در طول تاریخ انسانهایی پا به عرصه حیات گذاشتند که توانستند مسیر تاریخ را عوض کنند . حال این مسیر میتوانست به نابودی انسان منجر شود یا بر عکس میتوانست او را مترقی کرده و در مسیر درست قرار دهد . مطلب امروز توسط دوست عزیز ما اقای مسعود هاشمی برای وبلاگ خودش ارسال شده است . یک مطلب جالب و در نوع خود جدید . یادم هست در کتابی خواندم که ناپلئون بناپارت همیشه خوابها و کابوسهای وحشتناکی می دید و چندین بار به یکی از ژنرالهایش گفته بود : مردی با قیافه سرخ تمام ارامش مرا گرفته و اگر امروز در این دشت پر از برف و یخ هستم , او مرا اینجا اورده است – این مرد از دوران کودکی با من است .!! اتفاقا" در مطلب امروز که مربوط میشود به هیتلر – یک ظرافت شیرین و در حین حال اسرار امیز یک لحظه خواننده مطلب را رها نمی کند . " هیتلر " به چیزی معتقد است – اما یک معمای مرموز , یک معما که او را از هیچ - به اسطوره ای درداور تبدیل می کند... اجازه دهید مطلب را بخوانیم تا شما بزرگواران قضاوت کنید . از تمام دوستان کهYahoo2 را حمایت می کنند و سعی دارند کمک کند وبلاگی بسازیم که حرفی برای گفتن داشته باشد – نهایت تشکر را دارم . مسعود عزیز لطف شما را هرگز از یاد نخواهیم برد و امیدوارم این همکاری ادامه داشته باشد. دوستانی که در مورد این مطلب سئوالی از اقای مسعود هاشمی دارند میتوانند با ایمیل ادرس ایشان ارتباط برقرار کنند . mhashemi_masood@yahoo.com
آدولف هیتلر - آیا پیشوا یک جادوگر بود؟
بر اساس یک کتاب خطی ناتمام به نام "من با برادر هیتلر ازدواج کردم"که در اواخر دهه 1970در مرکز کتابخانه عمومی نیویورک کشف شد –" آدولف هیتلر " از نوامبر 1912 تا آوریل 1913 در خانه ای واقع در ناحیه "توکستت" شهر لیورپول کشور انکلستان اقامت داشته است. مورخین قبل از بررسی, آن کتاب را یک حیله تصور میکردند . ولی وقتی آن را خواندند بسیاری از آنها به این نتیجه رسیدند که ادعاهای نویسنده کتاب آن قدر ها که در ابتدا فکر میکردند عجیب نمیباشد . نویسنده این کتاب جنجال برانگیز "بریجیت هیتلر" همسر" آلویس "برادر ناتنی آدولف میباشد که متولد ایرلند و نام خانوادگی او "دالینگ" بود. او "آلویس هیتلر" را به سال 1909 در نمایش سالیانه اسبها در دوبلین ملاقات کرد. آلویس جوان و شاد اتریشی با زبان انگلیسی نه چندان روان خود را بریجیت 17 ساله معرفی کرد. این یکی از همان موارد نادری است که عشق در اولین نگاه به وجود آمد. بریجیت مرتب با این مرد خارجی که میگفت در یک هتل کار میکند دیدار میکرد- ولی والدین او وقتی فهمیدند که منظور او از کار کردن در هتل پیشخدمتی در هتل "شلبورن " است آلویس را
نپذیرفتند. اما بریجیت که آلویس را دوست داشت با او به لندن رفت و در آنجا با هم ازدواج کردند. یک سال بعد ازدواج بریجیت برای آلویس پسری به دنیا آورد و نامش را" ویلیام پاتریک" گذاشتند. بریجیت پسرش را "پت" و آلویس او را "ویلی"صدا میکرد. در سال دوم ازدواجشان این زوج تصمیم گرفتند که به لیورپول بروند- و انجا رستوران کوچکی در خیابان "دال" بزنند که موفقیت چندانی برای آنها نداشت. آلویس که سرسخت بود تصمیم گرفت رستوران را بفروشد و مهمانخانه ای در قسمت دیگر شهر بخرد و چون کار سختی بود آلویس ورشکسته شد. بعد از این ماجرا وقتی در مسابقات اسب دوانی بزرگ ملی پول هنگفتی برنده شد آینده اقتصادی او اندکی بهبود یافت. او پول خود را در صنعت تولید تیغ ریش تراشی به کار گرفت و با خود فکر کرد که بهتر است در این کار شریکی نیز داشته باشد .بنابراین نامه ای به شوهر خواهرش "آنتون روبال " در وین نوشت و از او خواست تا همراه همسرش به لیورپول بیایند و هزینه مسافرت آنها را هم همراه نامه فرستاد. در یک صبح سرد ماه نوامبر در سال 1912 آلویس به اتفاق همسرش به ایستگاه قطار خیابان لایم رفتند و منتظر رسیدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه شدند.وقتی قطار به ایستگاه رسید آنها بی صبرانه در انتظار پیاده شدن آنتون وهمسرش بودند ولی در میان ناباوری آنها مرد جوانی رادیدند که از قطار پیاده شد.آن مرد که صورتی رنگ پریده و کت و شلوار کهنه ای به تن داشت به آنها نزدیک شد و دست خود را به طرف آلویس دراز کرد . این آدولف برادر ناتنی آلویس بود.آدولف گفت او به جای" آنتون روبال" که بنا به دلایل مختلفی نتوانسته بود به این سفر بیاید آمده است.بحث تندی به زبان آلمانی میان آن دو در گرفت.شب هنگام آلویس برادرش را به آپارتمان خود در خیابان "آپر استن هوپ" آورد و بریجیت دید که دو برادر رفتار دوستانه تری نسبت به قبل با یکدیگر دارند. او برای آنها شام درست کرد و بعد از شام آدولف به استراحت در اتاق نشیمن پرداخت. بریجیت شوهرش را به خاطر رفتار خشن با برادرش سرزنش کرد.آلویس گفت: آدولف کسی که من همیشه او را برادر هنرمند خودم خطاب میکردم از ارتش اتریش گریخته و برای 18 ماه فراری بوده است. او به همین علت نزد من آمده و وقتی او در ایستگاه قطار این حرف ها را به من زد از انکه چرا با آغوش باز از او استقبال نکردم متعجب بود. آلویس گفت که آدولف در این مدت با استفاده از هویت برادر مرده شان "ادموند" رفت و آمد میگرده است ولی زمانی که پلیس به حیله او پی برده او با التماس پولی را که آلویس برای مسافرت" آنتون روبال" فرستاده بود را از همسر او گرفته است. بر اساس گفته های بریجیت برادر شوهر 23 ساله او بیشتر وقت خود را در
