مغز انسان یکی از شگفت انگیزترین اعضای بدن بشمار می رود – دانشمندان و محققان بسیاری در حال مطالعه بر روی این عضو پیچیده بدن هستند . بسیاری از واکنشها و اتفاقات مغز توسط دستگاه های مختلف به ثبت میرسند, اما به گفته " رونی نیکسن " هنوز بسیاری از واکنشهای مغز برای دانشمندان ناشناخته مانده است . تله پاتی – پیشگوئی و پیش بینی – حرکت دادن اشیاء به وسیله تمرکز مغز و دیدن اینده در خواب , نمونه هایی از این پدیده های شگفت انگیز مغز هستند . مطلب امروز ما اختصاص به یکی از حالات ناشناخته مغز دارد – دیدن اینده در خواب.!!
" خوابی که دنیا را تکان داد "
بطوریکه ساعت دیواری دفتر روزنامه " بوستون گلوب " نشان میداد, ساعت اندکی از سه بامداد گذشته بود و خبرنگار کشیک شب بنام " بایرون سام " که روی نیمکت خوابش برده بود, از خواب بیدار شد و سرش را تکان داد تا حالش جا بیاید و خاطره خواب وحشتناکی که دیده بود – از یاد ببرد . از اینکه می دید همه ان حوادث
ناگوار ,در عالم خواب اتفاق افتاده بود و حقیقت نداشت – کاملا خوشحال بود . هنوز صدای فریاد کسانی را که در اقیانوس جوشانی که غل غل میکرد و فرو میرفتند- می شنید . او در خواب دید که توده های مذاب و گداخته ای از دامنه کوه, بسوی مزارع - دهکده و مردم ان جاری شده و انفجار عجیبی جزیره را به ستونی از اتش و دود و گل ولای مبدل ساخت است . ابهای خروشان دریا – در نقطه ای که لحظه ای پیش جزیره در ان قرار داشت – سر به طغیان گذاشته بودند . خبرنگار نشریه " بوستن گلوب " همانجا تنها روی نیمکت نشست و سرش را بین دو دست خود قرار داده بود . انگاه مدادی برداشت و جزئیات خوابی که دیده بود را روی کاغذ یاداشت کرد . او در این یاداشت, به توصیف جزئیات ماجرا پرداخت و نوشت که چگونه مردم وحشت زده جزیره کوچک " پرالیپ " واقع در نزدیکی " جاوه " گرفتار توده های مذاب و دریای جوشان شدند و اتش فشان – همه چیز را از بین برد . کشتی ها در برابر دیواری از اب, روی هم میغلتیدند, وعاقبت واپسین انفجار جزیره " پرالیپ " را از روی صفحه زمین محو کرد . این خبرنگار امریکایی – انچنان تحت تاثیر خواب خود قرار گرفته بود که تمام اتفاقاتی را که در خواب دیده بود – جزء به جزء نوشت و سپس مطلب را روی میز گذاشت . روز بعد وقتی سردبیر این یاداشت را مشاهده کرد و تصور نمود خبری است که ظرف شب گذشته بوسیله تلگراف دریافت شده است و " بایرون سام " برای جلب توجه انرا روی میز او قرار داده است . او هنگامیکه مطلب را خواند احساس کرد این خبر یک خبر مهم است و برای همین او این مطلب را در دو ستون و در صفحه اول روزنامه چاپ کرد . هنگامیکه مشاهده کرد هیچیک از روزنامه های " بوستن " این خبر دست اول را چاپ نکرده اند- بسیار خوشحال شد – و با شادمانی این مطلب را بوسیله تلگرام در اختیار خبرگزاری " اسوشییتد پرس " گذاشت و ان خبرگزاری نیز به نوبه خود سایر روزنامه های امریکا را تغذیه کرد . هر چند این مطلب, مهمترین مطلبی بود که در روز اوت 1883 انتشار یافت . اما سردبیر روزنامه " بوستن گلوب " به دردسر بزرگی دچار شد. زیرا تمام روزنامه ها خواستار جزئیات مربوط به این فاجعه بودند . در حالیکه او نمیتوانست پاسخ کافی و قانع کننده ای در اختیار انان بگذارد . ارتباط با " جاوه " امکان پذیر نبود و خبرنگاری هم که این مطلب را نوشته بود – بعد از ترک روزنامه بخانه نرفته بود . بعد از کلی تلاش سرانجام سردبیر روزنامه " بوستون کلوب " انرا در خانه یکی از اقوامش یافت . ولی " بایرون سام " اظهار داشت که این مطلب را بر اساس خوابی که دیده بود برشته نگارش دراورده و تصادفا" انرا روی میز جا گذاشته است .! بدتر از همه – مسئول کتابخانه روزنامه نیز اعلام کرد که جزیره ای بنام " پرالیپ " نه تنها در " جاوه " بلکه در هیچ نقطه دیگر جهان وجود ندارد . سردبیر روزنامه " بایرون سام " را بخاطره این اشتباه اخراج کرد . خبرگزاری " اسوشیتدپرس " برای چاره جوئی و حفظ اعتبار خویش در میان روزنامه های بزرگی که این گزارش بی اساس را چاپ کرده بودند, با دستپاچگی تشکیل جلسه داد . روزنامه " بوستن کلوب " نیز که ابروی خود را در خطر می دید – در صدد بر امد راهی برای رهائی از این گرفتاری بیابد . سرانجام تصمیم گرفت در صفحه اول خود, از خوانندگانش
