بگذارد تا تمام دوستان از ان استفاده کنند . هوشنگ .هومن .مریم .زهرا . نیلوفر . پیام و دکتر سینوهه ممنون که همیشه به وبلاک خودشان لطف دارند . در اخر وبلاک "اهرام تفکر فرازمینی " اپدیت شده . حتما سر بزنید مطمعنم از مطلب ان " اهرام در زیر اب قسمت دوم " لذت خواهید برد . حتما کامنت بگذارید
" یک مقدمه کوچک "
در کشور انگلیستان مراکز بسیاری در زمینه روح و اتفاقات مربوط به ان وجود دارد . اما معتبرترین مرکز در ان کشور " مرکز روح بریتانیای کبیر" است که حدود 500000 عضو دارد . یک مرکز دیگر نیز وجود دارد بنام " ثبت اسناد و مدارک معتبر سلطنتی " که در این اخری اکثرا مدارکی نگهداری میشود که مربوط به اتفاقات و مسائلی است که مربوط به خانواده سلطنتی میباشد . مطلبی را که امروز میخواهم تعریف کنم یکی از اتفاقاتی میباشد که اسناد و مدارک ان در هر دو مراکزی که در بالا عنوان شد نگهداری میشود . حتا از روی ان چندین فیلم مختلف تهیه شده بیش از 50 بار این مطلب در روزنامه های مختلف انگلیس و روزنامه های دیگر به چاپ رسیده شاید این مدرک به ثبت رسیده تنها مدرکی باشد که در موزه کاخ سلطنتی به صورت عمومی برای بازدیدکنندگان گذاشته شده . کپی از این مدرک به همراه یک بازوبند در موزه لوور پاریس میباشد . طبق اماری که توسط موزه لوور منتشر شد بعد از تابلو مونالیزه این مدرک به همراه بازوبند در رتبه چهارمین جائی است که علاقه مندان از ان دیدن میکنند .
" دست مومیائی "
دست موميايی ملكه 3 هزار ساله مصر زنده مي شود و انتقام خود را از كاهنان امروز می گيرد عكس هايی كه همسر لويی هامان سياح معروف فرانسوی از روح ملكه عصيانگر مصر گرفته است و بازو بندهای اهدايی وی در موزه لوور موجود است. در يك جلسه سخنرانی كه در حضور ملكه انگلستان برگزار می شد، ملكه اليزابت از لرد ”هاليفاكس“ درخواست كرد تا يكی از خاطرات عجيب خود را كه تاكنون در جايی بازگو نكرده است. برای افراد حاضر در آن جلسه بيان كند. لرد ”هاليفاكس“ اين درخواست را پذيرفت و طی مقدمه كوتاهی اظهار داشت:
اخيراً فرهنگستان پادشاهی علوم در انگلستان موضوع بازگشت ارواح را مورد مطالعه قرار داده و از مردم انگلستان درخواست كرده بود كه آنچه اطلاعات درباره بازگشت مردگان دارند به فرهنگستان ارسال کنند كه بعضی از آنها حتی عكس ها و نقشه هايی را نيز جهت استناد ارسال كرده بودند. من قبل از بيان يك واقعه مستند شما را از تمسخر و تخطئه اين مساله برحذر می دارم. به ويژه درباره حادثه اي كه برايتان حكايت خواهم كرد. زيرا علاوه بر من كنت ”لويی هامان“سياح و جهانگرد بزرگ فرانسوی كه افتخار حضورشان را در اين مجلس داريم و اكثر كشورهای جهان را سياحت كرده است در اين مورد شهادت خواهد داد. به طوری كه ”لويی هامان“ مي گفت: لرد”هاليفاكس“از ادامه صحبت خود منصرف شد و از سياح معروف فرانسوی خواهش كرد تا خودش روی صحنه بيايد و ماجرای دست خونين ملكه مصر را براي حضار تعريف كند. با تشويق حاضر ”لويی هامان“ پيش تربيون قرار گرفت و گفت: باور كنيد نه به خاطر غرابت موضوع، چون خودم و همسرم شاهد اين قضيه هراس انگيز بوده ايم قادر به صحبت در اين باره نيستم. من از دوست عزيزم ”هاليفاكس“ خواهش می كنم اين زحمت را از شانه ناتوان من بردارد و خودش به شرح موضوع بپردازد. لرد ”هاليفاكس“ به اجبار رشته سخن را به دست گرفت و گفت: ”لويی هامان“ تا چند سال قبل كه دست موميايی شده اي كه حدود 3 هزار سال از مرگ صاحبش مي گذشت را در اختيار داشت و من از شخص او شنيده بودم كه چگونه و در چه شرايطی آن دست بريده را صاحب شده و به چه علتی ناگريز پس ازدو سال آن را از خود دور نموده است. هنگام كشف مقبره ”توتان خامون“ در منطقه ای معروف به دره پادشاهان، مردم بومی مصر با خاطری آشفته و لحنی هراسناك می گفتند: چون اروپاييان به نام علم و دانش مقبره فرعون را شكافته اند و خواب 3 هزار ساله او را آشفته كرده اند فرعون ازآنان انتقام خواهد گرفت“.حتی دانشمندانی كه از تاريخ فراعنه و مصر باستان اطلاعات عميقی داشتند و به هيچ وجه ترديدی در صحت اظهارات آنان نمي رفت از خودنمايی و انتقامجوييی اشباح و ارواح حكاياتی باور نكردنی كه خود شاهد آن بوده اند نقل می كردند ( من در وبلاک دیگرم بنام " اهرام تفکری فرازمینی " مطلبی درباره نفرین اهرام گذاشته ام ) و مي گفتند: ”جسد موميايی شده يكی از فراعنه مصر در موزه مصر زنده شده و پس از يك سلسله عمليات ناپديد شده است“. حتی از وی فيلمبرداری هم كرده بودند( در اینده در اینباره مطلبی خواهم نوشت ) اما آنچه را كه من قصد دارم بگويم از آن هم عجيب تر است. يك روز كه به خانه ”هامان“ رفته بودم ”لويی هامان“ برای من گفت اين دست موميايي شده را ”پاشا خديو اسمعيل“ يكي از پادشاهان مصری كه مدعی بود از نسل فراعنه مصر است به من هديه داده است . چون من بيماری مالاريای پاشا خديو اسمعيل را با داروهايی كه از فرانسه به همراه برده بودم درمان كرده بودم. او به عنوان قدرشناسی و اين كه هميشه به ياد او باشم اين دست موميايی شده را كه بازو بندی گران بها بر بازوي خود داشت. به من داد و گفت: اين هديه گرامی ترين و گرانبهاترين چيزی است كه در اختيار دارم و در تمام مصر نظير آن