اطراف خانه می چرخید و به بطالت می گذراند و اغلب مشغول بازی کردن با "ویلیام پاتریک "دو ساله بود. آدولف در ابتدا خیلی کم حرف میزد ولی بعد از گذشت چند هفته رفتار دوستانه تری از خود نشان داد و درباره علاقه خود به نقاشی و برنامه های آینده زندگی خود صحبت کرد.او به بریجیت گفت وقتی تقاضای او برای ورود به آکادمی هنر وین توسط یک پرفسور یهودی رد شد چقدر نا امید شد زیرا آن پرفسور به او گفته گرچه استعداد کمی در مهندسی دارد ولی توانایی نقاشی ندارد. او به برادر زنش گفته بود که روزی آلمان جایگاه اصلی خود را در جهان به دست خواهد آورد و هر وقت این سخنان را میگفت یک نقشه جهان متعلق به آلویس را کف اتاق پهن میکرد و شرح میداد که چطور آلمانی ها ابتدا فرانسه و بعد انگلستان را فتح خواهند کرد. در یک مورد وقتی بریجیت به حرفهای او بی اعتنایی کرد- ناگهان آدولف به داد و فریاد پرداخت . بریجیت هم به او گفته بود که او یک آلمانی نیست بلکه یک فراری فقیر اتریشی است و باعث عصبانیت آدولف شد. یک روز وقتی او با برادرش به بیرون رفتند آدولف شیفته سبک معماری ساختمان ها و آثار تاریخی از قبیل گنبد" سنت پل" و استحکامات "تاور بریج" گردید. هنگام بازگشت آن دیکتاتور آینده چند طرح از کلیسای "سنت پل" را رسم کرد. بریجیت در کتاب خود به خانم پرینتس همسایه خود و با ستاره شناسی و مسائل فوق طبیعی سر و کار داشت اشاره کرده است و میگوید که آدولف ساعتها از وقت خود را در خانه او به سر می برده است و از او میخواسته که از آینده اش با او حرف بزند. خانم پرینتس گفته بود که آینده شگرفی در انتظار آدولف جوان است. او با نگاه کردن به کف دست این اتریشی به او گفت که خط سرنوشت او برجسته است و نشان میدهد که او زندگی شگفت انگیزی خواهد داشت. او به این نکته نیز اشاره کرد که خط قلب آدولف از مسیر سرنوشت او عبور میکند و این به آن مفهوم که اگر احساسات بر هدف زندگی او چیره شود خنثی خواهد شد. سر انجام روزی رسید که آدولف باید به خانه اش برمی گشت و او در ماه می سال 1913 لیورپول را ترک کرد و به آلمان بازگشت . بریجیت در کتاب خود مینویسد :خودش را برای پناه دادن مردی که دنیا را در گیر جنگی زیانبار کرد سرزنش میکند و افسوس میخورد چرا به او زبان انگلیسی نیاموخته است. مورخین حضور هیتلر در لیورپول را واقعی دانسته و این دوران را دوران گمشده زندگی هیتلر نامیده اند. هیتلر در کتاب خود نیز به این مدت اشاره نکرده است .به هر حال در بمباران لندن آخرین بمبهای آلمان در لیورپول افتاد و آن خانه ای که هیتلر مدتی در آن اقامت داشت نابود کردید. به هر حال هیتلر به وین بازگشت ودر آنجا با فروختن طرح هایی که بر روی کارت پستال میکشید و کارهای دیگر به امرار معاش پرداخت.او در ی
ک پانسیون قدیمی اقامت داشت و همیشه یک پالتوی سیاه که یک یهودی به او داده بود را میپوشید.او همیشه در موزه هافبورگ بود و یک شئی خاص نظر او را جلب کرد و آن "نیزه مقدس" بود که گفته میشد که پهلوی مسیح با آن سوراخ شده بود . بر اساس افسانه این نیزه که به "نیزه سرنوشت" شهرت دارد به یک سرباز رومی به نام "لانگینیوس"تعلق داشته است که او مسیح را با آن کشته است و در افسانه شاه آرتور گفته شده است که "جورف" بازرگان این نیزه را از کشور "آریماتیا" به بریتانیا آورده و"سر بالیم"خونخوار "شاه پالهام"را با آن زخمی کرده است. سپس آن نیزه به اتریش برده شده ودر موزه هافبورگ به عنوان بخشی از اموال خانواده سلطنتی "هابسبورگ"به نمایش در آمده است.هیتلر نیز در کتاب های مقدس راجب آن خوانده بود که: "وقتی آنها نزد مسیح آمدند و دیدند که قبلا مرده است پاهای او را نشکستند بلکه یکی از سربازان با نیزه ای پهلوی او را سوراخ کرد که از آن سوراخ خون و آب بیرون آمد ".به نظر میرسید که این همان نیزه ای است که توسط "چارلی مگنی" حمل میشده است و گمان میرفت که این نیزه به او کمک کرده است که در 47 مبارزه پیروز شود. همچنین گفته میشد که وقتی چارلی مگنی بر حسب تصادف آن نیزه را به زمین انداخت ناگهان مرد. سپس آن نیزه به دست "هنریش فولر" موسس خانه سلطنتی ساکسون ها افتاد که او لهستانی ها را به سمت شرق راند. بعد ها نیز به تصرف پنجمین شاه ساکسون ها و نسلهای بعدی او در آمد و به صورت مایملکی شد که "هاهن استافن" از "ساوابیا" چشم طمع به آن دوخت.نکته بسیار مهم در رابطه با این موضوع درباره فردی به نام "فردریک بارباروسا " فاتح ایتالیا است که حتی پاپ را مقهور خود ساخت و او را وادار به تبعید کرد. بارباروسا نیز مانند چارلی مگنی اشتباه مشابهی کرد و هنگامی که در راه عبور برای شرکت در جنگهای صلیبی سوم از روی رود خانه ای در سیسیل میگذشت نیزه از دستش افتاد و ظرف چند دقیقه مرد. به هر حال شنیدن اینگونه داستان ها درباره این نیزه جادویی قوه تخیل آن اتریشی بینوا را خسته کرده بودند .برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید.