بخاطره چاپ این گزارش غیر مستند پوزش بخواهد و خنده های تحقیرامیز رقبای خود را تحمل کند . ولی همانروز طبیعت قدم به میدان گذاشت . امواج خروشان و سهمگین, سواحل باختری امریکا را مورد تهدید قرار داده بودند . در همان زمان خبر رسید که فاجعه بزرگی در نزدیکی اقیانوس هند اتفاق افتاده است و بر اثر طغیان اب – هزاران نفر جان خود را از دست داده اند – و امواج سهمگین چندین فروند کشتی را به کام خود فرو برده است . روزنامه ها – قسمتهائی از گزارش مربوط به این حادثه را چاپ کردند و منتظر ماندند تا گزارش کاملتری بدستشان برسد . از " استرالیا " خبر رسید که هوا منقلب شده و امواج وحشتناکی به سواحل امریکا – مکزیک – امریکای جنوبی یورش برده.... چنان هنگامه ای بر پا شده که نظیر ان در تاریخ بشر دیده نشده است . چند روز بعد کشتی هائی که از این حادثه جان سالم بدر برده بودند, همراه خود اخبار هولناکی درباره اتش فشان جزیره "کرآ کاتو " اوردند . این گزارش حاکی بود که در گیرودار یک انفجار وحشناک در تنگه " سوندا "جزیره مذکور بکلی ناپدید شده بود .! نوسانات مربوط به سنجش فشار هوا به سراسر جهان گزارش شد و این نوسانات, موجبات پیدایش یک تلاطم عظیم جوی را فراهم ساخت که در برابر شگفتی و حیرت دانشمندان , سه بار کره زمین را دور زده بود . از نظر مطبوعات این فاجعه یکی از مهمترین حوادثی بود که تا ان زمان رخ داده بود. به همین جهت – اخبار مربوط به این حادثه را با تیترهای درشت منتشر ساختند . چند روز بعد " بایرون سام " یعنی همان خبرنگاری که به اصطلاح گاف داده بود, نه تنها به سرکار خود بازگشت, بلکه عکس و تفضیلات او با اب وتاب زیاد, در صفحه های روزنامه های امریکا بچاپ رسید . البته هیچکس نفهمید که چگونه این خبر از فاصله ای بسیار دور – یعنی در حدود نیمی از محیط کره زمین به این خبرنگار امریکائی الهام شده بود.! جزیره " کارآ کاتوآ " در روز 27 اوت دستخوش حادثه شد و روز بعد از هم پاشید و در روز 29 اوت به زیر اب رفت . صحنه وحشتناکی که " بایرون سام " در خواب دیده بود , عملا صورت تحقق بخود گرفت . ولی او در یاداشت خود نام جزیره را " پرالیپ " ذکر کرده بود – در حالیکه فاجعه اکنون در جزیره ای بنام " کارآ کاتوآ " اتفاق افتاده بود . سالها این موضوع نا معلوم باقی ماند – تا اینکه انجمن تاریخی هلند یک نقشه قدیمی برای او فرستاد که در ان – نام این جزیره " پرالیپ " ذکر شده بود – ومعلوم شد که اهالی بومی در یکصد و پنجاه سال قبل این جزیره را " پرالیپ " مینامیدند ولی از ان تاریخ به بعد دیگر به این نام خوانده نمی شد .
Yahoo ID = Jalal_webid
در هفته های اخیر بعضی از عزیزان - از درج تعدادی از مطالب در "هفته نامه راز اینه" از من سئوالاتی پرسیده بودند , دوستان مهربان من - کار مطبوعاتی یک از سخت ترین و پیچیده ترین مشاغل عصر حاضر است و برای همین ضریب اشتباه در این عرصه کاری بسیار بالاست, خوشبختانه مدیریت و درایت بعضی از دوستان باعث شده که ضریب اینگونه اشتباهات در مطبوعات ما به حداقل برسد . هفته نامه راز اینه هم از این قاعده مستثنا نیست – طی تماسی که با یکی از عزیزانمان در هفته نامه اینه داشتم ( اقای مشایخی از نویسندگان این نشریه هستند ) این سئوتفاهم برطرف شد – هفته نامه راز اینه خانه ما است و از اینکه دوستانی در مطبوعات کشورمان ما را حمایت می کنند , صمیمانه از طرف خود و دیگر دوستان از این عزیزان تشکر می کنیم .. خداوند منان را شاکریم که رسانه های تصویری و نوشتاری به این مهم رسیده اند که مسائل ماورائی و اتفاقاتی که از نظر علمی هیچ توجیه ای برای انها نیست – جزئی از حوادث جهان ما محسوب میشوند . تنها کاری که ما میتوانیم بکنیم تشکر است و برای قدر دانی از این عزیزان لینک سفید مثل کلاغ را که وبلاک اقای مشایخی میباشد رادر میان لینک دیگر دوستانمان میگذاریم . با تشکر از تمام عزیزان در هفته نامه راز اینه .
نیمه شب در نیمروز
بارها تاریخ لحظاتی را ثبت کرده است که در وسط روز روشن , ناگهان تاریکی وحشتناکی بر شهرها و ملتها سایه افکنده و انان را دستخوش هراس و نگرانی ساخته است . چه عاملی باعث بروز چنین پدیده ای میشود و اصولا" چرا اینگونه وقایع اتفاق می افتد.؟! بموجب محاسبات پیچیده ستاره شناسان و دانشمندان
علم نجوم , کره زمین با سرعتی در حدود 67000 مایل* در ساعت در فضای بیکران گردش می کند, و بنابر گفته ستاره شناسان, فضا به هیچوجه خالی نیست . بر اثر گردش زمین در فضا – هر روز میلیاردها ذره کوچک در جو زمین از این سو به انسو حرکت می کنند . ستاره شناسانی که از خالی بودن فضا سخن میگفتند – به شدت از سوی برخی دیگر از دانشمندان که معتقدند توده های عظیمی از گردوغبار و گازهای مختلف در فضا وجود دارد مورد انتقاد قرار گرفتند . انها میگویند این توده ها – بر اثر تراکم شدید کدر و غیر شفاف بنظر میرسند . چنانچه توده های عظیمی از مواد غیرشفاف و نیمه شفاف در فضا معلق باشند, پس باید قبول کرد که زمین کهگاه انها را شکافته و این پدیده برای کسانی که شاهد این واقعه هستند – نتایج شگفت انگیزی در بر خواهد داشت . لایه نازکی از ذرات کیهانی – تحت زاویه خاصی چون پرده ای مقابل خورشید قرار گرفته و سبب کاهش سریع نور حتی در وسط