تبليغاتX
دنیایی بی جواب
 کشیش سرای بورلی - خانه ای تسخیر شده توسط ارواح

مطلب امروز توسط دوست نازنینمان اقای " مسعود هاشمی " برای وبلاگ خودشان ارسال شده است . " کشیش سرای بورلی " یکی از مستندترین مطالب در مورد مسائل روحی میباشد . این محل تا امروز از زوایای محتلفی مورد بررسی قرار گرفته است, اما هنوز هیچ جوابی برای این معما داده نشده است . ایا بشر روزی میتواند جواب اینگونه معماها را بیابد؟ ما هم امیدواریم . اما مطلب امروز ما قسمت دومی هم دارد . این مطلب از کتاب " جهان عجایب " که قبلا" توضیحات لازم انرا به شما داده ام – در نظر گرفته شده است . در اخر باز هم از مسعود عزیز برای ارسال این مطلب نهایت تشکر را دارم . 

 

 

 

" کشیش سرای بورلی "خانه ای تسخیر شده توسط ارواح

 

"کشیش سرای بورلی  "سال 1863 از سوی کشیش اعظم عالیجناب " هنری بال "در نزدیکی رودخانه ای به نام" استور "در" اسکس" انگلستان بنا گذاشته شد. این خانه بزرگ در پی یک آتش سوزی مهیب در فوریه سال 1939 نابود شد. این کشیش سرا, سالیان متمادی اقامتگاه کشیشها وراهبه ها تصویری از این کشیش سرایبود.چنین شهرت داشت که زمینی که این خانه بر روی آن بنا شده است در تسخیر ارواح شرور میباشد, حتی قبل از اینکه این بنا احداث شود گزارش هایی از اهالی محل در خصوص پدیده های خارق العاده و عجیب که بر روی زمین این ملک روی می داد ارائه می شد. گفته میشود که" کشیش سرای بورلی "پذیرای ارواح متعددی از جمله روح" هنری بال "نخستسن کشیش ساکن در این خانه بود.دیگر ارواحی که در این خانه وجود داشتند عبارت بودند از  روح و شبح یک راهبه و یک کالسکه که اشباح آن را هدایت میکردند که صدای آن در محوطه ساختمان شنیده میشد. همچنین بسیاری از ساکنان خانه از فعالیت ارواح شرور گله میکردند. از جمله اینکه وسایل خانه بدون هیچ دلیلی از جایشان حرکت میکردند. پنجره ها در حالی که بسته بودند خود بخود باز میشدند. عالیجناب" لیونل فوستر" از جمله کسانی بودند که به همراه همسر خود 5 سال در این خانه اقامت کردند. این دو در سال 1930 وارد این کشیش سرا شده و در حین اقامت آنها حدود 2000 حادثه توجیح ناپذیر اتفاق افتاد. این خانه در دوران حیاتش در انگلستان به عنوان" جنزده ترین" خانه در انگلستان معروف بود. این خانه توسط "هری پرایس" یکی از معروف ترین شکارچیان ارواح در انگلستان مورد بررسی قرار گرفت. البته یک سری از دانشمندان اظهارات" هری پرایس" را در مورد پدیده های این خانه اغراق آمیز دانستند. ولی اشخاص بسیاری از این خانه دیدن کردند و هیچ کس منکر پدیده های عجیب در این خانه نشد, در این خانه صدای ناله یک زن و رد پاهای عجیب وشبح یک راهبه که تقریبا تمام اهالی محل آن را دیده اند شنیده ودیده میشود. از دیگر فعالیت های ارواح در "کشیش سرای بورلی" میتوان به این موارد اشاره کرد: به هم خوردن ناگهانی درها وجای پاها و صداها و آتش سوزی های خود بخودی و دیوار نوشته ها که در عکسها مشاهده میکنید. آواز خوانی گروهی و موسیقی و نورهای عجیب . بوهای عجیب و دود های مرموز ضربات به دیوار های خانه و پرتاب اشیا به طور خود بخودی. یکی از پیام ها که در جلسات احضار ارواح توسط ارواح به افراد داده شده بود گفته می شد که تسخیر شدگی هنگامی به پایان میرسد که خانه کاملا سوزانده شود. سال 1939 هنگامی که" کاپیتان دبلیو.اچ.گرگسون" ساکن " کشیش سرای بورلی "در یک آتش سوزی عمدی این خانه را سوزاند و نابود کرد دلیل تسخیر شدگی آشکار شد و آن اسکلت زنی بود که در زیرزمین خانه مدفون شده بود. در یکی از عکسها آجری را مشاهده میکنید که به صورت معلق در هوا میباشد بدون دخالیت نیرو یا چیزی.این عکس در 5 آوریل 1944 گرفته شده است.این آجر به صورت خود بخودی در هوا بلند شده است.

