تبليغاتX
دنیایی بی جواب
 پیشگوئی حیرت اور " سنت اودلیا "

با درود و سلام خدمت شما دوستان و یاران همیشگی وبلاگ " پیشگویان بزرگ و جهان در محاصره ارواح " امیدوارم هر جا هستید- سالم و سلامت باشید . اگر مطالب وبلاگ را کامل دنبال کرده باشید, می دانید تا امروز اکثر پیشگویان بزرگ تاریخ را به شما خوبان معرفی کرده ام . از نوستراداموس تا چیرو بزرگ , از رابرت نیکسون تا پیتر هورکس. اما امروز تصمیم دارم شما را با یکی از نوابغ پیشگوئی جهان اشنا کنم . زنی پارسا و مومن بنام " سنت اودلیا " – این بانوی بزرگوار  هرگز ادعا نکرد که میتواند از اینده با بشریت سخن بگوید, اما حیرت انگیز نیست اگر بگویم او بعد از نوسترادموس میتواند دومین پیشگوئی تمام تاریخ باشد . شیوه بیان او بسیار ساده و روان است, وی مثل نوستراداموس از رباعی و کلمات رمز آمیز استفاده نکرده . عجیبترین و اسرار امیزترین نکته درباره پیشگوئی او – اشاره به مسائلی است که در ان روزگار تصورش هم بسیار عجیب و غریب بنظر میرسد . مثل تسخیر اسمان و قعره دریا -  پیشگوئیهای وی در نامه ای قرار گرفته که مخاطب ان برادرش میباشد . اجازه دهید مطلب را با هم دنبال کنیم و تنها به این نکته اشاره کنم که تا امروز هیچکس مثل " سنت اودلیا " جنگ جهانی دوم را انهم 1250 سال قبل - به این سادگی بیان نکرده است .

 

پیشگوئی حیرت اور " سنت اودلیا "

 