روز خواهد شد . لحظاتی در تاریخ ثبت شده که نشان میدهد یک تاریکی ناگهانی – به یک چشم بر هم زدن – بر روزهای روشن و افتابی سایه افکنده است . شگفت انکه در ان لحظه, هیچگونه نشانه ای از وقوع کسوف یا افتاب گرفتگی گزارش نشده است .! در تاریخ 26 اوریل 1884 شهر " پرستون " در انگلستان – درست در وسط روز شاهد یک چنین تاریکی غم انگیزی بود . گزارشهاحکایت از ان داشت که اسمان درست مانند انکه پرده وسیعی روی ان کشیده شده باشد,ناگهان به سیاهی گرائید . شهروندان به خانه های خود گریختند و مردان خدا دست به دعا و نیایش برداشتند . سپس این تاریکی به همان سرعتی که پدیدار گشته بود از میان رفت و دوباره نور خورشید شهر را در فرا گرفت . لیکن علت این واقعه هیچگاه برای مردم روشن نشد . در تاریخ 2 اوریل 1889 در " آیتکین " واقع در ایالت " مینه سوتا " تاریکی شدید وناگهانی شهر را فراگرفت – که در خلال ان, شن و ماسه از اسمان باریدن گرفت . این واقعه نیز در پرده ابهام باقی ماند .! شهر " لندن " نیز در بامداد 19 اوت 1736 ناگهان مثل شب سیاه شد و شدت تاریکی به اندازه ای بود که روشنائی شمع ها و فانوس ها نیز کفایت نمیکرد . ستاره شناسان اعلام کردند که هیچگونه کسوفی یا خورشید گرفتگی در ان ساعت به وقوع نپیوسته بود. شهر " اوشکوش " واقع در " ویسکانسین " نیز در تاریخ 19 مارس 1886 در تاریکی عجیب و اسرار امیزی فرو رفت که اساس و علت
ان معلوم نبود . این تاریکی در ساعت سه بعدظهر ان روز اغاز شد و ظرف مدت پانزده دقیقه شهر را در تاریکی مطلق فرو برد . بموجب گزارشهای رسمی – این وضع بیش از ده دقیقه نپائید و اثار و علائم تاریکی در اسمانی که از ابر پوشیده بود از سمت باختر به خاور تغییر مکان داد . پس از دقایقی سرشار از وحشت و اضطراب, روشنائی دوباره به شهر بازگشت . در پژوهشی که بعمل امد – معلوم شد شهرهائی که در سمت باختر قرار داشتند همگی با چنین حادثه ای روبرو شده اند . به هر حال انچه مسلم بود , پدیده ای اسرار امیز موجبات پیدایش نقطه نسبتا کوچکی از تاریکی را فراهم ساخته بود که ظرف مدت کمتر از سه ساعت – از ساحلی به ساحل دیگر نقل مکان کرده بود .!! براستی چه عواملی سبب پیدایش این تاریکی گشته بود؟! ایا جسم سخت و ناشناخته ای بود که بین زمین و خورشید قرار گرفته و باعث این تاریکی وحشتناک شده بود؟ و یا انکه احتمالا توده های کوچک – ولی متراکمی از ذرات کیهانی بود که بهنگام عبور کره زمین از نزدیکی ان جلوی تابش نور خورشید را سد کرده بود. یا انکه سیارات دیگری هنگام عبور از برابر خورشید, نوعی کسوف ایجاد کرده بود.؟! شهر " ممفیس " در ایالت " تنسی " در ساعت 10 بامداد روز 2 دسامبر 1904 با حادثه شگفت انگیزی روبرو شد . بنابر هیچ دلیل روشنی خورشید از نظر ناپدید گشت و تاریکی همه جا را گرفت . پانزده دقیقه به همین منوال سپری شد و در این مدت مردم در ترس و وحشت زیادی بسر میبردند . در گوشه و کنار شهر صدای جیغ و فریاد مردم به اسمان میرفت و انان که می پنداشتند دنیا به اخر رسیده است – دست دعا به اسمان برداشته و از خداوند طلب بخشایش میکردند . منباب دلخوشی – شاید بتوان این تاریکی حساب نشده را به حساب حوادثی مانند دود ناشی از اتش سوزی جنگل – تشکیل ابرهای شگفت انگیز یا توده های گرد و غبار حاصله از بیابانهای دور دست گذاشت . گهگاه ممکن است چنین تعاریفی مصداق یابد- ولی برخی از رویدادها چنان عجیب و اسرار امیز است که به هیچوجه نمیتوان انها را باور کرد . یکی از اینگونه وقایع شگفت انگیز در تاریخ 23 سپتامبر 1950 اتفاق افتاد . در بخش بزرگی از ایالات متحده امریکا, مردم یک خورشید عجیب و ابی رنگ را مشاهده کردند که بنظر میرسید روشنائی ضعیف ان, از پشت فیلتر ضخیمی به زمین میرسد . این واقعه در روز 23 سپتامبر در امریکا اتفاق افتاد . دو روز بعد مردم اسکاتلند و انگلستان مشاهده کردند که خورشید به رنگ زنگاری در امده است . در دانمارک نیز این خورشید ابی رنگ مشاهده شد که فقط دو ساعت دوام داشت . بار دیگر تعابیر و تفاسیر دست به نقد مقامات رسمی بکار افتاد . به مردم امریکا گفته شد که این منظره خاص بر اثر اتش سوزی وسیعی در " البرتا " واقع در کانادا بوجود امده است – و این دود به بالا صعود کرده و پرده ای بمنزله یک فیلتر مقابل خورشید کشیده شده است .! در این تفسیرها – ایراد عمده ای وجود داشت, زیرا دودی که گفته می شد همراه جریان باد به سوی شرق رفته بود در همان زمان به سوی غرب – یعنی به سوی ایالت " واشنکتن " نیز روان گشته و همه جا را در تاریکی مطلق فرو برده بود .!! این کدام باد عجیبی است که در ان واحد ,دود را با خود به دو جهت مخالف یکدیگر میبرد .؟! شاید در خورشید گاهی اتفاقاتی می افتد که دانش امروز هنوز نمیتواند انرا تفسیر کند .