Yahoo ID = Jalal_webid
با تشکر از تمام عزیزانی که با نظرات و ارسال ایمیل این حقیر را مورد لطف خود قرار دادند, صمیمانه تشکر میکنم . از اینکه مطالب باستان شناسی تا این اندازه مورد استقبال شما عزیزان قرار میگیرد, بسیار خوشحالم . یکی از اهداف مهم این وبلاک ,اشنا کردن شما دوستان - با تمدنها و اقوامی است که در گذشته های دور بر این کره خاکی زندگی میکردند . اما تاریخ - حوادث شیرین و عجیب بسیاری در سینه خود دارد . انسانهای بیشماری در تاریخ مشاهده میشوند که خود تاریخ سازند . شاید برای انها مهم نباشد که تاریخ از انها چگونه نام خواهد برد – و اصلا" شاید خود نمیدانستند که قرار است جایی در تاریخ داشته باشند . امروز تصمیم دارم یکی از این انسانها را به شما معرفی کنم – این شخص کسی نیست جز " گریگوری پوتمکین " مردی که بزرگترین کشور جعلی را در تاریخ ساخت .! بله درست خواندید – او بزرگترین کشور جعلی جهان را ساخت .!
بزرگترین کشور جعلی تاریخ
شاید شما هم نام " گریگوری پوتمکین " را شنیده باشید, چرا که نام او در دنیای سینما به کرات عنوان شده است – و تا امروز دهها فیلم درباره او ساخته شده است , این شخص هیچگاه فیلم نساخت و حتا فیلمهای
که درباره اش ساخته شد را هرگز ندید . " گریگوری پوتمکین " با مقوا و رنگ به ساختن روستاهای کوچک پرداخت و دهقانانی شادمان که از این سو به انسو میرفتند, را در انها گنجاند . او این کارها را برای خوشحال کردن زنی انجام داد که وی را بسیار دوست میداشت . ان زن کسی نبود جزء ملکه روسیه " کاترین کبیر ".! " پوتمکین " مردی بود که امروزه زندگی و کارهایش در هاله ای از ابهام باقی مانده است . بسیاری از کارگردان هایی که در مورد وی فیلم ساخته اند, معتقدند که او با ملکه کاترین بصورت پنهانی ازدواج کرده بود .. ولی هیچ مدرکی قانع کننده ای در اثبات و یا ابطال این نظریه وجود ندارد . هر چه که بود – تنها این را میتوان حدس زد – که او در نزد ملکه کاترین از مقام والائی برخوردار بوده است . در سال 1783 میلادی و قتی " کاترین کبیر " شبیه جزیره " کریمه " را تصرف نمود, " گریگوری پوتمکین " را فرماندار ان ناحیه ساخت . وظیفه او این بود که ان سرزمین بی اب و علف را مبدل به کشوری پر رونق کند . " پوتمکین " با قوه تخیل و اراده ای راسخ دست بکار شد . او صدها عمل اصلاحی را به " کاترین " قول داد و در ظرف سه سال چندین سفر به شمال روسیه کرد تا موفقیتهایش را به عرض ملکه برساند . ملکه " کاترین " که از این گزارشها به وجد امده بود, اظهار تمایل کرد تا به چشم خویش شاهد این اصلاحات باشد . البته " پوتمکین " واقعا" ان سرزمین را شکوفا نکرده بود – بلکه به خاطر عشق به ملکه و فریب دادن او این سخنان را به عرض ملکه رسانده بود . وقتی " کاترین " خواست تا " کریمه " را از نزدیک ببیند, " پوتمکین " ناچار شد که بکار خود شتاب بدهد . " کاترین " بازدیدش از " کریمه " را بر
روی یک سورتمه سلطنتی مخصوص که توسط سگها کشیده می شد – شروع کرد که به بزرگی یک اطاق بسیار بزرگ بود . او چهل هزار کنیز و غلام را نیز با خود اورده بود . در هر ایستگاه بین راه پانصد راس اسب تازه نفس و سگهای سورتمه کش منتظر تعویض شدن بودند . پیشترفتهای بین راه چشمان " کاترین " را خیره کرده بود . خانه های قدیمی با مقواه مرمت شده بودند . دختران جوان در مسیر ملکه گل می انداختند و اشخاص مسن و مریض را در خانه ها نگه داشته بودند تا دیده نشوند . درختهای مصنوعی خرابه های ویران را از دیده مخفی میکردند . گدائی ممنوع بود و به دستور " پوتمکین " همه چیز میبایستی پر از شادی و مسرت وانمود می شد . سالها قبل " کاترین کبیر " همان مسیر را پیموده بود و بدبختی و خشم مردم را بچشم خود دیده بود, ولی اینک از این همه تغییرات سخت تحت تاثیر قرار گرفته و کاملا متعجب شده بود . او خطاب به سفیر کبیر فرانسه گفت : ایا شبیه سرزمین پریان نیست.؟ همه اینها فقط چشمه کوچکی از کارهای " پوتمکین " هستند .! سفر واقعی در سرزمین پریان از رودخانه "دنپیر " شروع شد – هفت قصر شناور عظیم و هشتاد کشتی کوچکتر سه هزار نفر از شخصیت ها را از جلوی عجایب تمام نشدنی عبور میدادند . در حالیکه " کاترین کبیر " و ملازمان سلطنتی اش زیر سایبانهای ابریشمین می لمیدند و در بشقابهای طلائی شام میخوردند, یک منظره خارق العاده در پیش چشمانشان گسترده بود . روستاهائی که به طاق نصرتهای باشکوه مزین شده بودند . گله های احشام که مشغول چرا بودند . روستائی های بی غم که هنگام غروب به رقص و پایکوبی میپرداختند و همه چیز و همه چیز نشان از خوشی و رفاء مردم میداد .. " کاترین " اصلا نمیتوانست حدس بزند که ان سرزمین 