يافت نمی شود، زيرا اين دست متعلق به ”توتان خامون“ يكی از هفت دختر فرعوني است كه قبل از ”توتان خامون“ بر مصر سلطنت می كرده است. ”توتان خامون“ كه اين دست موميايی شده به وی تعلق داشت بر عليه پدر خود دست به شورش زد و سرزمين هايی را نيز متصرف شد. اما كاهنان معابد او را به اتهام عصيان عليه پدر تكفير كردند و با سپاهيان معابد به فرعون پيوستند و شاهزاده خانم را شكست دادند. اما چون شانس ملكه عاصی بلند بود در ميان جنگ كشته شد و كاهنان برای اين كه او را به مجازات برسانند دست راست او را بريدند تا دست وی كه با شمشير عليه پدرش به حركت در آمده و باعث مرگ بسيار از مردم مصر شده بود در گور همراه پيكر او نياسايد و در نتيجه تا دنيا دنياست پيوسته در عذاب دايم باشد. مصريان قديم عقيده داشتند: تمام اجزاء مردگان به ويژه رجال، فراعنه و افراد خاندان آنان در يكجا دفن شود تا دچار عذاب نشود، و حتی اگر يك بند انگشت هم از جسدی گم ميشد آنقدر جستجو می كردند تا عضو گمشده را به جای خودش بازگردانند. تابوت ”توتان خامون“ در كناره دره فراعنه قرار داده شد. ولی طبق حكم كهنه معابد و سوگندی كه درباره مجازات او ياد كرده بودند،دست موميايی شده ملكه عاصی در تابوتش گذاشته نشده و مدت 30 قرن دست به دست می گشت تا بالاخره از طريق ”پاشا خديو اسمعيل“ به من هديه شد و من نيز آن را به همراه خود به انگلستان آوردم و در سالن موزه شخصی خودم گذاشتم. ”لويی هامان“ كه به هيجان آمده بود و مثل اين بود كه طرز گفتار لرد ”هاليفاكس“ چندان راضی به نظر نمی رسيد، خودش ادامه داد ماجرا را بر عهده گرفت و گفت: من شخصا به هر كجا كه مسافرت می كردم،حتی در مسافرتهاي طولانی اين دست را از خود جدا نمی كردم چون هميشه وحشت داشتم كه مبادا به خاطر آن بازو بند قيمتی كه بر بازو دارد آن را از من سرقت كنند . يك روز كه در خانه مسكونی ام در ايرلند بودم متوجه شدم كه دست موميايی كه به سختی و استحكام چوب آبنوس و به رنگ تيره تنباكويی بود، تغيير وضع داده و انگشت سبابه اش را با وضع معناداری به طرف سقف اتاق نشانه رفته است. لحظاتی چند با دقت به آن نگاه كردم و از خدمه و همسرم درباره علت اين مورد عجيب سوال كردم ولی آنها هم از علت آن تغيير حالت بی خبر بودند. ناگريز با فشار زيادی كه بر آن انگشت وارد آوردم آن را مجدداً به حال اولش بازگرداندم. روز بعد با صدای جيغ يكي از خدمه به طرف سالن موزه ام دويدم. ابتدا فكر كردم سرقتی به اشياء موزه واردآمده است اما موضوع سرقت در كار نبوده با كمال تعجب ديدم كه گوشت و عضلات آن دست نرم شده است و در رگهاي آن خون وجود دارد و قطراتی از خون بر روي شيشه ميز چسبيده است. اكيداً غدغن كردم نه همسرم و نه مستخدمه ام در اين باره حرفی با كسی بزنند. زيرا توجيه اين مساله غير ممكن بود. اما در ماه ”می“ سال بعد پس از مدتی كه دست ملكه عاصی مصر به حالت اوليه خود بازگشته بود مجدداً آثار حيات در آن ظاهر شده و خون تازه از آن می چكيد. وقتی به تقويم مراجعه كردم متوجه شدم اين اتفاق دقيقاً در روز بيست و دوم ماه می هر سال اتفاق می افتد و دست مرده زنده می شود چون سال بعد در همان تاريخ دست را زير نظر گرفتم متوجه شدم آن دست موميايی شده مثل دودی از روزنه صندوق شيشه اي خارج شد. در اتاق را باز كرد ورفت و سحرگاه بازگشت و به همان صورت در صندوق جاي گرفت و شروع به زنده شدن نمود. چون می ترسيدم دچار جنون شده باشم از "داستن" كه از دوستانم بود و از پزشكی قانونی دكتر جانسون ولرد ”هاليفاكس“ عزيز دعوت كردم و از آنها كه دست موميايی شده ام را بارها در سالن موزه ام ديده بدند شگفت زده تاييد كردند كه آثار حيات كامل در آن دست موميايي موجود است و حال اين كه 3 هزار سال از موميايی شدن آن گذشته است . ”لويی ماهان“ يك گواهينامه رسمی از پزشكی قانونی و يك مجوز رسمی از دادستان و يك تاييد نامه رسمی از لرد ”هاليفاكس“ به حاضرين نشان داد كه اين ماجرا را تاييد می كردند. وقتي در آرشيو پليس اسكاتلند يارد وقايع شب تا صبح بيست و دوم ماه می سه سال اخير بررسی شد، متوجه شديم دست موميايی به سراغ چند نفر مصری كه در نقاط مختلف كشورهای فرانسه، آلمان و انگليس زندگی می كرده اند رفته و آنها را به قتل رسانده است و چون پليس هر سه كشور نتوانسته اند رد پايی از قاتل بدست آورند نام وی را دست خفه كننده نهاده اند و شب های بيست و دوم ماه می نيز گشت خود را چند نفره مي كنند( به امید خداوند در این باره هم مطلب خواهم نوشت ) اما باز هم قتل طبق معمول رخ می داد و هيچ رد پايی هم از قاتل بر جای نمی ماند . در قانون انگلستان هم براي مجازات يك دست موميايی شده جنايتكار مجازاتی معلوم نشده بود و اصولاً اثبات اين مساله كاری غير ممكن بود. در ماه اكتبر همان سال، به علت بروز انقلاب در ايرلند، زندگی در آن كشور بسيار دشوار شد. من و همسرم تصميم گرفتيم ايرلند را ترك كنيم و براي مدتی ساكن انگلستان بشويم تا اوضاع ايرلند بحران زده آرام گيرد. به همين منظور اموال و اجناس خود را بسته بندی كرده و به تدريج به لندن ارسال كرديم. خدمه را نيز در شب آخر اقامتمان در ايرلند مرخص كرديم و من و همسرم تصميم گرفتيم روز بعد آن كشور را ترك كنيم اما در