Yahoo ID = Jalal_webid
دوستان و عزیزان : اجازه دهید قبل از نگارش مطلب امروز , تشکر ویژه ای داشته باشم از عزیزانمان در
نشریه الکترونیکی پردازندگان و بخصوص اقای ارش روشن مدیر مسئوال این نشریه , که کمال همکاری را با من و دیگر دوستانمان داشتند . متاسفانه بعضی از افراد اصول اخلاقی را زیر پا میگذارند, و با ارسال مطالب برای سایر نشریات – زحمات دیگران را بر باد میدهند. خوشبختانه افراد بسیاری مثل اقای ارش روشن در نشریات ما فعالیت می کنند , که میدانند برای تعیه یک مطلب چقدر باید زحمت کشید, چقدر باید منابع مختلف را زیر و رو کرد تا یک مقاله شکل بگیرد, برای همین جلوی تقلب و دقل بازی می ایستند . ارش عزیز باز هم ممنون و برای قدر شناسی از شما و دوستانتان لینک نشریه پردازندگان را با کمال میل – در میان لینک دیگر دوستان میگذارم و از اینکه با شما عزیزان اشنا شدم - بسیار خوشحالم . اما مطلب امروز .. ایا باور می کنید مردی چون سرهنگ " چارلز لیندنبرگ " دست به دامن ارواح شود.؟! مردی که در زمان خود انقدر بزرگ بود که تمام نشریات جهان برای مصاحبه با او لحظه شماری کنند .
وقتی عمو سام دست به دامن ارواح میشود
ماجرای ربوده شدن فرزند کوچک " چارلز لیندنبرگ " هوانورد مشهور امریکائی, یکی جنجال برانگیزترین جنایاتی است که قرن بیستم شاهد ان بوده است . هنگامیکه پلیس و مقامات امنیتی از یافتن عامل یا عاملان این ادم ربائی ناامید شدند, ناگریز به پیشگویان و احضار کنندگان ارواح پناه بردند , فرایند کار بسیار شگفت انگیز بود . ماجرا از نخستین ساعات غروب اول مارس 1932 اغاز گشت, مردی شیطان صفت دست به عملی زد
که در افکار عمومی جهان ,بازتاب گسترده و نامطلوبی داشت . در روز حادثه – یک مرد اتومبیل خود را کنار جاده باریکی که از میان جنگل میگذشت و به خانه سرهنگ " چارلز لیندنبرگ " منتهی می شد ,متوقف ساخت . این خانه چند کیلومتر با " هوپ ول " واقع در ایالت " نیوجرزی " فاصله داشت . ادم ربائی که درون اتومبیل نشسته بود ,از صندلی عقب اتومبیل یک نردبان تاشو برداشت و انرا با خود تا پشت حصار باغ سرهنگ " لیندنبرگ " حمل کرد . نردبان را کنار پنجره اتاقی که طفل بیست ماهه ای در ان خوابیده بود گذاشت و از ان بالا رفت . چند دقیقه بعد – هنگامی که طفل را در بغل گرفته و میخواست از نردبان پائین بیاید ناگهان نردبان شکست و او همراه طفلی که در بغل داشت, از ان بالا بر روی خاک نرم سقوط کرد- و پلیس توانست از این حادثه سرنخی بیابد . سر و صدائی که پیرامون حادثه ربوده شدن پسر کوچک " چارلز لیندنبرگ " براه افتاد, بزودی افکار عمومی جهان را بخود جلب کرد . روزنامه ها به تفصیل درباره این حادثه به چاپ و انتشار مقالاتی پرداختند و نوشتند که : " چارلز لیندنبرگ " خلبان شجاعی که پنج سال پیش موفق شد به تنهائی و برای نخستین بار پرواز تحسین برانگیزی بر فراز اقیانوس اطلس انجام دهد و مسافت 3600 مایلی راکه از نیویورک شروع و به پاریس ختم می شد را با موفقیت طی کند – با واقعه دردناکی روبرو شده است . بدنبال این رویداد , مردی از اهالی " نورفاک " واقع در " ویرجینیا " ادعا کرد با ادم ربایان تماس گرفته است, چند روزی وقت تلف شد تا معلوم گردید که انچه این مرد میگوید حقیقت ندارد . سه روز بعد یاداشتی از ادم ربا دریافت گردید - که در ان نوشته بود " طفل را درون قایقی گذاشته است " . پلیس در ان محل به جستجو پرداخت, ولی کمترین اثری از طفل گمشده نیافت . این یاداشت واقعی بود, لیکن قایقی که ادم ربایان به ان اشاره کرده بودند – وجود خارجی نداشت . در میان ادمهای عجیب و غریب, اموزگار بازنشسته ای در شهر " برانکس " زندگی میکرد که یک اگهی در یکی از روزنامه ها بچاپ رسانید . از حسن تصادف این روزنامه, تنها روزنامه ای بود که ادم ربا همیشه انرا میخواند .! برای ازادی طفل – مقادیری پول بصورت اسکناس تعیه شد که دولت انها را از گردش خارج ساخته بود . سرانجام همین اسکناس ها , منجر به دستگیری یک کهنه سرباز المانی زمان جنگ بنام " برونو هوپتمان " شد .او به اتفاق همسر و پسرش در خانه ای محقر در " برانکس " زندگی میکرد . او بیکار بود – با اینحال پلیس متوجه شد که او پول زیادی خرج میکرده که بیشتر پولها را توسط ادم ربائی بدست می اورده بود . پلیس او را بدام انداخت و پس از انجام بررسی های لازم – سرانجام وی را بدست صندلی الکتریکی سپرذ . این ماجرا از پاره ای جنبه های شگفت انگیز برخوردار بود که اسرار ان هیچگاه فاش نشد .ذکر این نکته لازم است که " هوپتمان " دست کم دو شریک جرم دیگر نیز که یک مرد و دیگری زن بوده است – داشت که پلیس موفق به یافتن انها نشد – وحتی پس از دستگیری "هوپتمان " کوششی برای یافتن انها بعمل نیامد . همچنین قابل ذکر است که بخشی از پول پرداختی سرهنک " چارلز لیندبرگ " که بخش زیادی نزد " هوپتمان " بود – مابقی هیچگاه بدست نیامد . انچه مسلم بود, این ادم ربا – از مدتی قبل رفت و امد افراد را به خانه " لیندبرگ " زیر نظر داشت و پرستار بچه خانم
" بتی گو " را اغفال کرده بود تا با انها همکاری کند . پرستار بچه پس از کشف حقایق دست به خودکشی زد.