Yahoo ID = Jalal_webid
دوستان و عزیزان : امروز تصمیم دارم یکی از رازها و معماهای تاریخ را برای شما خوبان بازگو کنم . " معمای مرگ ناپلئون بناپارت " را , این معما سالیان درازی در نزد مورخان به عنوان یک سئوال بی جواب باقی مانده بود . ایا ان کس که در " سنت هلن " در اسارت بود و در اسارت مرد, ناپلئون بناپارت بود.؟ اگر اینچنین نیست, پس چه کسی در ان جزیره نقش بناپارت را بازی میکرد.؟ این همان موضوعی است که با هم دنبال خواهیم کرد .
" معمای مرگ ناپلئون بناپارت "
یکی از پیچیده ترین و اسرار امیزترین معماهای تاریخ , " معمای مرگ ناپلئون بناپارت " است . همین معما باعث شده تا علم پزشکی نوین وارد عرصه شده و مورخین را یاری کنند تا پرده از این راز صد ساله بر دارد .
چرا و چگونه این معما شکل گرفته؟؟!! زیرا این تصور وجود دارد که " ناپلئون بناپارت " به مرگ طبیعی درنگذشته است , بلکه به ضرب گلوله از پای در امده است , و شخصی که بعنوان ناپلئون بناپارت در تبیعدگاه " سنت هلن " به مرگ طبیعی درگذشت – ناپلئون واقعی نبوده است, و این خود همواره بصورت یکی از اسرار تاریخ باقی مانده است . برای پی گیری موضوع به سراغ مدارکی میرویم که " پیتر مک رون " مورخ و یکی از بزرگترین کارگاهان " اسکاتلندیارد" انها را جمع اوری کرده است . در دهکده " بالی مور " واقع در فرانسه مدرک رنگ و رو رفته ای بدست امده که معمای شگفت انگیز" ناپلئون بناپارت " را تا حدودی روشن میکند . بر روی این صفحه از کاغذ که امار مرگ و میر دهکده را در ان زمان مشخص میسازد نام مردی ذکر شده است بنام " فرانسوا اوژن ربو " و در این صفحه چنین نوشته شده است . " فرانسوا اوژن ربو " در سال 1771 در این دهکده متولد شد و در جزیره " سنت هلن " در گذشت . تاریخ مرگ او را که احتمالا جعلی بوده از مدتها پیش پاک کرده اند و این خود میتواند دلیل خوبی برای مدارک موجود باشد . هیچ ببعبد نیست که این شخص , روز پنجم مه 1821 با نام " ناپلئون بناپارت به " سنت هلن " درگذشته باشد . زیرا این شخص شباهت زیادی به "ناپلئون بناپارت " داشت . " ناپلئون بناپارت " با زحمت فراوان توانسته بود هم شکلهای متعددی برای خود پیدا کند, و چهار نفر را که از هر جهت شبیه او بودند , در اطراف خود نگهداری میکرد – و یکی از انها همین اقای " فرانسوا اوژن ربو " بود . < تاریخ سرنوشت عجیبی دارد, حتما شما عزیزان بیاد دارید همین دیکتاتور سابق عراق جناب صدام حسین چند نفر را که شبیه خودش بودند در اب نمک خوابانده بود – هر چند گرفتار شد و هیچکدام از این عروسکها بکارش نیامد . جناب هیتلر هم چنین کاری کرده بود . یکی از ملکه های زمان فراعنه برای اینکه راحت از قصر خارج شود و برای عشق و حال بتواند براحتی قصر را ترک کند, یکی از همین عروسکهای زنده را که شبیه خودش بود – در مکانی نگهداری میکرد.> همه هم شکلهای ناپلئون بناپارت گرفتار سرنوشت دردناکی شدند . یکی از انها درست پیش از جنگ " واترلو " مسموم و کشته شد . دیگری فلج گردید و سومی بضرب گلوله ناشناسی از پا در امد و هنگامی که ستاره اقبال " بناپارت " افول کرد , تنها " فرانسوا اوژن ربو " زنده مانده بود و برای زندگی با خواهرش به دهکده " بالی کور " رفت . " ناپلئون بناپارت " به جزیره " سنت هلن " واقع در ابهای مجاور سواحل افریقا تبعید شد . مقامات انگلیسی و فرانسوی توافق کردند که مراقب او باشند و اجازه ندهند همنگونه که یکبار از " الب " گریخته بود, باز هم از این منطقه فرار کند . برای همین فرانسویها سخت او را زیر نظر داشتند و انگلیسیها تعدادی قایق گشتی را در ابهای اطراف جزیره به نگهبانی گماشته بودند تا از فرار احتمالی " ناپلئون بناپارت " جلوگیری