در اخرین ماههای جنگ جهانی دوم تعدادی از تانکهای امریکایی از شهر کوچکی در " اودلین برگ " واقع در قسمت غربی کوههای " استراس بورگ " با سر و صدای زیادی عبور میکردند . این ماشینهای عجیب و غریب جنگی چند یارد انطرفتر از کلیسای قدیمی که مقبره " سنت اولیا " در ان قرار داشت,صف کشیده بودند و صداهای مهیبی از انان بر میخواست . " سنت اولیا " بانوی مهربان و پارسا و دیندار بود, اگر شما به پیشگوئی معتقد باشید باید بگویم بیش از هزار سال پیش امدن این تانکها را پیشگوئی کرده بود . ایا اودلیا قادر بود وارد مراحل زمانی شود و در اینده سیر نماید.؟ ایا این بانوی مقدس حوادث قرن هجدهم, قتل عام و اتش سوزیهای همگانی را که دنیا را به سوی قرن بیستم سوق می داد را شرح داده بود.؟ پاسخ ان در ادامه مطلب است . افرادی که اینده را پیشگوئی می کنند, کسانی که احضار روح مینمایند, کف بینها و کسانیکه از روی برگ چای و قهوه فال میگیرند – همگی ادعا می کنند که قادر هستند اینده را پیشگوئی کنند . اما این بانوی پرهیزکار جزو هیچ یک از این گروه ها نبود و هرگز چنینین ادعای که میتواند اینده را پیشگوئی کند- را نکرد . وی دختری بود از خانواده متومل المانی, در سال 660 متولد شد و تقریبا" مدت 60 سال نابینا بود, ولی هنگامیکه در سال 719 غسل تعمید داده شد اعلام نمود بینائی خویش را بدست اورده و قادر است همه چیز را ببیند . داستانهای زیادی در مورد وی نقل شد – ولی هیچیک از انها عجیب تر و مستندتر از " پیشگوئی سنت اودلیا " نبود . در این کتاب اودلیا ادعای پیشگوئی نکرده بود – اما در ان دو نامه به برادر محبوبش  " پرنس فرانسونیا " بچشم میخورد که یکسری از رویاهای خود را که در خواب با انها مواجه شده را به رشته تحریر دراورده است . افرادیکه در این نامه شرح جنگ جهانی اول را مطالعه نمودند, تناقضها و ناهماهنگی های زیادی مشاهده کردند : الگوی جنگی با هدف نهایی هماهنگی نداشت . ولی این پیشگوئی با نقل قول افراد و همچنین وقایع جنگ جهانی دوم تا حدود زیادی مطابقت دارد . در اینجا دو نمونه عجیب از نامه سنت اودلیا که بیش از هزار دویست و پنجاه سال پیش به زبان لاتین برای برادرش نوشته شده است را با هم مورد بررسی قرار می دهیم . «  اوه – برادر عزیزم . توجه کن . چون من وحشت و هراس جنگل ها و کوه ها را بچشم دیده ام . ترس بر مردم فائق میشود, چون هیچوقت در هیچ نقطه از دنیا کسی شهادتی این چنین از بلایا و گرفتاری ها را نداده است . زمانی  فرا خواهد رسید که المان بعنوان جنگجوترین و متخاصم ترین کشور دنیا شناخته خواهد شد . دوره ای فرا خواهد رسید که مبارزی جنگی, جنگ را در کلیه نقاط دنیا کسترش می دهد . مردم او را ضد مسیح می نامند . مادران او را نفرین میکنند, مادرانی نظیر " راشل " بخاطره سرنوشت فرزندانشان عزادار می شودند, به این مادران حتی اجازه سوگواری داده نمی شود – چون در خانه هایشان معدوم می شوند و دیگر در این دنیا نخواهند بود . «اجازه دهید این قسمت از نامه را تحلیل کرده و " پیشگوئیهای اودلیا " را با وقایع مقایسه نمائیم . این قسمت از نامه که گفته شده المان متخاصم ترین کشور دنیا شناخته خواهد شد, نیازی به توضیح ندارد .