همين لحظه حيرت زده مشاهده كرديم از آن دست موميايي كه مجدداً زنده شده است خون مي ريزد. ما كه نمي توانستيم با آن كيفيت يك دست بريده خون آلود را به همراه خود از كشور خارج كنيم، به اتفاق همسرم تصميم گرفتيم آن را در آتش شومينه ديواری مان بياندازيم و خودمان را از شر نگهداری آن آسوده كنيم. من با ترس و لرز فراوان دست خون ريز را برداشتم و در حالی كه همسرم دعا مي خواند آن را در شومينه سوزان انداختيم. ”لويی هامان“ در حالي كه رنگ از چهره اش پريده و زبانش به لرزه افتاده بود، جرعه ای آب نوشيد و گفت: خدای من به محض اين كه دست را در آتش انداختيم واقعه ای رخ داد كه تا كسی به چشم نديده باشد نمي تواند باور كند،زيرا به عقل راست نمي آيد. ابتدا شيشه های در بزرگ تالار با صدای مهيبی شكست و ما تصور كرديم جمهوريخواهان و يا انقلابيون به خانه ما هجوم آورده اند. در حالی كه ازدر عقبی منزل قصد فرار داشتيم ناگهان در بلوطی و محكم تالار اصلي منزل تحت فشار فوق العاده ای شكست و با صدای مهيبی وسط تالار افتاد. از جای در كه از جای كنده شده بود محوطه باغمان را كه نور ماه روشن شده بود ديديم روي سكويی زنی كه فقط سر و شانه هايش پيدا بود بی حركت نشسته بود وقتی ما را متوجه خود ديد از جا برخاست و وارد سالن شد و مستقيماً به طرف آن اجاق رفت. در روشنايی چراغ و آتش شومينه اندام وي كاملا ديده مي شد. روی سرش تاجي زرين می درخشيد و بر اطراف آن انوار رنگارنگی ديده مي شد. گرداگرد آن ماريی عظيم كه علامت خانوادگي فراعنه قديم مصر بود به چشم می خورد كه حلقه زده،اما آماده حمله به نظر می رسيد. از كلاه و جواهرات كمربندش اشعه اي نوراني
می درخشيد كه نور چراغ و شعله آتش را تحت الشعاع قرار داده بود. همسرم اشاره مرا دريافت و تند تند از او عكس می گرفت. آن زن مقابل شومينه خم شد و بازوی چپ خود را در آن آتش سوزان فرو برد و دست راستش را كه ما در آتش انداخته بوديم برداشت و ما در نهايت وضوح ديدم كه دو دست خود را در بالاي سر به هم وصل كرد. شاهزاده خانم زير اين شبح جز همان شاهزاده خانم باستانی عاصی مصر نبود. به عقب بازگشت. به در خروجي نزديك شد. لحظه ای با ديدگانش كه گويی در فضاي سالن بر جاي گذاشته بود به ما نگاه كرد و گفت: دوران 30 قرن مجازات من تمام شد. انتقام خود را نيز از اعقاب آن كاهنان خيانتكار گرفتم و اكنون آلوده به آرامگاه ابديم باز می گردم . آنگاه دو بازو بند يكسان را از بازوان خود گشود و به طرف ما انداخت و رفت. ”لويی هامان” عكس ها و بازوبندها را به ملكه اليزابت تقديم كرد و با گزارشهاي ضميمه به موزه ملی انگلستان هديه شد. در حالي كه هنوز هم عده ای از حاضرين اين را يك داستان میدانستند.
Yahoo ID = Jalal_webid
دیوید جکسن رئیس پلیس ایالت یوتا مردی وظیفه شناس و پدری مهربان بود . او سالها پیش همسر خود را از دست داده بود و تنها همدم او پسرش تامز بود . تامز دوست داشت مثل پدرش یک پلیس بشود ولی نامزدش لوری با اینکار مخالف بود . انروز لوری و تامز به خانه پدر امده بودن تا به کمک او بتوانند مشکلشان را حل کنند . دیوید با صبوری به حرف انها گوش داد و سپس برای اینکه روز تعطیلشان خراب نشود به انها پیشنهاد کرد به یک سینما بروند او میخواست ان دو را کمی ارام کند و سپس در یک زمان مناسب با انها حرف بزند . ایستگاه مترو دقیقا جلوی خانه انها بود و انها تصمیم گرفتن با مترو بروند . انها انقدر مشغول صحبت بودن که اصلا متوجه نشدن کی وارد کوپه قطار شدن . قطار با سرعت زیادی حرکت میکرد و این کمی غیره طبیعی به نظر میرسید .در ان بعدظهر تعطیل باید قطار شلوغ باشد ولی اینگونه نبود انگار انها تنها سرنشینان ان قطار بودن . البته یکنفر هم چند ردیف جلوتر از انها نشسته بود . حس پلیسی دیوید به ان میگفت که باید خبری باشد . تامز و لوری هم همین احساس را داشتند . تامز به پدرش گفت فکر میکنم قطار را اشتباه سوار شده ایم و در همان لحظه رو کرد به طرف تنها مسافر قطار ببخشید اقا این قطار کجا

میرود.؟ ان مرد چهره رنگ پریده ای داشت و قیافه اش بیشتر به رهبر یک اکستر شبیه بود همانطور که داشت واگن را ترک میکرد به انها گفت این قطار به جایی نمی رود . لوری از ترس گریه میکرد . هنگامی که دیوید به طرف واگنی که مرد رفته بود دوید هیچ نشانی از او نبود تمام واگن های دیگر خالی بود از ان بدتر هیچ مسئولی و راننده ای در قطار نبود . دیوید نزد بچه ها برگشت سرعت قطار هر لحظه بیشتر میشد . دیوید احساس کرد نیروئی عجیبی انها را احاطه کرده . لوری از حال رفته بود تامز گفت حالا چکار کنیم پدر..دیوید او را دلداری داد..نترس پسرم مطمعن باش که اتفاقی نمی افتد..در همین هنگام سرعت قطار کمتر شد و بعد از چند لحظه کاملا ایستاد . انها به سرعت از قطار پیاده شدن اینجا همان جائی بود که سوار قطار مترو شده بودن جلوی خانه اشان . دیوید جکسون و پسر و عروسش بسیار متعجب بودند و خدا را شکر کردند که از این حادثه جان سالم بدر بردند. انها بطرف خانه رفتن . هنگامیکه میخواستن وارد خانه بشوند بوی شدید گاز از خانه خانم اوستر به مشامشان خورد . خانم اوستر بیوه زنی بود که همسایه دیوار به دیوارشان بود . دیوید چندبار او را صدا زد اما هیچ صدائی نشنید . انها مجبور شدند در را بشکنند . هنگامیکه وارد خانه شدند خانم اوستر بیهوش به روی مبل افتاده بود . تامز به سرعت شیر گاز را بست و پنجره ها را باز کرد . خانم اوستر پس از مدتی بهوش امد . او غذا را روی اجاق گذاشته بود و بخاطره اینکه سن بالایی داشت خوابش برده بود . لوری هنوز مضطرب بود و در اطاق قدم میزد . ناگهان صدای جیغ او دیوید و تامز را هراسان کرد . او با دست دیوار را نشان میداد به روی دیوار قاب عکسی بچشم میخورد . او همان مردی بود که در قطار دیده بودند . خانم اوستر گفت : او "الن" همسر من است حدود 29 سال پیش مرده , همیشه به من میگفت تو تنها نمی مانی من همیشه مراقب تو هستم