بر گرفته از کتاب" دیدار با ارواح " نوشته " کارن هارل "

مطلب ارسالی از طرف مسعود هاشمی

برای دیدن مدارک بر روی این لینک کلیک کنید

مدرک شماره 2

یک عکس تاریخی

 

 

محاکمه ریچارد سوم

وقتی استخوانهای دو پسر خردسال در زیر راه پله ای در برج لندن اواخر قرن هفدهم کشف شد بنظر می رسید که ان افسانه قدیمی که" ریچارد سوم" بیرحم گوژپشت بیرحمترین عموی تاریخ بوده و برادر زاده های خود را به قتل رسانده زنده شد. خیلی ها احتیاج به متقاعد شدن نداشتند و تصویری که" شکسپیر" از" ریچارد سوم" خلق کرد اقلیمی گورزاده و ناقص العقل بود, که در سلسله مراتب جنایتکاران ریچارد سوممقامی شایسته داشت. اما بعضی از مورخین اعتقاد دارند اگر ریچارد امروز به دادگاه احضار می شد در واقع دلایل موجود منجر به کشف ماجرایی دیگر می شد. وقتی" ادوارد جهارم" در سال 1483 مرد, برادر او ریچارد به منطقه" استونی استراتفورد "تاخت و پادشاه خردسال را به لندن برد. برادر کوچکتر توسط مادرش در کلیسای "وست مینستر" نگاهداری می شد اما او هم بعد به برج برده شد. آن دو کودک یکی دوبار در حیاط برج لندن دیده شدند که مشغول باری بودند بعد از آن برای همیشه ناپدیدی شدند. "سرتوماس مور" در شرح احوال شاه "ادوارد سوم "نوشت که بچه ها بدست او و با بالش خفه شدند. اما "سرتوماس مور"  این حکایت را سی سال بعد از مرگ آنها بر اساس آنچه شنیده بود نوشت. دلیل محکمی بر قتل دو شاهزاده خردسال" توسط ریچارد" در دست نیست. دو ماه بعد از مرگ پدر آنها" رابرت استیلتون" فرماندار "سنت مارتین" مدعی شد که آن دو پسرنامشروعند. هنگامی که" ادوارد چهارم" با مادر اندو پسر" الیزابت وویل "درسال 1464 ازدواج کرد قبلا با دختر" ارل شروربری" نامزد شده بود در آن زمان نامزدی به اندازه ازدواج رسمیت داشت بنابراین ازدواج دوم غیرقانونی بود و ریچارد وارث قانونی تاج و تخت محسوب می شد. اما اگر ریچارد مبادرت به آن جنایت نکرد, پس چه کسی آندو طفل را به قتل رساند؟

برای توضیحات بیشتر به این لینک مراجعه کنید

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

سیدجلال صیادمیری چهارشنبه 14 تیر1385 | : دنیایی ارواح
 وقتی عمو سام دست به دامن ارواح میشود

 

دوستان و عزیزان : اجازه دهید قبل از نگارش مطلب امروز , تشکر ویژه ای داشته باشم از عزیزانمان  در عکس سرهنگ چارلز لیندنبرگ بر جلد مجله تایمنشریه الکترونیکی پردازندگان و بخصوص اقای ارش روشن مدیر مسئوال این نشریه , که کمال همکاری را با من و دیگر دوستانمان داشتند . متاسفانه بعضی از افراد اصول اخلاقی را زیر پا میگذارند, و با ارسال مطالب برای سایر نشریات – زحمات دیگران را بر باد میدهند. خوشبختانه افراد بسیاری مثل اقای ارش روشن در نشریات ما فعالیت می کنند , که میدانند برای تعیه یک مطلب چقدر باید زحمت کشید, چقدر باید منابع مختلف را زیر و رو کرد تا یک مقاله شکل بگیرد, برای همین جلوی تقلب و دقل بازی می ایستند . ارش عزیز باز هم ممنون و برای قدر شناسی از شما و دوستانتان لینک نشریه پردازندگان را با کمال میل – در میان لینک  دیگر دوستان میگذارم و از اینکه با شما عزیزان اشنا شدم - بسیار خوشحالم . اما مطلب امروز .. ایا باور می کنید مردی چون سرهنگ " چارلز لیندنبرگ " دست به دامن ارواح شود.؟! مردی که در زمان خود انقدر بزرگ بود  که تمام نشریات جهان برای مصاحبه با او لحظه شماری کنند .

 

 

وقتی عمو سام دست به دامن ارواح میشود

 