کنند . " ناپلئون تمام عوامل لازم را برای فرار خود در اختیار داشت . یعنی هم پول داشت , هم از کمک دوستانی که حاضر بودند جان خود را فدای او کنند – و هم صبر و شکیبایی زیادی بخرج میداد . اینک ببینیم در ان زمان چه وقایعی اتفاق افتاد . در سال 1881 ژنرال " گورگار " از مقام فرماندهی " سنت هلن " برکنار شد و ژنرال " برتراند " بجای او منصوب گردید . " گورگار " به پاریس بازگشت تا زندگی بازنشستگی را طی کند . دو ماه بعد از ورود او به پاریس یک کالسکه زیبا وارد دهکده " بالی کور " شد . کالسکه ران – نشانی خانه " فرانسوا اوژن ربو " را جویا شد . اما اینکه چه کسانی درون کالسکه نشسته بودند و چرا انها در جستجوی هم شکل و قیافه " ناپلئون بناپارت " می گشتند.؟ هرگز این موضوع معلوم نشد و درشمار اسرار باقی ماند . " فرانسوا اوژن ربو " به همراه خواهرش زندگی عادی خود را میکردند و هر کس از انها درباره کالسکه ناشناس سئوال میکرد – با خونسردی میگفتند: که یک پزشک میخواست تعدادی خرگوش برای مهمانی خود خریداری کند . ولی واقعیت جز این بود . در یکی از شبهای پائیز همان سال " فرانسوا اوژن ربو " بهمراه خواهرش بطرز عجیبی ناپدید شدند و هیچ اثری از انها بدست نیامد . مدتی بعد خواهرش را دیدند که در نهایت اسایش و رفا در " تور " زندگی میکرد. او اظهار میکرد که مخارج او را یک پزشک نیکوکار تامین می کند .! البته خود او هرگز ان پزشک را ندیده بود و تمام مخارج زندگی بوسیله پست و اکثرا" توسط شخصی گمنام برای او فرستاده می شد .! در مورد برادرش میگفت : که او به سفر دریائی رفته است و از او خبری ندارد . " ناپلئون بناپارت " برای فرار از جزیره " سنت هلن " به چهار چیز نیاز داشت . 1 – یک هم شکل .2 – یک کشتی . 3 - تعدادی دوست وفادار 4- پول. با توجه به توضیحات داده شده متوجه میشویم " ناپلئون بناپارت " تمام عوامل را در اختیار داشت است . در زمستان سال 1818 یکماه پس از ناپدید شدن " فرانسوا اوژن ربو " همسر ژنرال " برتراند " به یکی از دوستانش نوشت : ما موفق میشویم – ناپلئون از جزیره گریخته است .! در همان روزها , مرد ناشناس شیک پوشی که خود را " ریوار " مینامید – وارد شهر " ورونا " واقع در ایتالیا شد . او خود را بازرگانی از شمال فرانسه معرفی میکرد که همسرش فوت کرده و قصد دارد, تجارت کوچکی در زمینه خرید و فروش الماس را اغاز کند . او برای اینکار شریکی بنام اقای " پتروچی " برای خود دست و پا کرده بود که کارها را اداره میکرد – و بشوخی " ریوار " را امپراطور صدا میزد, زیرا " ریوار " شباهت باور نکردنی به " ناپلئون بناپارت " داشت . بطوریکه بعدا" – " پتروچی " و دیگران اظهار میداشتند, بعد از ظهر روز 23 اوت 1823 " ریوار " پیغام لاک و مهر شده ای را درفت داشت و پس از اطلاع از مضمون ان – سخت اشفته خاطر گردید و به " پتروچی " گفت که مجبور است برای انجام یک ماموریت مهم " ورونا " را ترک کند . دو ساعت بعد او سوار کالسکه ای شد و پیش از حرکت نامه لاک و مهر شده را به " پتروچی " داد و از او خواست که اگر ظرف سه ماه بازنگشت – انرا به پادشاه فرانسه تسلیم کند . دوازده شب پس از ان واقعه, اندکی بعد از ساعت یازده شب 4 سپتامبر 1823 همه چراغهای قصر " شونبرون " در اتریش روشن بود و پسر " ناپلئون بناپارت " در اتش تب میسوخت. یکی از نگهبانان که در ان وقت شب در بیرون قصر به نگهبانی مشغول بود, ناگهان از صدای بهم خوردن برگهای درخت مو توجه اش به ان سو جلب شد و سایه ای را مشاهده کرد که خود را به زمین انداخت و بطرف قصر دوید, نگهبان اتش گشود و یکی از گلوله ها به شکم ان شخص که قصد داشت خود را به قصر برساند – اصابت کرد و کار او را یکسره نمود . نگهبان نگاهی به جسد انداخت و بلافاصله افسر مافوق خود را از جریان مطلع ساخت . سرانجام سفارت فرانسه مسولیت رسیدگی به این امور را بر عهده گرفت تا انکه همسر " ناپلئون بناپارت " در خواست کرد جسد مرد ناشناس در ارامگاه خانوادگی دفن شود و این کار انجام شد . " ریوار " هیچگاه به " ورونا " بازنگست و " پتروچی " نامه لاک و مهر شده را به پادشاه فراسه تسلیم کرد و در ازای این خدمت و سکوتی که اختیار کرده بود, پاداشت قابل