اما چگونه طفل ربوده شده پیدا شد.؟!
هنگامیکه جستجو برای یافتن طفل گمشده به اوج خود رسیده بود و هنوز خانواده لیندنبرگ امیدوار بودند طفل خود را زنده پیدا کنند, مقامات پلیس از این امر نا امید شدند . مقامات پلیس دستجمعی به خانه سرهنگ " چارلز لیندنبرگ " رفتند و منتظر ماندند تا شاید واقعه ای اتفاق بیفتد و معجزه ای رخ دهد که به حل این ماجرا کمک کند . در این هنگام زنگ تلفن به صدا درامد, مردی که خود را یکی ازکشیش های "بروکلین "معرفی میکرد – به انها گفت که دو تن از اهالی بخش اطلاعاتی در اختیار دارند که به ماجرای
ربوده شدن طفل مربوط میشود – انها ادعا میکنند تنها زمانی قادر به فاش ساختن این اطلاعات خواهند بود که در صحنه ادم ربائی – یعنی اطاقی که طفل از انجا ربوده شده حاضر شوند . روز بعد مقامات پلیس با این مرد و همراهش دیدار کردند, او خود را کشیشی از کلیسای " اسیریچوالیست " یا طرفدار ارتباط با ارواح معرفی کرد این کشیش گفت – زنی که همراه اوست از قدرت خارق العاده ای برخوردار است و بعنوان یک واسطه میتواند در عالم خلسه با طفل گمشده ارتباط برقرار کند . تنها تقاضای این زن ان بود که دو ساعت او را در اتاق طفل تنها بگذارند.! ماموران امنیتی نمی توانستند این زن را به خانه سرهنک " چارلز لیندبرگ " ببرند, زیرا خانم لیندنبرگ یعنی مادر طفل در شرایط روحی ناگواری بسر میبرد . از اینرو او را بصورت پنهانی وارد اطاق بچه کردند – این زن پس از ورود به اطاق – رو به همان جهتی ایستاد که طفل از انجا ربوده شده بود . انگاه به عالم خلسه فرو رفت و پس از یک خلسه طولانی که دو ساعت و نیم بطول انجامید, سرانجام به دو تن از ماموران پلیس و یک تندنویس که سخنان او را یاداشت میکرد گفت : که طفل مورد نظر در خانه ای که هنوز رنگ نشده و در حدود هفت کیلومتری با انها قرار در جهت شمال شرقی فاصله دارد- نگه داری میشود . وی همچنین گفت که ادم ربایان در صورت نزدیک شدن گروه تجسس طفل را خواهند کشت – زیرا با دوربین های قوی خانه را زیر نظر دارند .!! هنگامیکه در روز 12 مه ان سال یعنی در حدود سه هفته پس از اظهارات عجیب این زن , جسد طفل سرهنک " چارلز لیندبرگ " کشف شد – ماموران مشاهده کردند که جسد طفل تقریبا در فاصله هفت کیلومتری خانه لیندبرگ به سمت شمال خاوری و به فاصله چند متری خانه ای که هنوز رنگ نشده بود قرار داشت .ظواهر امر نشان میداد که طفل اخیرا" در این خانه بوده است.. ویک زن مو خرمائی نیز همراه او بسر میبرده است و همانگونه که ان زن عجیب پیشگوئی کرده بود انها با عجله تمام خانه را ترک کرده بودند .!! هر چند ماموران امنیتی به فرایند این پیشگوئی توجهی نکردند, ولی حوادث بعد نشان داد که اظهارات این زن – کاملا نزدیک به حققت بوده است . واینهم یکی از ان مواردی است که دانش کنونی از توجیه ان عاجز است .
Yhaoo ID = Jalal_webid
جنایتکاری که اگر زنده میماند پادشاه انگلستان می شد .!
در مطلب قبل با شما از جنایتی حرف زدم که یکی از بی سابقه ترین جنایات پنجاه سال اخیر بحساب می اید
امروز میخواهم از جنایتی دیگر, که روزگاری شهر لندن را به وحشت انداخته بود – با شما حرف بزنم . البته این مطلب را من در روزهای اولیه راه اندازی وبلاک – در میان پستها قرار داده بودم – ولی اشتباها" انرا پاک کردم . اما مسئله ای که باعث شد دوباره انرا در وبلاک قرار بدهم – اطلاعات جدیدی است که بدستم رسیده است . جنایت و کشتن انسانها حکایت تازه ای نیست – اینگونه اتفاقات هر روزه در سراسر جهان اتفاق می افتد – تنها نکته ای که این جنایت را از دیگر جنایات متمایز میکند, قاتلی است که ممکن بود پادشاه انگلستان شود . "دیوید استوول" بعد از گذشت 112 سال – دفترچه ای را پیدا میکند که متعلق به پدربزرگش بوده است, و انرا در اختیار مطبوعات میگذارد . در سال 2000 معمای این جنایت برای همگان و بخصوص مردم انگلستان روشن شد . مطلب امروز از دو قسمت تشکیل شده است . قسمت اول – مطلبی است که یکسال بعد در جراید " دیلی لاسترتک " بچاپ رسیده و " ویلیام بیکنز " در کتاب " جنایات شوم " عین انرا در کتاب اورده است . قسمت دوم مربوط میشود به مطلب "دیلی تلگراف " در سال 2000 - بعد از درج مطلب فوق , اینکه مردم انگلستان در چه فکر و تصوری فرو رفتند – با شما است .