ماجرای ربوده شدن فرزند کوچک " چارلز لیندنبرگ " هوانورد مشهور امریکائی, یکی جنجال برانگیزترین جنایاتی است که قرن بیستم شاهد ان بوده است . هنگامیکه پلیس و مقامات امنیتی از یافتن عامل یا عاملان این ادم ربائی ناامید شدند, ناگریز به پیشگویان و احضار کنندگان ارواح پناه بردند , فرایند کار بسیار شگفت انگیز بود . ماجرا از نخستین ساعات غروب اول مارس 1932 اغاز گشت, مردی شیطان صفت دست به عملی زد چارلز لیندنبرگکه در افکار عمومی جهان ,بازتاب گسترده و نامطلوبی داشت . در روز حادثه – یک مرد اتومبیل خود را کنار جاده باریکی که از میان جنگل میگذشت و به خانه سرهنگ " چارلز لیندنبرگ " منتهی می شد ,متوقف ساخت . این خانه چند کیلومتر با " هوپ ول " واقع در ایالت " نیوجرزی " فاصله داشت . ادم ربائی که درون اتومبیل نشسته بود  ,از صندلی عقب اتومبیل یک نردبان تاشو برداشت و انرا با خود تا پشت حصار باغ سرهنگ " لیندنبرگ " حمل کرد . نردبان را کنار پنجره اتاقی که طفل بیست ماهه ای در ان خوابیده بود گذاشت و از ان بالا رفت . چند دقیقه بعد – هنگامی که طفل را در بغل گرفته و میخواست از نردبان پائین بیاید ناگهان نردبان شکست و او همراه طفلی که در بغل داشت, از ان بالا بر روی خاک نرم سقوط کرد- و پلیس توانست از این حادثه سرنخی بیابد . سر و صدائی که پیرامون  حادثه ربوده شدن پسر کوچک " چارلز لیندنبرگ " براه افتاد, بزودی افکار عمومی جهان را بخود جلب کرد .  روزنامه ها به تفصیل درباره این حادثه به چاپ و انتشار مقالاتی پرداختند و نوشتند که : " چارلز لیندنبرگ " خلبان شجاعی که پنج سال پیش موفق شد به تنهائی و برای نخستین بار پرواز تحسین برانگیزی بر فراز اقیانوس اطلس انجام دهد و مسافت 3600 مایلی راکه از نیویورک شروع و به پاریس ختم می شد را با موفقیت طی کند – با واقعه دردناکی روبرو شده است . بدنبال این رویداد , مردی از اهالی " نورفاک " واقع در " ویرجینیا " ادعا کرد با ادم ربایان تماس گرفته است, چند روزی وقت تلف شد تا معلوم گردید که انچه این مرد میگوید حقیقت ندارد . سه روز بعد یاداشتی از ادم ربا دریافت گردید - که در ان نوشته بود " طفل را درون قایقی گذاشته است " . پلیس در ان محل به جستجو پرداخت, ولی کمترین اثری از طفل گمشده نیافت . این یاداشت واقعی بود, لیکن قایقی که ادم ربایان به ان اشاره کرده بودند – وجود خارجی نداشت . در میان ادمهای عجیب و غریب, اموزگار بازنشسته ای در شهر " برانکس " زندگی میکرد که یک اگهی در یکی از روزنامه ها بچاپ رسانید . از حسن تصادف این روزنامه, تنها روزنامه ای بود که ادم ربا همیشه انرا میخواند .! برای ازادی طفل – مقادیری پول بصورت اسکناس تعیه شد که دولت انها را از گردش خارج ساخته بود . سرانجام همین اسکناس ها , منجر به دستگیری یک کهنه سرباز المانی زمان جنگ بنام " برونو هوپتمان " شد .او به اتفاق همسر و پسرش در خانه ای محقر در " برانکس " زندگی میکرد . او بیکار بود – با اینحال پلیس متوجه شد که او پول زیادی خرج میکرده که بیشتر پولها را توسط ادم ربائی بدست می اورده بود . پلیس او را بدام انداخت و پس از انجام بررسی های لازم – سرانجام وی را بدست صندلی الکتریکی سپرذ . این ماجرا از پاره ای جنبه های شگفت انگیز برخوردار بود که اسرار ان هیچگاه فاش نشد .ذکر این نکته لازم است که " هوپتمان " دست کم دو شریک جرم دیگر نیز که یک مرد و دیگری زن بوده است – داشت که پلیس موفق به یافتن انها نشد – وحتی پس از دستگیری "هوپتمان " کوششی برای یافتن انها بعمل نیامد . همچنین قابل ذکر است که بخشی از پول پرداختی سرهنک " چارلز لیندبرگ " که بخش زیادی نزد " هوپتمان " بود – مابقی هیچگاه بدست نیامد . انچه مسلم بود, این ادم ربا – از مدتی قبل رفت و امد افراد را به خانه " لیندبرگ " زیر نظر داشت و پرستار بچه خانم

" بتی گو " را اغفال کرده بود تا با انها همکاری کند . پرستار بچه پس از کشف حقایق دست به خودکشی زد.

 

اما چگونه طفل ربوده شده پیدا شد.؟!

 