تحلیل دوم اینکه در طی 25 سال المانیها – دنیا را به ورطه جنگ کشاندند و ویرانترین جنگی که در طول تاریخ به ثبت رسانده است . سنت اودلیا به برادرش میگوید : مردم رهبر المان را ضد مسیح خطاب می کنند . انها که تاریخ را مطالعه می کنند به خوبی با این جمله اشنا هستند . براستی مردم ادلف هیتلر را اینچنین خطاب میکردند و این نامی بود که هیتلر از طریق امال نفرت انگیز و وحشیانه اش کسب نمود . کلیساها و بالاخص رهبران کلیسا از جمله موارد مورد ازار اذیت هیتلر بشمار می رفتند . این دژخیم همه ادلف هیتلرچیز را به اتش می کشید, غارت میکرد و تازمانیکه قدرت در دست داشت بدون انکه به جنگ و خونریزی خاتمه دهد – همچنان به ویرانگریهای خویش ادامه داد . پرهیزکاران و افراد متدین و خداپرست به دستور او الت مضحکه و تمسخر مدارس هیتلر " یاوت موومنت " قرار گرفته بودند . ده فرمان حضرت موسی (ع ) نزد عموم به مسخره گرفته می شد و انرا منشاء ضعف و بدبختی معرفی کرده بود . هیتلر با کمال افتخار اثار و اموخته های گالیله را ویران کرد تا خود را خدای مردم المان بشناساند . سپس در جای دیگر نامه قید شده است که این شخص مورد لعن و نفرین هزاران تن از مادران قرار میگیرد که بخاطره سرنوشت فرزندانشان عزادار هستند . حقیقتا" چقدر این موضوع به واقعیت نزدیک است.! ولی نه فقط هزاران مادر بلکه میلیونها..!! مادران کودکانی که در کلیساهای روسیه و لهستان جمع اوری شدند , زنده زنده سوزانده شدند . مادرانی که صاحب فرزند بودند ولی به زور ماموران هیتلر به خانه های فساد دولت المان کشانیده شدند . اری این رهبر المانی مورد لعن و نفرین قرار گرفت, چرا که این مادران از کشورهایی چون بریتانیا , فرانسه,روسیه, امریکا و استرالیا شاهد بودند که چگونه دختران و پسرانشان جان خود را در جنگی که هیتلر بانی ان بود از دست دادند . ولی ایا حقیقتا" سنت اودلیا به هیتلر اشاره کرده بود و منظورش این رهبر دژخیم و بی رحم بود.؟ پاراگراف بعدی نامه, اطلاعات بیشتری در دسترس ما قرار میدهد . اودلیا مینویسد : «  این فاتح از سواحل دانوب می اید و رئیس مقتدری خواهد شد, جنگی را برپا می کند – که دهشتبارترین و مخوفترین جنگی خواهد بود که بشر تاکنون دیده است «.!  حال اجازه دهید به تحلیل این قسمت از نامه بپردازیم . وی از سواحل دانوب برخاسته است . ادلف هیتلر در محلی که تنها با اختلاف پنجاه فوت از رودخانه دانوب فاصله داشت – متولد گردید . در انتهای پاراگراف بالا دوباره به جنگی که وحشتناک و مخوفترین جنگی بوده که بشر دیده اشاره شده است . شما عزیزان بهتر از هر کس می دانید که جنگ جهانی دوم وحشتناکترین جنگ جهانی بود که بشریت را به سختی تهدید میکرد . سنت اودلیا ادامه میدهد : « دستانش شعله ور خواهند شد و در حالیکه سربازانش مشعلهای اتش را بدست دارند بسوی مکانی که از انجا جرقه اتش بیرون میزند حرکت می کنند . تعیین تعداد جنایتهایی که صورت میگیرد غیر ممکن میباشد «.  سلاحهای اتشزا, بمب افکنها, بمبهای اتشزا – همگی در شما شعله هایی هستند که سنت اودلیا از ان نام برده است . مشعلهای اتش احتمالا" نشانه سوزاندن شهری بعد از شهر دیگر و ملتی بعد از ملتی دیگر میباشد و تمامی این جنایت در مراحل اولیه فتوحات وی صورت گرفت . وی در حالیکه مشعلی بدست داشت – شهرها را یکی پس از دیگری طی میکرد و با به اتش کشیدن شهرها از خود اثاری به جز ویرانی برجای نمی گذاشت . تعیین تعداد جنایات که وی مرتکب گرردید غیر ممکن میباشد . " لیدایس " ..... " داخائو " ... قتلگاههای عمومی... کوره های ادم سوزی که میلیونها تن از مردم بی پناه و درمانده را در انجا سوزانده و از خاکستر انها در ماشینهای جنگی هیتلر استفاده می شد . « وی در خشکی و دریا و اسمان پیروز خواهد بود – چون در این حملات ناباورانه, مردان جنگی مشاهده خواهند شد که حتی بدست اوردن ستاره ها نیز به اسمان خواهند رفت و سپس این ستاره ها را جهت اغاز جنگهای بزرگ از نقطه ای از دنیا به نقطه ای دیگر پرتاب می کنند «.  به مدت 2 سال پس از انکه هیتلر ماشینهای جنگی خود را در دنیا بکار انداخت, سپاهیانش در سراسر قاره اروپا متفرق گردیدند . صدها هواپیما دشمنانش را نابود کردند و با به اتش کشیدن شهرهای بی دفاع شبها را همچون روز روشن میکردند .