قسمت اول
پنج بار مردي ناشناس با جثه اي كوچك پا به درون شبهاي مه آلود لندن گذاشت, پنج بار با زنان خياباني صحبت كرد آنها را به تاريكي كشانيد و به نحوي بيرحمانه به قتل رسانيد . كارآگاهان حرفه اي و آماتور فرضيه
هاي گوناگوني درباره اينكه - مرد ناشناس كيست,ارئه كردند, سرانجام هيچ كس پاسخ اصلي را پيدا نكرد و جنايات بيرحمانه او در پرده ابهام باقي ماند . محله جنوب شرقي لندن در زمان ويكتوريا لكه ننگي بر دامن انگلستان بود خانه هاي پست ومخروبه در دو سوي خيابانها سر برافراشته بودند. كوچه و خيابانها در زواياي ميخانه ها در شب , غارهاي تاريكي بودند كه درون آنها در زير نور شمع انبوه جماعت بدكاران در هم مي لوليدند . در بيرون زنان و مردان مفلوك و تبهكار به زندگاني خودادامه مي دادند . تنها طريقه خلاصي از ناراحتي ها نوشيدن بطري جين در ازاي چند سكه بود . براي بعضي از زنان , روسپيگري تنها طريقه ادامه زندگي بود ." جك درنده" یا " جک ادمکش " در 1888 پا به چنين معركه اي نهاد و همراه خود ترس و وحشت هراس را به ارمغان اورد . "ماري آن نيكلاس" به پايان خط رسيده بود , در 42 سالگي شكسته تر از آن بود كه مردان را به خود جلب كند - حتي قادر به پرداخت 4 پني براي خوابيدن در نوانخانه نبود . تمام خنزر و پنزر هايش را براي خريد جين فروخته بود - وقتي مردي كوچك اندام در خيابان جلوي او ظاهر شد, ماري فكر كرد آن شب سرپناهي خواهد داشت. حتي وقتي مرد او را به پشت خيابان و درون تاريكي برد هوشيار نشد . وقتي فهميد اوضاع خراب است كه دير شده بود, قاتل به پشت سر او جهيد و دهانش را گرفت و گردنش را بريد, فردا صبح گاري چي جسد مثله شده او را پيدا كرد . فرمانروايي قاتل آغاز شده بود . دقيقا هفت روز بعد جنايت ديگري به وقوع
پيوست . مقتول بدكاره اي 47 ساله بود به نام " آني جاپمن" كه به آني سياه معروف بود و بر اثر بيماري تنفسي رو به مرگ بود كه قاتل مرگ او را تسريع كرد جسد او صبح زود توسط مغازه داري پيدا شد جسد به طرز تهوع آوري تكه تكه شده بود زير پاي او چند سكه و يك حلقه پيدا شد . محله " وايت چاپل" را ترس همراه با شايعات گوناگون فرار گرفت . شايع بود كه قاتل چاقوي خود را در كيسه اي به همراه دارد , مردم تصميم گرفتند هر كسي را كه كيسه اي به همراه داشت تعقيب كنند و زد خورد هايي به وقوع پيوست . گروه هايي تشكيل شد تا محافظت از خيابانها را بر عهده گيرد پليس دهها نفر را دستگير كرد اما قاتل هيچ ردي به جا نگذاشته بود - تنها پزشكان اداره پليس فهميده بودند كه قاتل چپ دست است و اطلاعات وسيع پزشكي دارد .! جراح متخصص اظهار كرد كه قتل ها در نهايت دقت و مهارت انجام شده است . در شب 30 سپتامبر قاتل دو زن ديگر را قصابي كرد و تنها رد پاي موجود را به جا گذاشت ." ليزا "در حالي پيدا شد كه از گلويش خون مي ريخت . جسد " كيت ادواردز " ترسناكتر از ان یکی بود و چند خيابان آن طرف تر پيدا شد , از محل جسد رد خون تا پشت خانه اي امتداد مي يافت. در آنجا با گچ نوشته شده بود:" جهودها مقصر نيستند " اما آيا معناي اين جمله آن بود كه قاتل يهوديي است كه از سر خشم و انتقام از جهان دست به اين جنايت زده؟! يا قاضي ديوانه اي بود كه خود نيز مجري قانون شده بود؟! معناي پيام هر چه بود مي توانست اهميت فراواني داشته باشد. اما موضوع به طور كامل بررسي نشد زيرا اين مدرك بدون دليل منطقي از ميان رفت, " سر چارلز وارون " رئیس " اسکاتلندیارد " دستور داد نوشته پاك شود. لندن در وحشت اين دو جنايت آخري فرو رفته بود و شايعات بيشتر و بیشتر می شد. مي گفتند قاتل دكتري ديوانه است , مي گفتند مردي وحشي لهستاني است , يا ماموري مخفي روسي طرفدار تزار كه سعي در بي آبرو كردن پليس دارد , یا يك مخبط اخلاقگرا كه بي اخلاقي در جامعه او را برانگيخته است . حتي گفته مي شد قاتل , قابله اي ديوانه است كه از روسپيگري نفرت دارد . هيچكس واقعيت را نفهميد, قاتل اصلي ناشناس ماند و در 9 نوامبر قتلي ديگر اتفاق افتاد . آخرين نفر " ماري مكي " 25 ساله بود عابري كه او رامي شناخت متوجه شدكه ماري به سوي مردي كوچك اندام و خوش پوش با سبيلي باريك و كلاه شاپو رفت. جسد پاره پاره او فردا پيدا شد. ماري آخرين قرباني "جك آدم كش " بود,جنايات ديگر تكرار نشد, كارآگاهان سعي فراوان در پيدا كردن او نمودند,اما نتيجه اي بدست نيامد, پرونده در اسكاتلند يارد بايگاني شد و چنين گفته شد كه تا سال 1991 حقيقت ماجرا در دسترس عموم قرار نخواهد گرفت . ( البته این حقیقت با کمی تاخیر در سال 2000 در دسترس قرار گرفت که باور کردنی نبود ) . ولي آنچه مسلم است كه جك هرگاه مبادرت به قتلي مي كرد در تاريكي كوچه ها به راحتي ناپديد مي شد, اگر جك آدم فقيري بود پس آنهمه اطلاعات پزشكي را از كجا آورده بود.؟! كه طبق گفته پزشكان اينگونه مثله كردن اجساد حداقل یک ساعت وقت مي خواست در حالي كه جك در كمتر از چند دقیقه اين كار ها را انجام مي داد. در اين ميان نظريه اي توسط نويسنده اي به نام "دانيل مارسون" ارائه شد كه كمي با منطق همخواني داشت او نظريه خود را بر اساس نظر " ملويل مك ناتن " معاون پلیس محلی ارائه داد: او 3 نفر را مظنون قرار داد دكتر جنايت كاري به نام "مايكل استروگ", زني به نام "كوزمافسكي" كه از يهودييان لهستان نفرت داشت و وكيل اخراجي به نام "منتاگ جان درت" و در آخر او به اين نتيجه رسيد كه درت قاتل است . فارسون با بررسي و مطالعه درباره خانواده درت به اين نتيجه رسيد. او ميگويد كه خانواده درت نيز مونتاگ جان را قاتل مي دانستند. عموي او پزشك بود و مطب او با جنايت آخري فاصله اندكي داشت مادر درت ديوانه بوده است شايد خود درت نيز گهگاه دچار جنون مي شده. درت هيچگاه توقيف نشد. جسد درت هفت هفته بعد در رود تيمز پيدا شد. آيااو دست به خودكشي زده بود یا خود قرباني جنانيت ديگري شده بود؟ تنها كسي كه حقيقت را مي دانست خود جك بود .