 هنگامیکه جستجو برای یافتن طفل گمشده به اوج خود رسیده بود و هنوز خانواده لیندنبرگ امیدوار بودند طفل خود را زنده پیدا کنند, مقامات پلیس از این امر نا امید شدند . مقامات پلیس دستجمعی به خانه سرهنگ " چارلز لیندنبرگ " رفتند و منتظر ماندند تا شاید واقعه ای اتفاق بیفتد و معجزه ای رخ دهد که به حل این ماجرا کمک کند . در این هنگام زنگ تلفن به صدا درامد, مردی که خود را یکی ازکشیش های "بروکلین "معرفی میکرد – به انها گفت که دو تن از اهالی بخش اطلاعاتی در اختیار دارند که به ماجرای ربوده شدن طفل مربوط میشود – انها ادعا میکنند تنها زمانی قادر به فاش ساختن این اطلاعات خواهند بود که در صحنه ادم ربائی – یعنی اطاقی که طفل از انجا ربوده شده حاضر شوند . روز بعد مقامات پلیس با این مرد و همراهش دیدار کردند, او خود را کشیشی از کلیسای " اسیریچوالیست " یا طرفدار ارتباط با ارواح معرفی کرد این کشیش گفت – زنی که همراه اوست از قدرت خارق العاده ای برخوردار است و بعنوان یک واسطه میتواند در عالم خلسه با طفل گمشده ارتباط برقرار کند . تنها تقاضای این زن ان بود که دو ساعت او را در اتاق طفل تنها بگذارند.! ماموران امنیتی نمی توانستند این زن را به خانه سرهنک " چارلز لیندبرگ " ببرند, زیرا خانم لیندنبرگ یعنی مادر طفل در شرایط روحی ناگواری بسر میبرد . از اینرو او را بصورت پنهانی وارد اطاق بچه کردند – این زن پس از ورود به اطاق – رو به همان جهتی ایستاد که طفل از انجا ربوده شده بود . انگاه به عالم خلسه فرو رفت و پس از یک خلسه طولانی که دو ساعت و نیم بطول انجامید, سرانجام به دو تن از ماموران پلیس و یک تندنویس که سخنان او را یاداشت میکرد گفت : که طفل مورد نظر در خانه ای که هنوز رنگ نشده و در حدود هفت کیلومتری با انها قرار در جهت شمال شرقی فاصله دارد- نگه داری میشود . وی همچنین گفت که ادم ربایان در صورت نزدیک شدن گروه تجسس طفل را خواهند کشت – زیرا با دوربین های قوی خانه را زیر نظر دارند .!! هنگامیکه در روز 12 مه ان سال یعنی در حدود سه هفته پس از اظهارات عجیب این زن , جسد طفل سرهنک " چارلز لیندبرگ " کشف شد – ماموران مشاهده کردند که جسد طفل تقریبا در فاصله هفت کیلومتری خانه لیندبرگ به سمت شمال خاوری و به فاصله چند متری خانه ای که هنوز رنگ نشده بود قرار داشت .ظواهر امر نشان میداد که طفل اخیرا" در این خانه بوده است.. ویک زن مو خرمائی نیز همراه او بسر میبرده است و همانگونه که ان زن عجیب پیشگوئی کرده بود انها با عجله تمام خانه را ترک کرده بودند .!! هر چند ماموران امنیتی به فرایند این پیشگوئی توجهی نکردند, ولی حوادث بعد نشان داد که اظهارات این زن – کاملا نزدیک به حققت بوده است . واینهم یکی از ان مواردی است که دانش کنونی از توجیه ان عاجز است .

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yhaoo  ID = Jalal_webid

 

 

سیدجلال صیادمیری شنبه 15 بهمن1384 | : دنیایی ارواح
 کتابی که روح چارلز دیکنز انرا نوشت

کتاب " راز ادوین درود "اگر یادتان باشد در خرداد ماه 84 مطلبی را در وبلاک قرار دادم با عنوان " سرنوشت دو هنرمند " که در ان بصورت خلاصه از کتابی نام بردم بنام " راز ادوین درود " بقلم نویسنده نامدار جهان " چارلز دیکنز " .!! اما این کتاب را روح "چارلز دیکنز " نوشت بود , نه خود او .!!!  در همان زمان دوستان و عزیزان بسیاری از من خواستند تا توضیح کاملی از ان کتاب برایشان بدهم – که متاسفانه منهم اطلاعات جامع از این موضوع نداشتم – خوشبختانه چندی پیش اطلاعات کاملی از این کتاب اسرار امیز بدستم رسید, که امروز تصمیم دارم انرا در وبلاک قرار دهم .

 