توجهی دریافت نمود . در جزیره " سنت هلن " نیز – سرانجام مرگ به سراغ زندانی که همه تصور میکردند , " ناپلئون بناپارت " است امد . در حالیکه این این زندانی نه مثل ناپلئون نوشتن بلد بود و نه میتوانست مثل ناپلئون سخن بگوید . " هر چند بعضی ها میگفتند : شرایط تبعید و اقامت در جزیره او را به چنین روزی انداخته است – اما انها که او را میشناختند, میدانستند – " ناپلئون بناپارت " نوشتن و سخنوری را در خون خود دارد و مدارک و فرمانهای او این موضوع را کاملا اثبات می کند . بهر حال مردی که در " سنت هلن " در اسارت بسر میبرد در سال 1881 بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشت, و هیچ یک از خانواده او اصراری بر دفن او در مزار خانوادگی او نکرد . ایا بازرگان ناشناسی که خود را " ریوار " مینامید, همان " ناپلئون بناپارت " واقعی نبود که پس از فرار از زندان " سنت هلن " به ایتالیا رفته بود و ظاهرا" به کار تجارت اشتغال داشت.؟ و پنج سال بعد یعنی در سال 1823< که در حقیقت دو سال از مرگ " ناپلئون قلابی " میگذشت> از طریق یک نامه لاک و مهر شده – از بیماری شدید فرزندش اگاه گردید و تصمیم گرفت به هر ترتیب شده خود را به خانواده اش برساند؟ همان مردی که به ضرب گلوله از پا در امد.؟ سالها بعد, در سال 1956 دولت بریتانیا فاش ساخت که قسمتی از روده " ناپلئون بناپارت " را در اختیار دارد, و این مدرک اشکارا نشان میدهد که صاحب ان نه بر اثر سرطان معده , بلکه بر اثر اصابت گلوله درگذشته است .!!گلوله ای که در باغ قصر " شونبرون " به سوی شخص ناشناس شلیک شده بود . و در حقیقت این ناشناس کسی جزء " ناپلئون بناپارت " واقعی نبود – و انکس که در جزیره " سنت هلن " بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشته بود, کسی نبود جز " فرانسوا اوژن ربو " هم شکل " ناپلئون بناپارت "

** توضیح نویسنده: اما یکی از شگفت انگیزترین نکته های این معمای تاریخی, وجود تابوتی در موزه مخصوص ناپلئون بناپارت است . در این موزه علاوه بر دستنوشته ها و فرامین مختلف – و نقشه های جنگی که توسط خود ناپلئون بناپارت برای تسخیر دیگر ممالک کشیده یا صادر گردیده است . تابوتی بچشم میخورد که روزانه افراد مختلفی از ان دیدن می کنند . این تابوت همان تابوتی است که با ان شخص مورد نظر همسر ناپلئون بناپارت که در باغ قصر " شونبرون " توسط تیر نگهبان از پا درامد تا مزار خانوادگی " بناپارت " تشیع شده است . این تابوت در تاریخ 1963 توسط یکی از بازماندگان بناپارت به موزه فوق اهدا گردیده است . نکته دیگر که باید خدمت شما عرض کنم این است که مردم فرانسه با تمام وجود ناپلئون بناپارت را دوست دارند و از او به عنوان یک قهرمان ملی و اسطوره میهنی یاد می کنند, هر چند عمل او برای تاریخ توجیه ناپذیر باشد .
Yahoo ID = Jalal_webid
با درود و سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان , امیدوارم سال جدید – سالی پر از سلامتی و عزت برای شما خوبان باشد . مطلب امروز اولین مطلب سال جدید است, برای همین تصمیم گرفت یک مطلب متفاوت اما در نوع خود عجیب را در وبلاک قرار دهم . در واپسین لحظات حیات, عبارات مشهور از دهان شخصیتهای نامدار جهان خارج شده است که هیچکس نمیداند ایا این عبارات تحت تاثیر احساسات,ترس, هیجان و نظایر ان بیان شده است ویا انکه اخرین حرف زندگی شان را بطور ناخوداگاه بر زبان رانده اند.؟ پاره ای از انان نیز دنیای پس از مرگ را بچشم دیده اند و از مرگ بعنوان یک پدیده تاریک نام برده اند .
اخرین کلمات عجیب
حتما شما عزیزان داستان اخرین لحظات زندگی " ارشمیدس " فیلسوف و ریاضیدان بزرگ یونان را شنیده اید,
در حالی که تمام اهالی از شهر میگریختند - او نشسته بود و مشغول حل کردن یک مسئله ریاضی بود که دشمن بر او ظاهر شد و ارشمیدس گفت : کنار برو تا گرمی افتاب بر من بتابد . " هنری واردبیچر " واعظ مشهور قرن 19 که معتقد به دنیای پس از مرگ بود و در طول حیاتش برای میلیونها نفر در اینباره موعظه کرده بود, وقتی زندگی را بدرود می گفت بازوی پزشک معالج خود را چسبید و او را بطرف خود کشید و نجوا کنان گفت : دکتر ان لحظه اسرار امیز فرارسیده است.!