قسمت دوم
بسیاری از فیلم های سینمائی و تلوزیونی گردید . او قربانیان خویش را از کوچه و خیابان بر میگزید و با سخنوری – اعتماد انها را جلب میکرد قربانیان وی جملگی زنان فاسد و بدکاره بودند و تا مدتها این گمان میرفت که " جک درنده " بخاطره مبارزه با فساد دست به کشتار میزند . توصیف شاهدان از ظاهر او یکسان است . او کلاه شاپو بر سر میگذاشت و مثل ادمهای متشخص صحبت میکرد – با این وجود او هرگز دستگیر نشد.!! تنها چیزی که در مورد او میتوان گفت : این است که وی در عرض سه ماه پنج قربانی برجا گذاشت و دیگر دست از فعالیت کشید . او چه کسی بود.؟! چگونه میتوانست پلیس را به تمسخر گیرد و قبل از دستگیری بگریزد.؟! از رفتارهای عجیب جنائی او میتوان به این نیز اشاره داشت که وی قبل و بعد از هر جنایتش به نوشتن شرح انها میپرداخت .!! وقتی " سر چارلز وارون " رئیس اسکاتلندیارد, پا به صحنه یکی از جنایات وی گذاشت – نوشته ای با گچ در روی دیوار دید که بی تردید متعلق به قاتل بود.! ولی ایا همان نوشته یک سرنخ نبود.؟! مردم متعجب شده بودند, ایا پلیس واقعا سر درگم شده بود یا اینکه چیزی را مخفی میکرد .!! شایعات روز به روز زیادتر می شدند ." جک ادمکش " مثل جنتلمن ها حرف میزد, قیافه ای نجیب زاده داشت , پس میبایستی مقام مهمی در حکومت داشته باشد, شاید هم خون سلطنتی در رگهایش روان بود.! بی تردید این شایعات تا حدودی نیز رنگ و بوی واقعی داشتند, ولی حقیقت - باور نکردنی تر از انچه بود که مردم تصور میکردند.! "جک درنده" یک کارمند جزء نبود حتی یک عضو خرده پای خانواده سلطنتی نیز نبود . دوستانش او را " ادی " صدا میزدند و مردم وی را با القاب " البرت ویکتور کریستن ادوارد " – " دوک کلارنس " و " آوندال " میشناختند . از همه مهمتر اینکه وی – یک شخص مورد علاقه ملکه " ویکتوریا " – پادشاه انگلستان به حساب می امد . برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید
دیدن مدارک اسکاتلندیارد یا پلیس انگلستان
Yahoo ID = Jalal_webid
ایا انسان میتواند به وسیله "هیپنوتیزم " ذهن شخص دیگری را در اختیار گیرد و او را به ارتکاب جنایتی وادار سازد.؟! نه اشتباه نکردید و سئوال را درست خواندید – اتفاقا یکی از جنجالیترین خبرهای سالهای 50 تا 60 میلادی مربوط به پرونده ای بود که متهم به وسیله " هیپنوتیزم " دست به جنایتی هولناک زده بود .
" پال هار دروپ " که 33 سال از عمرش میگذشت,هیچگاه در زندگی کاری خلاف قانون انجام نداده و سر وکارش به پلیس نیفتاده بود . در حالیکه اکنون سردی و سنگینی اسلحه ای را که در جیب پالتویش قرار داشت – احساس میکرد . چهار بار مانند ادمهای گیج ومنگ از مقابل بانک عبور کرده بود – در حالیکه با یک
دستش با اسلحه بازی میکرد با دست دیگرش یقه پالتویش را بالا کشید – زیرا در ان روز زمستانی یعنی 29 مارس 1951براستی هوای کپنهاگ پایتخت دانمارک بسیار سرد بود . بانکی که " پال هار " برای اجرای نقشه شیطانی خود در نظر گرفته بود – یا بهتر بگوئیم,برای او انتخاب شده بود – بانک کوچکی در یکی از خیابانهای خلوت شهر بود . شخصی که او را تحت " هیپنوتیزم " قرار داده بود,بارها به او تلقین کرده بود که اسلحه ای را بردارد و به ان بانک برود – و اکنون " پال هار " با حالت گیج و منگ در حالیکه اسلحه ای در جیب داشت – بی اراده در مقابل بانک ایستاده بود . لحظه ای دوچار تردید و دودلی شد – ذهن او تلاش و مبارزه بی حاصلی را علیه اراده شخصی دیگر اغاز نمود – ولی دیری نپائید که در این مبارزه شکست خورد . سرانجام بدرون بانک گام نهاد و سراغ نخستین باجه رفت . صندوقدار که نامش " کج مولر " بود سرش را بلند کرد و لبخند زد – ولی همینکه به دیدگان ان مرد که حالتی غیر طبیعی داشت و برقی دیوانه وار از ان ساطع می شد نگریست, لبخند بر لبانش خشک شد-"پال هار " بدرستی نمیدانست ایا قبلا درخواست پول کرده است یا نه – و " کج مولر " نیز هیچگاه فرصت نکرد سخنی بر زبان اورد – زیرا اسلحه که به چهره او نشان رفته بود, دو بار به صدا درامد و " کج مولر " نقش زمین گردید . کارمندان دیگر بانک – پشت باجه های خود روی زمین دراز کشیدند و