"این مطلب را از مجله روح که در امریکا چاپ میشود برایتان نقل میکنم "
Yahoo ID = Jalal_webid
محافظ اهرام قسمت دوم
انسان همیشه و در هر دوران تقلید پذیر بوده و هر کاری را دانسته یا نا دانسته از گذشتگان خود تقلید کرده که این تقلید ها را در قالب دینی ، عقیدتی و فرهنگی و ... به وضوح می توان دید . آیا تا بحال کسی از خودش پرسیده که چرا سران و پادشاهان تاج بر سر خود می گذاشتند ؟ چرا رهبران دینی و خواسته مقید به قبول و انجام آنها هستیم هر گروه و دسته بر اساس شغل خود دارای اونیفرم و لباس مخصوص خود هستند . آیا تا بحال کسی دلیل این را پرسیده ؟ چرا تا الان همگان تصور می کنند فرشتگان خدا لباسهایی سفید دارند و
دارای بال هستند ؟ چرا انسانها می گویند بعد از مرگ به آسمان پرواز خواهند کرد ؟ چرا در همه ادیان موقع دعا کردن رو به آسمان دعا می کنند ؟ و هزاران چرا دیگر آیا واقعا در زمانهای دور انسانها قدرتی را در فضا دیده اند که همه عبادتهای خود را به آن سمت انجام می دهند ؟فراعنه فکر می کردند خدایان مثل انسانها دارای اشکال ماده هستند و شکل و قیافه ای مانند انسانها دارند . مصریان می گویند که خدایان به وسیله کشتی های بزرگی از آسمان به زمین آمده اند و حکومت کرده اند . از بدو پیدایش انسان تا به حال گرایش نسبت به قدرتی بالاتر در انسان وجود داشته و همیشه خدایی را که از لحاظ قدرت مافوق انسان است را می پرستیده و هنگام دعا دست به آسمان بلند می کند . پس این نشان می دهد که همواره انسان خدای خود را در آسمانها جستجو می کرده . به این ترتیب می توان گفت فراعنه برای اینکه به خدایان خود نزدیک تر باشند اهرام را با ارتفاعات بسیار بلند ساخته اند . بر طبق ادعاهای باستان شناسان مصریان عقیده داشتند خدایان ، آنها را به عنوان انسان برگزیده انتخاب کرده اند و به همین خاطر با کشتیهای پرنده خود انسانهای مصر را در رود نیل انداخته اند و اولین تمدن مصر از اینجا شکل گرفته است و پس از اینکه خدایان مطمئن شده اند که بر روی زمین حاکم و نماینده ای انتخاب کرده اند با کشتیهای خود به آسمانها رفته اند و قول داده اند که دو باره باز می گردند . همین فلسفه در کتابهای عهد عتیق و حتی در تورات موسی آمده است . چندین سال پیش یکی از باستان شناسان به وسیله نیروی مغناطیسی محل دفن قایقی را در زیر خاکهای منطقه آسوان در مصر کشف کرد و بعد از بیرون آوردن آن متوجه شدند که این قایق که قدمتی بالغ بر 4000 سال دارد با نیروی نور خورشید کار می کرده . آیا واقعا استفاده از نور خورشید که به تازگی در بین دانشمندان مد شده 4000 سال پیش در مصر وجود داشته ؟
بر اساس یکی دیگر از اعتقادات مصریان ذکر می شود :
"فرشتگان مقدس به خداوند مقدس اشاره می نماید که بر روی زمین آشفتگی خواهد شد و تو باید نظم و انظباط را بر زمین گسترش دهی . در این جریان فرشته مقدس " را هار ماهیس " به برگزیده خدا یعنی " هورهوت " می گوید : تو تنها انسان برگزیده زمین هستی پس قدرت خود را ثابت کن و دشمنان خود را از بین ببر و حاکمیت خود را ثابت کن . هورهوت پس از این ماجرا سوار بر کشتی پرنده می شود و به سوی خورشید اوج می گیرد و از ارتفاع دشمنانش را به خوبی می بیند و و با چنان سرعت سرسام آوری به آنها حمله می کند که در یک لحظه همه شان نابود می شوند و پس از پیروزی برای استراحت سوار کشتی بالدار می شود و به آسمانها می رود ( مصر شناسی علمی ص 125 )
در کتیبه سنگی که در سال 1970 ترجمه از زبان هیروگلیف ترجمه شد چنین خوانده می شود پس از حاکمیت فرعون بر روی زمین و پسند نمودن منطقه مصر ، خدایان آسمان و زمین با هم مشورت کردند که مصر را به چه نامی صدا کنند . فرعون و و مردمش هم از این بابت خوشحال شده و خدایانشان را شکر می کردند ( اهرام صفحه 70 )
پس از حاکمیت فرعون بر روی زمین و پسند نمودن منطقه مصر ، خدایان آسمان و زمین با هم مشورت کردند که مصر را به چه نامی صدا کنند . فرعون و و مردمش هم از این بابت خوشحال شده و خدایانشان را شکر می کردند ( اهرام صفحه 70 )
در متنی دیگر که در منطقه ادفو کشف و ترجمه شد هم چنین گفته می شود : هارماهیس به وسیله کشتی پرنده به راهش ادامه داد و برای نخستین بار به سرزمین هوروس پا نهاد . توت می گوید تنها نور هارماهیس باعث کور شدن دشمنانش شد و به این ترتیب توانست بر دشمنانش پیروز گردد . پس از این پیروزی خدایان دستور دادند که کوههایی بر زمین درست کنند که هر روز خورشید بر فراز آن بتابد . برگزیده خدا هم دستور را بجا آورد و سعی کرد در زمینی که کوه ندارد کوه ایجاد کند سپس هارماهاسیس خطاب به توت گفت : بعد از این من فرمان خدایان را برجا خواهم آورد پس شما هم این کشتی پرنده را به یادگار در مصر نگه دارید تا در زمان مناسب به مکان خدایان سفر کنید ( اسرار اهرام مصر صفحه 83 )