هنگامیکه " ویلکی کالینز " – ( نخستین نویسنده داستانهای جنائی در جهان ) دوست صمیمی خود-- " چارلز دیکنز " را تشویق کرد که استعداد و نبوغ خویش را در نگارش داستانهای جنائی بکار گیرد- اینگونه داستانها برای مردم ان زمان تازگی داشت . " چارلز دیکنز " پیش از مبادرت به این کار , چندین ماه متوالی در اطراف این موضوع به مطالعه پرداخت . سرانجام نخستین داستان جنائی خویش – یا در حقیقت تنها داستان خود را با این سبک – با نام " راز ادوین درود " را برشته نگارش در اورد .  او ترتیبی داد که داستانش به مدت یکسال بصورت پاورقی در یکی از مجلات ماهانه چاپ شود . و عجیب این بود که " چارلز دیکنز " برای نخستین بار در دوران نویسندگی خود, اصرار ورزید که در صورت مرگ – حق التحریر این داستان به ورثه اش تعلق گیرد.!! معلوم نبود چرا این نویسنده بزرگ و نامدار – برای نخستین بار, چنین فکری به ذهنش خطور کرده بود- چارلز دیکنز و چه عاملی موجب گشت که به موقع درصدد محکم کاری براید. زیرا هنگامی که تنها شش شماره از داستان او بچاپ رسیده بود, در سال 1870 دیده از جهان فرو بست . مردم اروپا و امریکا نسبت به این موضوع کنجکاو شدند – ولی هیچکس نتوانست حدس بزند که " چارلز دیکنز " هنگام قرار داد – چه اندیشه ای در سرداشت و این رازی بود که این نویسنده بزرگ با خود به گور برد, و هیچگونه یاداشتی که سرنخی برای کشف این معما بدست دهد – از خود بر جای نگذاشت .! لیکن یکسال پس از مرگ " چارلزدیکنز " حوادثی اتفاق افتاد که بار دیگر این موضوع را بر سر زبانها انداخت . در ان سال شخصی بنام " توماس . پ . جیمیز " که یک چاپچی جوان و ولگرد بود, قدم به " ورمونت " گذاشت . او جوانی خوش سیما بود و در زمینه امور چاپی - تجربه و مهارت داشت – و بلافاصله پس از ورودش به شهر اتاقی اجاره کرد . دیری نپائید که دریافت صاحبخانه اش یعنی زن سالخورده ای که ان اطاق را در اختیارش قرار داده بود – در ارتباط با ارواح فعالیت دارد – " توماس جمیز " تحت تاثیر عملیات خارق العاده این زن سالخورده قرار گرفت . نزدیک به یکسال در جلسات احضار ارواح که گهگاه در خانه پیرزن برگزار میشد شرکت کرد – و غالبا حاضران در این جلسات به عالم خلسه فرو میرفتند  وضع به همین منوال میگذشت تا انکه " توماس جمیز " در تاریخ 3 اکتبر 1872 به زن سالخورده گفت که با روح "چارلز دیکنز " ارتباط برقرار کرده و این نویسنده نامدار و بزرگ – به او نیروئی بخشیده است تا بتواند داستان نیمه تمام او را که همان " راز ادوین درود " را تکمیل کند.!!! صاحبخانه پیر از اینکه میدید مستاجر جوان و لاابالی اش تا این اندازه نسبت به " چارلزدیکنز " فقید توجه نشان میدهد و تتوماس . پ . جیمیز صمیم گرفته پا جای پای او بگذارد, سخت مبهوت شده بود – قلبا مایل بود به سهم خود – در اجرای اینکار – خدمتی انجام دهد . از اینرو به " توماس جمیز " پیشنهاد کرد تا زمانی که به تکمیل داستان ناتمام " چارلز دیکنز" میپردازد – میتواند بصورت رایگان در ان خانه اقامت داشته باشد و از پرداخت اجاره معاف شود . شاهدان عینی بعدا اظهار داشتند که -  " توماس جمیز " روزها به ان اطاق کوچک پناه میبرد, روی صندلی می نشست و به عالم خلسه فرو میرفت و بیشتر اوقات – ساعتها در این حال باقی میماند . پس از این مرحله – به سرعت شروع به نوشتن میکرد و کلمات – سیل اسا بر روی کاغذ جاری می شدند - " توماس جمیز " جوان, به دوستانش میگفت که خود چیزی را خلق نمیکند – بلکه فقط انچه را که " چارلزدیکنز " در عالم خلسه به او دیکته میکند – به روی کاغذ مینویسد .!! گاهی این نوشته ها, چندین برگ کاغذ را شامل میشد, و زمانی از چند سطر تجاوز نمیکرد . چنین بنظر میرسید که ارواح, هنگامی که هوا مساعد نبود در انتقال پیامهای خود با دشواری روبرو می شدند و زمانی که این جوان لاابالی, تمرکز خود را از دست میداد و افکارش را به چیز دیگری معطوف میداشت," چارلز دیکنز " هر کجا که بود, ناگریز میشد مدتی صبر کند.!! این ماجرای عجیب , سرانجام به خارج از خانه درز کرد و روزنامه ها و مجلات – به درج مطالبی پرداختند که امیخته با شوخی و طنز بود و از ان بوی استهزا و تقلب به مشام میرسید. انها داد و فریاد براه انداختند که اینکار – نوعی کلاهبرداری است – واظهار نظر کردند که این شارلاتان جوان مانند یک تیرانداز ناشی – با سلاحی که در دست دارد – موجبات نابودی خود را فراهم میسازد – و سرانجام کارش با شکست روبرو خواهد شد . لیکن حسابشان غلط از اب درامد . زیرا هنگامیکه در مدت کمتر از یکسال - در تاریخ 31 اکتبر 1873 این کتاب به روی بساط کتابفروشی ها ظاهر شد, حتا خبرگان جهان ادبیات نتوانستند از تعجب و حیرت خود داری کنند . زیرا این اثر , به گونه ای نوشته شده بود که انگار دقیقا – شخص " چارلز دیکنز " انرا به رشته نگارش دراورده بود – و یا همانطور که " توماس جمیز " ادعا میکرد – روح این نویسنده بزرگ به او دیکته کرده بود .!!! جوان گمنامی که کاری جز ولگردی نداشت, یک شبه به شهرت رسید و در جهان ادبیات به غولی مبدل شد . یکی از روزنامه های چاپ " اسپرینگ فیلد " واقع در ایالت " ماساچوست " او را جانشین بلامنازع " چارلز دیکنز " لقب داد و یکی از روزنامه های چاپ " بوستن " نوشت : - " توماس جمیز " بدون کمک " چارلز دیکنز " خواه از طریق ارتباط روحی و یا هر طریق دیگر نمیتوانست چنین کتابی بنویسد . – " سر ارتور کانن دویل " نویسنده انگلیسی و خالق اثر مشهور " شرلاک هلمز " که خود در مسائل ماوراء الطبیعه صاحبنظر بود – سالها بعد, در صدد برامد تا درباره ماجرای شگفت ا" سر ارتور کانن دویل " نویسنده انگلیسی و خالق اثر مشهور " شرلاک هلمز نگیز " توماس جمیز " به تحقیق بپردازد – او در دسامبر 1927 طی مقاله ای که در مجله " فورت نایتلی ریویو " بچاپ رسید – چنین اعلام کرد : - " توماس جمیز " فاقد استعداد ادبی بود و این موضوع را قبل از نگارش این کتاب و یا پس از ان به ثبوت رسانیده بود . تحصیلات او در سیزده سالگی – یعنی هنگامیکه کلاس پنجم ابتدائی را به اتمام رساند, متوقف شد . واز ان پس دیگر به دنبال درس و مشق نرفت . با اینحال در نگارش این کتاب – از همان سبک و نگارش – فرهنگ لغات و طرز تفکر " چارلز دیکنز " بزرگ پیروی کرد – ویک چنین فضیلتی از شخص مانند " توماس جمیز " که یک کارمند ساده چاپخانه بود و سواد کافی نداشت- شگفت انگیز بنظر میرسد .- " سر ارتور کانن دویل " در پایان مقاله خود نتیجه گیری کرد : اگر فرض کنیم " توماس جمیز " از سبک و نگارش " چارلز دیکنز " تقلید کرده باشد – حتی تقلیدگران بزرگ تاریخ ادبیات نتوانسته اند با این مهارت و استادی – ویژگیهای کتاب اصلی را به گونه ای طبیعی و عاری از مبالغه – بازسازی کنند .!! اما سرنوشت " توماس جمیز " این چاپچی جوان به کجا انجامید.؟! – او به همان سرعتی که نردبان شهرت را پیمود – به همان سرعت نیز از خاطره ها محو شد و در گمنامی کامل از جهان چشم فرو بست . امروزه در برخی از کتابخانه ها – نسخه هائی از کتاب " راز ادوین درود " بقلم " چارلز دیکنز " بچشم میخورد – اما در کنار نام نویسنده کتاب - نام " توماس جمیز "به عنوان واسطه روحی برای همیشه نقش بسته است.!! تا امروز بسیاری از سبک شناسان نامی جهان درباره این کتاب به بحث و جدل پرداخته اند – لیکن تاکنون هیچکس نتوانسته است به راز نگارش این کتاب پی ببرد .!!