" ان بولین " دومین همسر هنری هشتم پادشاه انگلستان, هنگامیکه محکوم به مرگ شد – در اخرین لحظات زندگی به یکی از دوستانش که مثل ابر بهاری سرشک از دیده فرو میریخت به خونسردی گفت : شجاع باش خوشبختانه جلاد بسیار ماهر است و گردن من بسیار باریک.!
در خارج از خوابگاه " کوئین الیزابت " ملکه انگلستان, دستجات مردم زانو زده بودند و برای ملکه شان که اخرین لحظات زندگی خود را میگذراند – دعا میکردند . حاذق ترین پزشکان بر بالین ملکه انگلستان حاضر بودند, ولی عفریت مرگ رفته رفته نزدیکتر می شد و هنگامیکه " کوئین الیزابت " مرگ را امری اجتناب ناپذیر احساس کرد, در حالیکه مشت خود را با ناتوانی تکان میداد فریاد زد : همه ثروت و دارائی من در ازای یک لحظه زمان .!
" ویلیام پورتر " نویسنده مشهور که میلیونها تن از مردم جهان, داستانهای کوتاه او را با نام مستعار "او هنری"
خوانده اند – در پایان عمر در بستر بیماری افتاد و هنگامیکه مرگ بسراغ او امد, دستان دوست نزدیک خود را که کنارش ایستاده بود فشرد, چند لحظه هیچ صدائی بجز طنین نفسهای او شنیده نمی شد, سرانجام این نویسنده مشهور گفت : چارلی میترسم در تاریکی به خانه بروم .!
" جان باریمور " هنر پیشه امریکائی نیز یکی از چهره های معروفی بود که تا اخرین لحظه زندگی خود شوخ طبیعی را حفظ کرد . او پیش از مرگ ساعتها در حال اغماء بسر میبرد, ولی وقتی چشمان خود را باز کرد نیشخندی زد و به دوستان خود که با قیافه غمزده بالای سر او ایستاده بودند- گفت : دوستان من – ناراحت نباشید . امیدوارم بزودی شما را در ان دنیا ملاقات کنم .!
دکتر " ساموئل گارت " پزشک مشهور انگلیسی هنگام مرگ به همکاران پزشک خود که اطراف بستر او ازدحام کرده بودند – گفت : اقایان.. لطفا کنار بروید و بگذارید بطور طبیعی بمیرم.!
" تامس هابز " فیلسوف انگلیسی که در زمان خود از احترام خاصی برخوردار بود, هنگام مرگ گفت : اکنون خود را برای اخرین سفر طولانی خویش اماده میسازم .... جهشی در میان تاریکی.!
کنتس " روئن " که بسیار مبادی اداب بود و بخاطر سادگی و صمیمیت شهرت داشت, وقتی پایان زندگی اش فرا رسید درون بستر دراز کشیده بود . خدمتکارش وارد اتاق شد و اطلاع داد که شخصی میخواهد با کنتس ملاقات کند . این بانوی محتضر, به خدمتکارش گفت که سخنان او را روی کاغذی بنویسد و بدست شخصی که برای ملاقات امده بود بدهد . او این طور دیکته کرد : کنتس " روئن " ضمن تقدیم احترامات خود, از دیدار شما پوزش می طلبد زیرا با مرگ وعده ملاقات دارم.!
" جیمیز اسمیتسون " بنیانگذار موسسه جهانی " اسمیتسون " در واشنگتون از پاره ای جهات مرد عجیب و غریبی بود و تا واپسین لحظات عمرش, شوخ طبعی خاص خود را حفظ کرده بود . پزشکان نتوانسته بودند بیماری مرکبار او را تشخیص دهند . وقتی احساس کرد که پایان زندگیش فرارسیده است – به پزشکانش گفت : از شما میخواهم که جسد مرا تشریع کنید تا دریابید چه مرگم بوده است . من بخاطره شما میمیرم تا بتوانید علت را کشف کنید .!
" توماس ادیسون " مخترع نامدار جهان – هنگامیکه دیده از جهان بر گرفت, همه اعضای خانواده خود را به حیرت فرو برد . این مخترع بزرگ در بستر مرگ, در حالیکه به ارامی درد می کشید و همسرش دستان او را در میان دستانش گرفته بود, حالتی داشت که انگار بخواب عمیقی فرو رفته بود . در اتاق سکوت سنگینی سایه انداخته بود و فقط صدای نفس های منقطع او بگوش میرسید . ناگهان ادیسون درون بستر از جا برخاست و نشست و چند لحظه مستقیما به نقطه ای در برابرش خیره شد . سپس روبه همسرش کرد و گفت : تعجب میکنم.! انجا خیلی قشنگ است.! این مخترع بزرگ پیرامون این عبارت خود توضیهی نداد و هیچکس نتوانست منظور او را از این سخن دریابد . ایا او لحظاتی پیش از مرگ, دنیای پس ازمرگ رادیده بود .