حال که موضوع به اینجا رسید فکری دیگر به ذهن انسان می رسد که شاید خئوپس و دیگر فراعنه این اهرام را برای اجرای دستور خدایان مبنی بر ساختن کوه ساخته اند ,بگذریم . از دیگر نکات جالب اهرام این است که واقعا مصریان چگونه این سالنهای تاریک را روشن می کردند و در زیر چه نوری این حکاکی های دقیق صورت گرفته است ؟ پیتر کراسا و راینهارد بک پس از دوازده سال تحقیق به این نتیجه رسیدند که مصریان باستان در اهرام از ظرف های پیه سوزی که حاوی روغن حیوانی بوده اند برای روشن کردن اهرام استفاده می کردند ولی خود محققان هم در اینجا به نقطه کوری می رسند و می گویند هیچ مدرکی در دست نیست که به کارگیری چنین وسیله ای را در مصر تایید کند و خود آنها پیش نهاد دیگری مبنی بر استفاده از آینه را می دهند که این هم محال است و نهایتا نور مفیدی که به وسیله آینه پخش می شود تا سه تا آینه گسترش دارد و برای روشن کردن همچین اهرامی هزاران آینه نیاز بوده و به غیر از این اصلا استفاده از آینه در مصر در آن زمان رایج نبوده . اگر نگاهی به تاریخ بیاندازیم می خوانیم که ژول سزار دوست صمیمی کلئوپاترا بود پس از ورود به سالن های تاریک اهرام ناگهان با نور شدیدی مواجه می شود که چنین نوری چشمان او را به درد می آورد و با وحشت به کلئوپاترا می گوید این معجزه است و کلئوپاترا به سزار می گوید این وسیله ای به نام چراغ قوه جیبی است که سالیان پیش اجداد ما کشف کرده اند و شما رومیان که تمدن پیشرفته دارید مگر این وسیله را نمی شناسید.؟ واقعا عجیب است ! تاریخ می گوید که نیروی الکتریکی به وسیله اورستد کشف شد و بعد از او فارادی گسترشش داد و ادیسون تکمیلش کرد . این در حالی است که در موزه بغداد یک لامپ 18 سانتی وجود دارد که مربوط به امپراتوری پارتهاست یا در موزه لوور باطری مربوط به 3 هزار سال پیش وجود دارد . پس نمی توان گفت که ادیسون و بقیه کاشفین برق و الکتریسیته بوده اند و همین کشفیات نشان می دهد که هزاران سال پیش لامپ و باطری وجود داشته است و جالب است بدانید در یکی از اتاق های اهرام عکسی روی دیوار است که لامپی بزرگ را نشان ميدهد . راز اهرام راز بزرگيست که انسان امروز نتوانسته جوابی به ان بدهد
این مطلب را برای ان دسته از دوستان که قبلا مطلب مثلث برمودا را خوانده بودن گذاشتم .اما این به ان معنی نیست که دوستان دیگر این مطلب را نخوانند . اول میخواست این مطلب را در وبلاک " اهرام تفکر فراز زمینی " بگذارم دیدم شاید شما انجا سر نزنید . تصمیم گرفتم موضوع امروز را در هر دو وبلاک بگذارم تا هم شما هم دوستان و عزیزان ان وبلاک استفاده کنند
شبکه تلوزیونی بریتانیا به نقل از چند محقق و باستان شناس که به روی تمدن فراعنه مطالعه میکنند خبری را منتشر کرد که بسیار جالب و باور نکردنی بود .انها درباره جراحی پلاستیک در مصر باستان خبر دادند . طی ازمایشات فراوان انها پی بردن همسر فرعون Tuthmosis به روی صورتش جراحی پلاستیک انجام داده ( جعل الخالق اصلا خانمها ذاتشون خرابه البته با اجازه مارال و خانمهای بازدیدکننده ) این محققان پی بردن جراحان با ابتدائی ترین وسایل دقیقترین عمل ها را انجام میدادند ( دکتر سینوهه اینو به من نگفته بود ) انها طی یک عمل پیچیده موهای ملکه را به عقب کشیده و در حالت خواستی قرار دادن . محققان مطمعن هستند که این ملکه چین وچروکهای صورتش را با عملی خواست از بین برده . انها میگویند پزشگانی که این عمل را انجام دادند از سرب و قلع برای چسباندن پوست و بخیه کردن استفاده میکردن اما تمام این مراحل با پیچیدگی هایی که هنوز محققان به ان پی نبرده اند صورت میگرفته . میگویند این ملکه بسیار زیبا بوده و صورتش به هیچ عنوان به سنش نمیخورده (قابل توجه خانمهای مسن و بی ریخت )
Yahoo ID = Jalal_webid
سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان . امروز میخواستم یک مطلب تازه برایتان در وبلاک بگذارم دیدم دوستان عزیزم, امیر , هومن , علی , هوشنگ کامنت گذاشته و از من خواسته بودن درباره مثلث برمودا مطلبی برایشان در وبلاک بگذارم . تقریبا دو هفته پیش هم چند نفر از بازدیدکنندگان همین خواسته را داشتند . من یک مطلبی در وبلاک گذاشتم و گفتم که این مطلب تنها یک هفته در وبلاک هست و بعد مجبورم پاکش کنم چرا که اصولا علاقه ای به مطالب "چارلز برليتز" نویسنده مثلث برمودا ندارم اما بنا به خواست شما این مطلب را برای همیشه در وبلاک میگذارم تا در اینده هم دوستان دیگر استفاده کنند. برای همین مجبورم کمی عمیقتر از گذشته به مسله " مثلث برمودا " بپردازم . ابتدا خلاصه ای از این کتاب را بصورت فشرده برای شما دوستان نقل میکنم . سپس به بعضی از متفکران مذهبی که متاسفانه با اندیشه های ناقصشان ابروی مریدان و پیروان اهل بیت را میبرند میپردازم . انگاه مطالب کتاب " مثلث برمودا " به قلم " چارلز برليتز " را به نقد میکشیم .