مشتریان بانک , وحشت زده به طرف درب خروجی دویدند . تنها " هانس ویز بام " مدیر بانک با جرآت و شهامت کم نظیر – مقابل این مرد مسلح ایستاد – او از جانش گذشته بود و لحظه ای بعد گلوله ای مغز او را سوراخ کرد . " پال هار دروپ " نگاهی ابلهانه به اخرین قربانی خویش انداخت و اسلحه را در جیبش گذاشت و در حالیکه زیر لب با خود حرف میزد – بی انکه پولی به سرقت برد به ارامی از بانک خارج شد . پلیس " پال هار دروپ " را دستگیر کرد و هنگامیکه به اتهام این دو فقره جنایت به پای میز محاکمه کشانده شد, به تعریف ماجرای عجیبی پرداخت.او خطاب به هیات منصفه گفت : هنگام ارتکاب این جنایت از حالت عادی خارج بوده و تحت تاثیر هیپنوتیزم قرار داشته است . وی افزود که از ماه ها قبل – مانند عروسک خیمه شب بازی در دستان مردی بنام " بجورن نیلسن " اسیر بود و این شخص – سه بار در هفته و به مدت سه ماه متوالی به او تلقین کرده است که به این بانک دستبرد بزند . در حالیکه او هیچگاه خیال سرقت از بانکی را در سر نداشته است . این شخص – همچنین به او تلقین کرده بود که صندوقدار را – چنانچه از پرداخت پول امنتناع ورزید- به قتل برساند, در حالیکه وی اصلا قصد نداشته کسی را بقتل برساند . " پال هار دروپ " به هیات منصفه گفت – که تحت تاثیر چنین نیروئی بی شباهت به یک " زامبی* " نبوده است – موجود زنده ای که کنترل اراده خویش را از دست داده و مجبور شده بود بر خلاف میل خویش دست به جنایتی اجتناب ناپذیر بزند . " بجورن نیلسن " یعنی همان کسی که " پال هار دروپ " را هیپنوتیزم کرده بود- به دادگاه فرا خوانده شد . هر چند هیات منصفه و تیم کاراگاهان پلیس ادعای " بجورن نیلسن " را که گفت – هنگام وقوع قتل – در نزدیکی صحنه جنایت نبوده است- را پذیرفت, ولی در عین حال اظهارات " پال هار دروپ " را باور داشت که می گفت تبدیل به ادم ماشینی شده بود – که اراده " بجورن نیلسن " به کمک هیپنوتیزم او را به هر جا که میخواست میکشانید . "بجورن نیلسن " به اتهام طرح نقشه دستبرد به بانک و تحریک" پال هار دروپ " به جنایت – مجرم شناخته شد . یک چنین اتهامی کاملا بی سابقه بود – زیرا مقامات قضائی دانمارک برای اثبات این پرونده – ناگریز بودند ثابت کنند که " بجورن نیلسن "- عمدا" - " پال هار دروپ " تلقین کرده بود تا علیرغم میل باطنی خویش دست به جنایت بزند – و مرتبا" - " پال هار دروپ " را تحت تاثیر نیروی مغناطیسی قرار میداد تا مغز او را برای انجام این جنایت اماده سازد . اثبات این امر بسیار دشوار بود, زیرا در ان زمان باور عمومی بر ان بود که بوسیله هیپنوتیزم نمی توان شخصی
را تشویق به عملی کرد که شخص - در حالت عادی میل و رغبتی به انجام ان عمل ندارد . دو تن از شهروندان خوب و وظیفه شناس ان شهر- یعنی رئیس و کارمند بانک بر اثر توطئه هیپنوتیزم جان خود را از دست داده بودند .! ایا دادگاه میتوانست ثابت کند که " بجورن نیلسن " با استفاده از مهارت خویش در هیپنوتیزم – موجبات مرگ و نابودی انها را فراهم ساخته است.؟!! این محاکمه از پاره ای جهات یک محاکمه پر سروصدا و هیجان انگیز بود – همانگونه که انتظار میرفت" پال هار دروپ " بخاطره ارتکاب جنایت و کوشش برای سرقت بانک گناهکار شناخته شد . او را به دو سال اقامت در اسایشگاه روانی محکوم کردند – تا پس از انقضای این مدت و باز یافتن سلامت روانی خویش ازاد گردد . ولی " بجورن نیلسن " وضعی کاملا متفاوتی داشت . در مورد مجرم بودن یا نبودن او میبایست کارشناسان ورزیده نظر میدادند . دکتر " پل رویتر " رئیس پیشین بیمارستان " لیزاون " که بعدا رئیس بخش روان درمانی بیمارستان " کپنهاک سیتی " شد – ریاست هیات نظارت را عهده دار گردید – به دستور او پرفسور " نیمان جولدئین " یکی از بزرگترین استادان روان شناسی دانشگاه توریزن از کشور فرانسه نیز به این هیئت اضافه شد . اولین تحقیقات از اطرافیان و همسایگان " پال هار دروپ " انجام گردید . تمام انهائی که او را میشناختند – اظهار داشتند که او مردی ارام و بسیار خونسرد میباشد – هیچ کدام انها باور نمیکردند که پال هار بتواند دست به چنین جنایت هولناکی بزند – انها این نکته را هم اضافه کردند که " پال هار دروپ " این اواخر بسیار منزوی و گوشه گیر شده بود و هر کس او را میدید تصور میکرد که پال هار با خودش حرف میزند .!! در این بین افرادی هم شهادت دادند که بارها " پال هار دروپ " در حال رفتن یا بازگشتن از خانه " بجورن نیلسن " دیده اند . دو ماه از تحقیقات کارگاهان پلیس و هیئت انتخابی گذشت و در اخر انها به این نتیجه رسیدند که " پال هار دروپ " هنگام ارتکاب جنایت – بر خلاف تمایل شخصی و طبیعی خویش عمل کرده است – و تحت تاثیر مداوم نیروهای هیپنوتیک - در حالتی تقریبا ناخود اگاه و فارغ از اراده خویش دست به این جنایت زده است . دکتر "پل رویتر " همچنین گفت : که هر شخص بیگناه میتواند الت دست یک هیپنوتیزور قرار گیرد و بی انکه خود بداند و یا بع