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID =  Jalal_webid

سیدجلال صیادمیری یکشنبه 11 دی1384 | : دنیایی ارواح
 كتابخانه وحشت آور

كتابخانه وحشت آور يك كتابخانه عمومي شايد آخرين جايي باشد كه مي توان انتظار داشت يك شبح ديد...يا حتي يك صداي شبح وار شنيد. ولي به استناد گزارش (لورتا لمبروسيس) كه در مقاله اي در مجله (هيوستون پست) اواسط سال 1961 درج شده است‏ حادثه بسيار عجيبي در كتابخانه عمومي هيوستون در شرف وقوع بود. در اين مكان خيلي ها صداي غير فابل اشتباه يك ويولون را شنيده اند. گاهي اوقات فقط جند تايي نت به گوش مي رسد ولي گاهي هم موسيقي تمام يك آهنگ را مي نوازد. شدت صدا گاهي افزايش و گاهي كاهش مي يابد. ولي نواختن آن بدون شبهه كار يك استادكار نيست. براي مدتي اينطور استنباط مي شد كه اشخاص مزاحم براي آزار كاركنان کتابخانه با استفاده از راديوهاي جيبي دست به اين كار مي زنند ولي اين عقيده رد شد چون هيچ ايستگاه راديويي منحصرا به پخش نواي ويلون نميپردازد و البته با كيفيت بد و ناشيانه. بعد استنباط شد كه مردم آزاري صداي ويلون را ضبط و از يك ضبط كوجك دوباره پخش مي كند. ولي عيب اين كار اين بود كه حتي وقتي هيچ كس در كتابخانه نبود و فقط خدمه آن حضور داشتند اين اصوات دلخراش باز هم به گوش ميرسيد. روزنامه هيوستون پست در تحقيقيتي كه انجام داد متوجه شد كه سرايدار سابق كتابخانه كه مرده بود سالها پيش در يك زير زمين در همان ساختمان زندگي مي كرده است به او نسبت داده شده كه ويلوني داشت و ساعتها در حال پرسه زدن در ساختمان به نواختن آن مي پرداخت. گاهي اوقات هم روي بالكن ساختمان مي نشست و ساعتها از اين آهنگهايي كه هم اكنون در ساختمان شنيده مي شوند مي نواخت. اين سرايدار ديگر رفته است ولي موسيقي اش هنوز در فضا طنين انداز است.