" خلاصه ای از کتاب مثلث برمودا "
در طی چندین سال مکررا گزارشات مشکوک ناپدید شدن کشتیها یا هواپیما ها از این منطقه مخابره میشد. مثلث برمودا در واقع مثلثی فرضی است که بین برمودا، پرتوریکو و ميامی کشیده شده است. شهرت این منطقه به سال 1945 بازمیگردد. هنگامی که گزارش مفقود شدن پنج هواپیمای بمب افکن چلنجر به مرکز هوایی Lauderdale مخابره شد. بلافاصله هواپیما نیروی دریایی برای کمک به این 5 بمب افکن برخاست اما بعد از 23 ثانیه پرواز ناگهان از صفحه رادار محو شد. و از این لحظه به بعد سیل گزارشات مختلف در باره نابودی و گم شدن ناگهانی کشتی ها و هواپیماها در طول چندین سال از این منطقه دریافت شد . در آخرین گزارشاتی که از خلبانان به برج مراقبت میرسید: در خواست کمک فوری بود. انها عنوان میکردند عقربه قطب نما و سایر تجهیزات الکترونیکی شان از کار افتاده است. انها مرتبا التماس میکردند که برج مراقبت مسیر را برایشان روشن کند چون آنها معمولا جلوی خود را نمیدیدند. در پایان پیام , معمولا خلبان اظهار میکرد یک ساحل سفید روبروی خود میبیند. در این کتاب سعی میکند این مثلث را یک مثلث شوم و عجیب و غریب معرفی کند
" مطالبی که توسط بعضی از به اصطلاح اندیشمندان دینی بیان شده است "
من نمدانم چرا بعضی از این اقایان میخواهند مسائل و مطالب عجیبی را به بزرگان دینی ما نسبت دهند . این اقایان میخواهند به بزرگان دینی ما خدمت کنند انهم با سر هم کردن داستان و اتفاقات عجیب . در صورتی که ان بزرگان هیچ احتیاجی به بیانات این حضرات ندارند به عنوان مسال به این مطلب دقت کنید . " برخى احتمال مىدهند امام (امام زمان عج ) در يكى از جزاير دوردست كه با كشور مغرب چندان فاصله ندارد و به جزيره خضرا معروف است، به سر مىبرد. گروهى نيز با منطبق دانستن اوصاف اين جزيره با مثلث برمودا، آن مكان را محل سكونت امام زمان-عجل اللَّه فرجه الشريف- مىدانند؛ زيرا به رغم تلاشهاى فراوان تا كنون كسى به كشف اسرار اين مثلث توفيق نيافته است "
" نقدی بر کتاب "
مثلث برمودا به منطقه ای گفته ميشود كه در جنوب شرقی ايالات متحده واقع است. يك راس اين مثلث جزيره برمودا، راس ديگر آن جزيره پورتوريكو و راس سوم آن جنوبی ترين نقطه خاك آمريكا (يعني دماغه فلوريدا ) است. شخصی به نام چارلز برليتز(Berlitz ) با استفاده از علاقه عامه مردم به موضوعات عجيب و غريب، در سال 1957 كتابی نوشت و با دادن بعضي آمارهاي جعلی و نادرست ادعا كرد كه اين منطقه با اشتهايی سيری ناپذير كشتی ها، هواپيماها و خلاصه هرچه كه از اين منطقه بگذرد را به طرف خود كشيده و به اعماق دريا میفرستد.در اينكه هرجای دنيا هواپيماهای كوچك و بزرگ و قايقهای تفريحی و ماهيگيری دچار سانحه میشوند حرفی نيست. بنا بر اين در اين منطقه پر رفت و آمد توريستی كه سالانه ميليونها قايق و كشتی تفريحی در رفت و آمد هستند نيز بايد به همان مقياس خطر سانحه و سرنگون شدن هواپيماها و كشتی ها موجود باشد. در ضمن در هر كشوری مقامات رسمی وجود دارد كه رفت وآمد هر وسيله مثل هواپيما و قايق را پيگيری و مسير آنها را ثبت میكنند. بنابراين با داشتن تماس راديويی دائم با همه اين وسيله ها علت همه سوانح مثل از كار افتادن موتور، برخورد با يكديگر و يا گيرافتادن در توفان براي آنها كاملا مشخص است. اما آقاي برليتز با استفاده از كم دانشی مخاطبان خود همه اين حوادث را سعی ميكند اسرار آميز نشان دهد و مثلا با مخفی نگهداشتن دلايل اين سوانح كه همين قدر در سواحل انگلستان و هند عمان و غيره رخ میدهد به اين حوادث جنبه مرموز بدهد. اين آقا با پنهان نگه داشتن اطلاعات آماری و فنی از مردم و با بی صداقتی از سوانح كاملا طبيعی يك ماجراي عجيب ساخته است. مهمترين نيرنگ برليتز اين بود كه 75 درصد حوادثی را كه او جزو آمار داخل مثلث برمودا آورده بود در بيرون اين ناحيه رخ داده بودند. برليتز برای اسرار آميز نشان دادن حوادث اين منطقه گقته بود معلوم نيست در اعماق اقيانوس در اين منطقه چه چيزی نهفته است كه مثل ميدان مغناطيسي همه اشيا را به طرف خود ميكشد. در حاليكه او از هيچ و پوچ و با حقه تبليغاتی يك موضوع عجيب و عامه پذير ساخته بود ." یک مطلب" شما در این 10 یا 15 سال اخیر ایا باز هم خبر سقوط هواپیما یا غرق شدن کشتی را شنید ه اید .؟
"پیش زمینه "
هر روزی که میگذرد دنیا ناشناخته تر از گذشته میشود . اینهمه علم اینهمه تکنولوژی هنوز نتوانسته به سئوالاتی که در اطراف همین" انسان" میگذرد جواب بدهد . دانشمندان و محققان ما انقدر که به بعد بیرونی انسان توجه داشته اند به بعد درونی ان نمیپرداختن خوشبختانه متفکران ما چندیست که متوجه این خلئه شده اند . امروزه دانشگاه های بسیار معتبری در زمینه هیپنوتیزم یا همان بیهوشی روانی مطالعه و تحقیق میکنند . درسال 1979 دو دانشمند روسی که زن وشوهر بودن بنام سونیا و والنتینا کروپیک توانستن دستگاهی بسازنند که میدان مغناطیسی اطراف انسان را ضبط میکرد . این میدان مغناطیسی چیزی نبود جزء روح ادمی , به عبارت ساده تر انها توانستن برای اولین بار چیزی را که من و شما به نام "جان " یا "روح "
میشناسیم به تصویر بکشند . انها نشان دادند در اطراف یک انسان زنده شعاعی نورانی تشکیل میشود .درست مثل اینکه شما ذرات اهن را در اطراف یک اهن ربا مشاهده کنید . در طول سالیان گذشته این طرز تفکر که میشود بیماران را به وسیله قدرت دستان شفا داد مبنای اصلی اعتقاد به انتقال قدرت بوده از قدرت مهجزه اسای کشیشان در مصر باستان تا عیسی مسیح و یا قدرت شفا بخشی فرستادگان و برگزیدگان دیگر . امروزه تعداد شفادهندگان بسیاری در کشورهای مختلف وجود دارد که میتوانند به وسیله قدرت دستانشان بیمارانی که از درد های مختلف مثل درد مفاصل بی حس شدن پاها و فلج مغزی رنج میبرند را درمان کنند . مشهورترین درمانگر روحی یک انگلیسی است بنام هری ادوارد که مقام ریاست شفادهندگان روحی دانشگاه لندن را به عهده دارد . اکنون در انگلیس نزدیک 1500 بیمارستان وجود دارد که از این روش برای درمان بیمارانشان استفاده میکنند . درمانگران معروف دیگری چون جوانسون انگلیسی موناکولی اهل ناپل و جیوانا اندالینی ایتالیایی اینها مشهورترین افرادی هستن که با قدرت دستانشان بیماران را درمان میکنند ( سعی میکنم در مطلب بعد خبری از خبرگزاری بی بی سی را درباره مریضی که از فلج چندگانه "ام.اس" رنج میبرد و توسط درمانگر بومی استرلیا بنام ترسیا درمان شد را برایتان در وبلاک بگذارم ) ) البته من دو , سه سال پیش در روزنامه ای خواندم که در ایران دکتری هست که از این قبیل درمانها انجام میدهد . ولی متاسفانه هر چه گشتم چیزی از ایشان پیدا نکردم . پس میتوان نتیجه گرفت درون انسان رازهائیست که ما تنها قطره ای از انرا کشف کرده ایم . در این دنیا اسرار ناشناخته ای وجود دارد که انسان امروز باید با شهامت با ان روبرو شود . ما اکنون در استانه باز کردن درهای این اسرار هستیم در حال پیدا کردن کلیدی برای روبرو شدن با چراها این کهکشان که در ان فضا , زمان و مکان هیچ مفهومی ندارد .