Yahoo ID = Jalal_webid
*****************************************************************


میلیونر اسرار امیز
" ارتور ستیل ول " ثروتی گرد اورد باور نکردنی .! هزاران کیلومتر راه اهن احداث کرد و 40 شهر را ساخت. ولی هیچگاه بدون مشورت با افرادی که او انها را " دوستان نامرئی " مینامید – قدمی برنداشت . خانم و اقای " ستیل ول " مانند بیشتر زن و شوهرها, زندگی زناشوئی خود را با پول اندک شروع کردند . پدر و مادر "ستیل ول " در " ایندیانا " مزرعه دارانی فقیر – ولی قانعه و صرفه جو بودند, با اینحال درامدشان کفاف
زندگی انان را نمی داد . " ارتور ستیل ول " از اینکه به اولیای همسرش کمک میکرد و درامد ناچیزش را با انها تقسیم مینمود – احساس مباهات میکرد . یک تنه, فعالیت را اغاز کرد . نخستین کار او راندن یک واگن باری بود . چند هفته بعد به سمت کارمند دفتری راه اهن ارتفاء یافت و در همان جا ماندگار شد . دوران دبیرستان را به زحمت به پایان رسانده بود, پول و پله ای در بساط نداشت و به هیچوجه امیدوار نبود که اینده ای درخشان در انتظارش باشد . ولی شبهای متوالی, مرتبا" نداهائی میشنید . گاهی صداها هنگام خواب به سراغش می امدند و زمانی هنگامیکه زیر نور چراغ به مطالعه مشغول بود – این صداها توجه او را به خود جلب میکردند. این صداهای پنهانی که در ضمیرش طنین می انداخت, بهیچوجه برایش تازگی نداشتند و او را به وحشت نمی انداختند, زیرا از پانزده سالگی با اینگونه صداها مانوس شده بود . در دفتر خاطراتش به این نداهای پنهانی اشاره کرده و نوشته بود که این صدا به او خاطر نشان ساخته بود که در خلال چهارسال با دختری بنام " جنویو وود " ازدواج خواهد کرد . در ان زمان کسی را به این نام نمیشناخت . ولی به زودی این پیشگوئی به حقیقت پیوست و با دختری با این نام ازدواج کرد . از ان تاریخ به بعد " ستیل ول " کاملا به این نداهای غیبی اعتقاد پیدا کرد . هیچگاه درباره این صداها با کسی جز همسرش سخن نمی گفت, زیرا از این بیم داشت که دیوانه اش خطاب کنند و بگویند عقلش را از دست داده است . هنگامیکه پشت میز کارش نشسته بود – این صداهای غیبی مرتبا" به او نهیب میزدند و او را تشویق میکردند که به غرب برود و به ساختن راه اهن – که در ان زمان شاخه های فولادین خود را به هر سو می گستراند – مبادرت ورزد . سرانجام " ارتور " و همسرش " جنی " در برابر این نداها سر تسلیم فرود اوردند . او کارش را رها کرد و دار و ندار خود را درون ارابه ای که به عاریه گرفته بود گذاشتند و راهی " کانزاس سیتی " شدند . " ارتور " در انجا در یک شرکت حق العمل کاری شغلی پیدا کرد, ولی صداهای ناشناخته دوباره به سراغش امدند و همانگونه که خود میگوید- او را تشویق
به ساختن راه اهن کردند .! باور کردنش دشوار است, ولی این کارمند ساده که هفته ای چهل دلار درامد داشت سرانجام موفق شد یک راه اهن بسازد . بانکداران او را میشناختند و به او اعتماد داشتند . بنابر این بدست اوردن سرمایه کار دشواری نبود . بی سر وصدا زمینش را خرید و دست بکار شد, وپیش از انکه سرمایه گذاران "نیویورک " دریابند چه اتفاقی در شرف وقوع بود, راه اهن < خط کمربندی کانزاس سیتی > را درست بغل گوش انها راه انداخته بود . در طول زندگی این شخصیت عجیب, واقعه ای شگفت انگیزتر از ان نبود که تصمیم گرفت راه اهنی بسازد که مزارع گندم " کانزاس " را به خلیج مکزیک متصل میساخت . این اقدامی چشمگیر و کاملا منطقی بود که سالمندان با تجربه ان زمان, ان را نادیده گرفته بودند . " ارتور ستیل ول " سرمایه گذار 26 ساله ای که ادعا میکرد از سوی صداهای غیبی هدایت میشود – از فرصت استفاده کرد و برای انجام چنین کاری دل بدریا زد . هر بار که با مشگلات بزرگی روبرو می شد و تصمیم میگرفت از کار کناره گیری کند – در خلوت به استغاثه میپرداخت و از مشاوران نامرئی خود درخواست میکرد تا او را راهنمائی کنند . همه موانع یکی پس از دیگری از میان میرفت – تا انکه خط اهن او به 50 مایلی " گال وستن " رسید . او بعدا" نوشت که در اینباره از مشاوران نامرئی اش کسب دستور کرد, به او گفته شد که بی درنگ کار را متوقف سازد – چون در غیر این صورت زندگی اش تباه خواهد شد . زیرا سرنوشت ناگواری در انتظار شهر " گال وستن " است.! و بهتر است او شهر را دور بزند و به راهش ادامه دهد . البته ستیل ول از این موضوع دچار حیرت و سرگردانی شد, با اینحال چاره ای جز اطاعت نداشت . همکارانش ایراد میگرفتند و سخنان او را درباره راهنمائی غیرمتعارف باور
نداشتند, ولی او مجبور بود بی درنگ تغییر مسیر را صادر کند . " ستیل ول " دندانهایش را بهم میفشرد و همه دشواریها را تحمل میکرد . همکارانش پیش از همه درباره این تصمیم پر خرج و بیهوده – از او توضیح میخواستند . ولی " ستیل ول " همچنان سکوت میکرد . مردم " گال وستن " که به این راه اهن دلخوش کرده بودند و امیدوار بودند کار و کسب شان بهتر شود- با این تغییر مسیر ناگهانی سخت به خشم امدند . اما " ستیل ول " همچنان در تصمیم خود پایدار بود و راه اهن جنوب "کانزاس سیتی " از نقطه ای دور افتاده ای که به افتخار " ارتور ستیل ول " بندرگاه " پور