 

 

 

 

 

 

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo ID  =  Jalal_web

سیدجلال صیادمیری دوشنبه 2 آبان1384 | : دنیایی ارواح
 تبرئه

این مطلب را بخوانید و در انتظار مطالبی باشید که شما را با تونل زمان اشنا خواهد کرد . ایا تا امروز شده در مکانی بروید که تا انروز به انجا پا نگذاشته باشید, اما احساس کنید که قبلا انجا را دیده اید.؟ اما نکته دیگر ماه رمضان فرارسید . ما را هم دعا کنید

 

وقتی پلیس شیکاگو کشف معمای "سوء قصد و سرقت به یک اپارتمان مجلل در شمال شهر" راتقبل کرد شواهدی در دست بود و انها را متقاعد می ساخت که جستجوی مربوطه کوتاه و راه حل نهایی قطعی خواهد بود دو شاهد عینی به پلیس اطمینان دادند مردی که از صحنه جرم میگریخته است را شناسایی کرده اند زمان 4 اوریل 1953 بود و کوشش برای سرقت در ساعت 1/5 ظهر یک روز افتابی و درخشان یعنی زمانی که شهود دارای دید کافی بودند اتفاق افتاده بود انها به پلیس گفتند که دزد ویلیام بروکز سی ودو ساله بوده است همچنین انها اظهار داشتند وی را دیده اند که پس از عدم موفقیت در بازکردن درب اپارتمان از ساختمان همسایه فرارکرده است ایا این امر صحت داشت یا اینکه دروغ بود کاراگاهان شیکاگو فورا سارق را پیدا کردند و جلب نمودند انها یک پیچ گوشتی که در درون اتوموبیلش مخفی شده بود وکاملا با اثار بجا مانده روی درب اپارتمان وفق میکرد را پیدا نمودند در یک محاکمه فرمایشی دادستان خطاب به دادگاه گفت که وی یک مجرم ازاد شده به قید قول شرف بوده و اصرار کرد او را به عنوان بزهکار عادی به حبس ابد محکوم کنند. دور نمای قضیه برای مجرم جوان تا این لحظه تیره وتار بود بروکز که بی پول وسابقه دار بود از دادگاه امید ترحمی نداشت بدتر از همه انکه از جانب خودش هم کار زیادی ساخته نبود از شانس خوش او ناگهان در این زمان وقفه ای در کار دادگاه پیش امد و او را به سلولش برگرداندند تا منتظر رای نهایی دادگاه در روز بعد باشد زمان زیادی نبود ولی ثابت شد برای کاری که او میخواست کافی بود چرا که وکیلش از طرف دادگاه منصوب شده بود و وقت کافی برای بررسی داستان عجیبی که بروکز به وی گفت را پیدا کرد وقتی متهم در روز بعد در دادگاه حاضر شد وکیلش داستان جالبی را نقل کرد مبنی بر اینکه بروکز نمیتوانسته جرمی را به او نسبت می دهند مرتکب شده باشد چون در زمان وقوع جرم از نظر قانونی مرده تلقی می شده است . بروکز در یک بیمارستان مخصوص سربازان سابق جنگ تحت مداوای زخم معده بستری بوده و وقتی که در مارس 1933 از بیمارستان مرخص شده است سوابقش با سوابق سرباز قدیمی دیگری که دارای همین نام بوده اشتباه شده است در روزی که سرقتی که وی بدان متهم است در شرف وقوع بوده است بروکز به اداره اجرایی سربازان جنگ در پایین شهر شیکاگو رفته بود تا ثابت کند که نمرده است و هنوز مستحق دریافت حقوق معلولیت رزمی خویش می باشد در ساعت 1:44 عصر زمانی که بروکز هنوز در دفتر نشسته بود تلگرامی برای تشخیص هویت وی مخابره شده است و ثابت میکرد که او واقا ان مردی که در صحنه وقوع سرقت چندین مایل دورتر و چهار ده دقیقه زودتر حضور داشته نبوده است با اثبات این امر به دولت که وی نمرده است بروکز هم به دادگاه ثابت کرد که از این اتهام مبراست .

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo ID = Jalal_webid

 

 

سیدجلال صیادمیری چهارشنبه 13 مهر1384 | : دنیایی ارواح
 اشباح سرگردان

" شبح نشویل "