" جادوی سیاه "
ایا میشود از راهی دور بدون برخورد فیزیکی به وسیله قدرت ناشناخته انسان به انسان دیگر ضربه زد.؟ سئوال را ساده تر بیان میکنم . ایا همانگونه که با قدرت درونی انسان میشود انسانهای بیمار را درمان کرد , 
Yahoo ID = Jalal_webid
سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان . امروز یک پیام ویژه دارم و یک مطلب ویژه . بالاخره دکتر سینوهه امد و از این بابت بسیار خوشحالم چراکه ایشان هم مثل من عاشق دنیای ناشناخته و اسرار امیز است . از اینکه دوباره وبلاکشان را ابدیت میکند بسیار خرسندم گویا به خاطر مشکلاتی ایشان به اینترنت دسترسی نداشته و مدتی بود که نتوانسته بودن وبلاک خودشان را به روز کند . حتما یک سری به وبلاک این عزیز بزنید و از مطالب وبلاکشان استفاده کنید . ما در این وبلاک مطالب زیادی از این دوست خوب به شما عزیزان عرضه کردیم و اگر قسمت باشد با تبادل اطلاعات مطالب ناب دیگری در اختیار شما میگذاریم . البته چون این دوست عزیز وبلاکشان را به روز میکند سعی میکنیم مطالب تکراری نگذاریم تا شما دوستان هم از مطالب استفاده کنید . ادرس دکتر سینوهه در لینک دوستان هست و برای حسن ختام یک مطلب از این دوست و برادر خوبم به شما هدیه میکنم . " پس مطلب ویژه امروز "
"قبر بی علف "
در سال 1902 اهالی ولز در میدان اصلی شهر جمع شده بودند تا شاهد اعدام جوانی باشند بنام" کاری بورن" این جوان بدبخت از شهر دیگری برای کمک به یک زن بیوه به ولز آمده بود. وی در زمین زراعتی آن زن کار میکرد و در مقابل دستمزد ناچیزی میگرفت.یکروز دو ولگرد ولزی جلوی او را گرفتند و هرچه پول داشت از او دزدیدند و او را کتک زدند. سپس وی را به کلانتری برده و ادعا کردند او از آنها پول دزدیده
است. مردم ولز هم که همه باهم متحد بودند در کمال ناباوری رای به مرگ او دادند. آن جوان سحرگاه بروی چوبه دار قرار گرفت به خاطر گناهی که مرتکب نشده بود. قبل از انجام مراسم وی ناگهان یک دست خود را بالا برد و گفت: " همه شما میدانید من بیگناهم. اما بیجهت محکوم به مرگ شدم. من از خداوند میخواهم برای اثبات بیگناهی من بعد از مرگم هیچ گیاهی بروی قبر من رشد نکند " در همین لحظه مامور اعدام دسته را کشید و جوان مرد . دوهفته بعد از مرگ او کشیش های کلیسا متوجه شدند روی تمام قبرها پر از گل و گیاه شده در حالی که قبر این جوان همچنان عاری از علف است. شایعه هایی به سرعت در شهر پیچید. مقامات کلیسا دستپاچه شدند و سریع رویه خاک را با یک خاک قویتر عوض کردند. اما سودی نداد. در چندین سال بعد زمین را تا عمق 60 سانتیمتری کندند و خاک را عوض کردند اما قبر همچنان خالی از هرگونه گیاه بود. گیاهانی که بروی آن میگذاشتند ( به صورت نهال ) بعد از چند روز به یکباره خشک میشد تا اینکه نسلهای بعدی کشیشها گذاشتند قبر به حالت طبیعی خود باشد تا مردم از این اتفاق عبرت بگیرند و دروغ نگویند . بسیاری از مردم ولز میگویند : انان که به او توهمت زدن به شکل فجیعی مردند . قبر هنوز آنجاست. عاری از علف. تا شاهد مدعای مردی باشد که بیگناه کشته شد .
Yahoo ID = Jalal_webid
مطلب امروز کمی با مطالب قبلی متفاوت است .ولی پس از پایان داستان امروز شما هم مثل من با تعجب میگوئید : "باور کردنی نیست"!! و این چیزیست که من بدنبالش هستم !! ؟؟؟؟!!!!