در ماه اکتبر سال1962 چندین هفته پرآشوب از فعالیتهای شیطنت بار ارواح در خانه جان هاوکینز واقع در شماره1627 خیابان نهم شهر نشویل در ایالت تنسی آمریکا سپری شد.خانم هاوکینز وقتی اولین بار صدای دق الباب درب جلویی خانه را شنید حس کرد چیز غیر عادی در شرف وقوع است او در رابازکرد ولی کسی انجا نبود او گناه را گردن یکی از بچه های خودش گذاشت ولی همه آنها دخالت در این کار را انکار کردند زمانی که آنها در جلوی مادرشان صف کشیده بودند دوباره صدای دق الباب شنیده شد و این بار هم کسی پشت در نبود این قضیه جسته و گریخته در تمام بعد از ظهر ادامه داشت و وقتی خانم هاوکینز شوهرش رادر جریان آن قرار داد به وی گفته شد که خیالاتی شده است وقتی دوباره شب بعدی شروع شد تازه خانواده مسئله را جدی گرفتند و بگفته خانم هاوکینز ایمان اوردند...خانم هاوکینز بعدها گفت: تازه آن وقت بود که شوهرم فهمیدکه منظورم چیست! ولی این تنها شروع کار بود دیگر دق الباب های شدید و تند وتیز از تمام جوانب خانه شنیده می شد اول از درب جلو وبعد درب جانبی و آخر سر از در عقب منزل! و بقدری شدید بود که شیشه ها بصدا درمی آمدند گاهی اوقات دق الباب ها سر شب شروع می شد و تا ساعت 5 صبح ادامه داشت.از پلیس کمک گرفته شد وآنها دور تا دور خانه مامور گذاشتند ولی در زدنها ادامه داشت و پلیس هم ندید که چه کسی یا چه چیزی مسبب آن است حتی وقتی که صدای تپ تپ از یک پنجره خانه شنیده شد و یکی از دوستان خانوادگی بسوی آن شلیک کرد فقط صدای کوبیده شدن به پنجره بغلی آن انتقال یافت زمانی دیگر بیست نفر از اعضای تیم فوتبال دبیرستان نورث در روی ایوان جلوی خانه کشیک ایستاده بودند ولی این امر هم مفید واقع نشدچون در زدن ها تنها به نقطه دیگری از خانه منتقل می شد به گفته آقای هاوکینز این مزاحمت ها بیش از دو ماه ادامه داشت این قضیه به کسی صدمه ای وارد نکرد ولی با آن همه سروصداوکوبیدن های روی درب صرفا کسی نمی توانست بخوابد! مورد فوق تقریبا مثل تمام موارد ارواح شیطنت کننده بنظر می رسد که وقوع این پدیده مستلزم حضور بچه های نوجوان در خانه مبتلا می باشد ولی هر چه که باعث این مزاحمت ها می شود مستقل از خود بچه ها عمل می کند... مثل انکه وجود بچه ها فقط به عنوان بهانه ای برای شیطنت ها باشد!

" شبح شمیران "

 اما حالا یک اتفاق از ایران : روزنامه کیهان در شماره 7528 مورخ 7 شهریور ماه 1347 در صفحه 22 با این عنوان توجه عموم را بخود جلب کرد " شبها خانه ای را در شمیران سنگباران میکنند " و در شرح ان امده بود عده ای ناشناس شبها یکی از خانه های شمیران را سنگباران میکنند . ماموران پلیس از چند شب پیش خانه ای را که شبها سنگباران میشود زیر نظر گرفته اند و در جستجوی کسانی هستند که به این خانه سنگ می اندازند . چهار روز قبل یکی از ساکنان "پل رومی " شمیران بنام خانم کتابی به ماموران پاسگاه مستقل کلانتری امانیه مراجعه کرد و اطلاع داد که هر روز غروب هنگامیکه هوا تاریک میشود عده ای ناشناس خانه ام را سنگباران می کنند و بر اثر پرتاب سنگ تمام شیشه های در و پنجره شکسته است . خانم کتابی اضافه میکند : در این خانه من به اتفاق دو پسر و چند مستخدم خویش زندگی میکنم و این مسله باعث ترس و وحشت ما گردیده است . صحبخانه سپس اضافه کرد : تصور نمی کنم که کسی با من دشمنی داشته باشد و به همین دلیل نمیدانم به چه علت مورد غضب قرار گرفته ام . از طرف ماموران پاسگاه امانیه چند تن از ماموران پلیس مامور گردیدند که شبها خانه مورد بحث را زیر نظر داشته باشند و کسانی را که باعث ترس این خانواده گردیده اند دستگیر نمایند . انها 4 شب خانه را زیر نظر داشتند اما معلوم نبود چگونه این سنگها پرتاب میشوند . انها مشاهده میکردند که سنگهای بسیار سنگین و همچنین اجرهای ساختمانی بسوی خانه انداخته میشوند, اما کسی در ان نزدیکی بچشم نمیخورد . با دستور دادگاه برسی بیشتر انجام شد و ماموران اگاهی نیز وارد این حادثه نادر گردیدند , انها اعتقاد داشتند که بخاطره سنگینی سنگها انها از فاصله نزدیک پرتاب میشوند . اما در شب حضورشان هیچکس را در نزدیکی خانه مشاهده نکردند... همسایگان میگویند این سنگها توسط " ارواح " به این منزل پرتاب میشود . این سنگباران تا 10 روز ادامه داشت و ناگهان قطع کردید . ایا براستی این خانه را " ارواح سنگباران میکرد.؟ " ااین سئوالیست که جوابی ندارد .

اما این خبر را بهتر است خودتان بنقل از روزنامه جام جم که دیروز بچاپ رسیده بخوانید

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo ID = Jalal_webid