جنیفر با صدای زنگ برخاست و به سمت در رفت از پشت چشمی دو مرد تنومند و غریبه را دید لای در را باز کرد . بفرمائید ؟! یکی از مردان کارتی را به او نشان داد ما ماموران .اف بی ای . هستیم . رابرت ارمسترانک و همکارش مایک سیمونز وارد خانه شدند . جنیفر با تعجب پرسید من چه کمکی به شما میتوانم بکنم . ماموران در حالی که با نگاه تیزبینشان نگاهی به اطراف خانه میکردن از او پرسیدن : نامش چیست و چه کسانی در این منزل زندگی میکند .؟ من لوپز هستم . جنیفر لوپز . ماموران نگاهی پرسشگرانه به هم انداختن جنیفر که متوجه موضوع شده بود توضیح داد : البته کاملا اتفاقیه و یک تشابه اسمی ساده است و هیچ ربطی هم به ان جنیفر لوپز ندارد . حالا میتونم بپرسم که موضوع چیه ؟؟ ارمسترانک : شما حتما چیزهایی درباره حادثه 17 نوامبر شنیده اید..؟ جنیفر گفت : چه طور ممکنه نشنیده باشم یک هفته است که تمام شبکه های خبری درباره ی به جزء اون حرفی نمی زنند . بعد از 11 سپتامبر که بزرگترین حادثه تروریستی ایالات متحده محسوب میشه !! 17 نوامبر بزرگترین ضربه را به پیکره امریکا زده هرچند قطره ای خون از دماغ کسی نریخت اما صدمه جبران ناپذیری را به پنتاگون زده و محرمانترین اسناد و مدارک طبقه بندی شده وزارت دفاع را به میلیونها صندوق پستی در اینترنت ارسال کرده راستی جناب سیمونز راست که میگن سریع ترین ویروسه و همینطور در حال پخشه ..؟ سیمونز که چهره اش سرخ شده بود و نمیخواست جنیفر چیزی بفهمه گفت : اینکه عالیه . شما به اخبار خوب دقت میکنید . جنیفر باز پرسید : شما خبر بهتریهم دارید ..؟ رابرت گفت : برای ما بله ولی برای شما نه ماتقریبا مطمعنیم که از این خانه نفوذگر وارد عمل شده جنیفر که کاملا گیج شده بود گفت این امکان نداره ! این غیر ممکنه اینجا کسی نیست که بتونه چنین کاری را انجام بده !! رابرت گفت در این خانه چه کسانی زندگی میکنند ؟ فقط من و انی پرستار پدرم . مایک انگار چیزی کشف کرده باشد گفت : پس پدرتان چی ؟؟ جنیفر در حالایکه اشک در چشمانش بود گفت : پدرم هفته پیش فوت کرد و انی هم چون تا اخر ماه قرارداد داره اینجا مانده . رابرت موضوع را عوض کرد : شما چقدر از اینترنت و کامپیوتر میدانید ؟ جنیفر در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : مطلقا هیچی . یکبار به کلاس اموزش اینترنت رفتم اما چون چیزی نفهمیدم ولش کردم .من دوست دارم کتاب و مجله را از روی کاغذ بخوانم موقع خرید کردن خودم جنس ها را از قفسه برمیدارم . رابرت گفت میتونم نگاهی به اطاقهای دیگر بیندازم ؟ جنیفر جلو افتاد تا همه جا را نشان بده . در یکی از اطاقها کامپیوتر قدیمی به چشم میخورد و تمام قفسه ها پر از کتاب بود . رابرت گفت این اطاق کیه ؟ جنیفر گفت : اینجا اطاق پدرم بود او حدود سه سال پیش دچار الزایمر شد اوایل فقط در حد یک فراموشی ساده بود اما بتدریج حتا من و خودش را نمیشناخت . روز به روز بدتر شد در چند ماه اخیر حرفی نمیزد و ظاهرا هیچ چیز نمی شنید . در یک ماه اخر عمرش پزشکان متعجب بودن که او چگونه زنده مانده ! فقط انگشت ها و چشم هایش را میتوانست تکان بده .. مایک که داشت همه چیز را وارسی میکرد گفت : این کتابها مال پدرتان بوده ؟؟ جنیفر پاسخ داد : بله پدرم سالها پیش جزء بهترین برنامه نویس های زمان خودش بوده . رابرت گفت : الان چه کسی از کامپیوتر استفاده میکنه ؟؟ جنیفر گفت : این کامپیوتر مال عهده بوقه از اون مدلهای 486 یا یه همچین چیزی .. گمان نمی کنم الان کار کنه . رابرت گفت : این کامپیوتر همه جاش را خاک گرفته اما صفحه کلیدش کاملا تمیزه بنظر میرسه که به تازگی ازش استفاده شده . رابرت ادامه داد پرستار پدرتان هم در این اطاق زندگی میکنه .؟ جنیفر گفت : نه در اطاق پهلوئی را به اون داده بودم اما معمولا در تمام روز در همین اطاق بود خیالتان از بابت او هم راحت باشه چون حتا نمیتونه کامپیوتر را روشن کنه . رابرت و مایک به دقت همه جا را میگشتن .. ناگهان مایک انگار چیزی را پیدا کرده باشد گفت : رابرت اینجا را نگاه کن ..چشمان هر سه انها به قابی افتاد که به شکل وارانه از دیوار اویزان بود . جنیفر خنده تلخی کرد و گفت : تقدیرنامه وزارت دفاع از پدرم ..همانطور که گفتم پدرم زمانی یکی از بهترین طراحان سیستم های نرم افزاری بود . او سالها در پنتاگون زحمت کشید اما وقتی تصویب شد که متولدین خارج از امریکا نمیتوانند شغلی در این رده داشته باشند خیلی محترمانه او را اخراج کردند و این تقدیرنامه را به او دادند . پدرم این کار را توهین بزرگی به خودش میدانست و از همانروز این قاب را بصورت وارانه از دیوار اویزان کرده . دو مامور انگار چیزی را کشف کرده باشند هز دو با هم گفتن میشه پرستار را ببینیم .؟ بله انی ؟ انی ؟ بیا و ببین اقایان با شما چه کار دارند .. خانم انی ایا شما هیچ وقت از این کامپیوتر استفاده کرده اید ؟ نه من فقط انرا روشن میکردم . رابرت با تعجب گفت روشن میکردید .؟ چرا ؟ انی درست مثل معلم ها شروع کرد به توضیع دادند . کسانی که الزایمر دارند همیشه میخواهند کاری را که در گذشته میکردند انجام دهند . مغز انها چیزی جزء کاری که انجام میدادند را نمیشناسه . من هم به همین دلیل هر روز کامپیوتر را روشن میکردم و صندلی چرخدار اقا را مقابلش میگذاشتم . رابرت گفت : اما خانم لوپز گفت پدرشان این اواخر قادر به حرکت نبود . انی گفت : البته نه کاملا چشمها و انگشتان ایشان هم چنان توانائی حرکت داشتند . وقتی دستهای اقا را روی صفحه کلید میگذاشتم انها را فشار میداد و گمان میکنم که از اینکار لذت میبردند چون چهره اش بسیار خوشحال بود .حتا وقتی هفته پیش با جنازه ایشان روی صندلی چرخدار مواجعه شدم لبخند عمیقی روی لبانش نقش بسته بود . تقدیر این بود که درست روز تولدشان یعنی 17 نوامبر از دنیا بروند . ماموران اف بی ای بسیار متعجب شده بودند ..رابرت پرسید ایا اقای لوپز این اواخر حرفی توانسته بود بزند ؟؟ انی گفت : ایشان در یک