برای خواندن ادامه مطلب بر روی این لینک کلیک کنید .

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid


سیدجلال صیادمیری شنبه 17 تیر1385 | : معرفی پیشگویان بزرگ تاریخ
 " پیتر هورکس " – پیشگوئی با مغز اشعه ایکس

هنگامیکه تحقیقات " اسکاتلندیارد " برای یافتن سنگ قیمتی " اسکون* " به بن بست رسید, مجبور شدند دست به دامن مردی شوند که قادر بود به انها کمک کند . مردی بنام " پیتر هورکس " که گفته می شد سنک اسکون دارای مغزی با اشعه ایکس است .!! این سنگ قیمتی در دسامبر 1950 از کلیسای "وست مینستر" به سرقت رفته بود – و روزنامه های ان زمان, با عناوین درشت این خبر را در صفحات اول خود منتشر ساختند – وطی مقالاتی , پلیس لندن را به باد استهزاء گرفته بودند . عاقبت " اسکاتلندیارد " از سر ناعلاجی و در کمال بی میلی از " پیتر هورکس " درخواست کمک کرد و نماینده ای نزد او به شهر " دوردرخت " واقع در هلند فرستاد " پیتر هورکس " که در اصل یک هلندی ارام بود, نماینده "اسکاتلندیارد " را که کارگاهی برجسته بود, به حضور پذیرفت – و با وی به گفتگو پرداخت . همان روز همراه این کارگاه سوار هواپیما به لندن رفت - ماموران پلیس انگلستان که در فرودگاه لندن  انتظار ورود این مرد عجیب را می کشیدند, خیلی با احترام و تشریفات از او استقبال کردند . پس از اشنائی " پیتر هورکس " با رئیس "اسکاتلندیارد " و کارگاهان دیگر – او را به صحنه این سرقت شگفت انگیز بردند . در محل کلیسا – ماموران پلیس به او اجازه دادند تا به آلتی که از سارق یا سارقین باقی مانده بود و همچنین یک ساعت مچی که از یکی از انها بجای مانده بود دست بزند.! پس از ساعتها مطالعه و تفکر , سرانجام " پیتر هورکس " به ارامی روی نقشه شهر لندن – جاده ای را نشان داد که مدعی بود سارقین از انجا عبور کرده اند و سنگ قیمتی را همراه خود برده اند . هر چند این شخص, هیچگاه شهر لندن را ندیده بود – ولی تمام جزئیات ساختمانهائی را که در طول این جاده وجود داشت, برای انها تشریح کرد و مشخصات کامل سارقین را که سه مرد و یک زن بودند- توصیف نمود . هنگامیکه سرانجام این سارقین یک ماه بعد دستگیر شدند – مشخصات انها کاملا با انچه " پیتر هورکس " بیان داشته بود,تطبیق میکرد .!!  در زمان جنگ " پیتر هورکس " با فعالیتهای زیرزمینی - و وطن پرستان و مبارزان هلندی - که کشورشان اشغال شده بود همکاری نزدیک پیتر هورکسداشت . هنگامیکه مبارزان هلندی, نسبت به هویت یکی از اعضای جدید خود مشکوک شدند – عکس او را نزد " پیتر هورکس " اوردند, و این مرد چند لحظه انگشتان خود را روی عکس کشید و گفت : می بینم که این مرد – اونیفورم افسران المانی را بتن دارد.!! از ان لحظه به بعد, این عضو جدید تحت مراقبت شدید قرار گرفت و معلوم شد, کلیه اطلاعات را در اختیار المانی ها میگذارد – و بعد اعتراف کرد که از افسران سازمان ضد جاسوسی المان نازی میباشد – و این همان چیزی بود که " هورکس " پیشگوئی کرده بود .! پلیس شهر " نای میگن " واقع در هلند, در بسیاری از موارد مدیون " پیتر هورکس " بود- زیرا بکمک او توانست بسیاری از مشکلات و مسائل نامعلوم را حل کند . در اوت 1951 در بخشی از یک شهر قدیمی هلند – اتش سوزی مهیبی رخ داد که مهار کردن ان امکان نداشت . دویست نفر ماموران وظیفه خاموش کردن اتش را داشتند, ولی شعله های اتش زبانه میکشید و به انبارها و پل های شهر سرایت میکرد – اما یکشب , درست چند هفته بعد از انکه این اتش سوزی شروع شد , " پیتر هورکس " بهمراه دوست نزدیک خود که یکی از پزشگان معروف ان شهر بود – از خیابان میگذشت, او ناگهان ایستاد و به دوستش گفت – که بزودی اتش سوزی دیگری رخ خواهد داد – و این اتش سوزی در مزرعه خانواده ای بنام "یانس " اتفاق خواهد افتاد .!! هر دو انها بلافاصله به سوی اداره پلیس براه افتادند تا ماموران را در جریان بگذارند – ولی هنگامیکه به انجا رسیدند, متوجه شدند که درست چند دقیقه قبل از ورود انها – یک چنین اتش سوزی اتفاق افتاده است . ماموران پلیس از حرف انها دچار تردید شدند و نسبت به انها سوءظن پیدا کردند, ولی "هورکس" برای انکه واقعیت را به انها ثابت کند دست به هنرنمائی دیگری زد . او در حالیکه چشمان خود را بسته بود, محتویات جیب های رئیس پلیس را اعلام کرد و حتی مارک خودنویسی را که افسر پلیس در جیب داشت ذکر نمود.! " پیتر هورکس " با اینکار حیرت ماموران را برانگیخت و از ان تاریخ برای حل مسائل دشوار و نامعلوم, از این مرد استثنائی کمک میگرفتند . در روزیکه ان اتش سوزی هولناک اتفاق افتاد - " پیتر هورکس " را به صحنه اتش سوزی بردند و او در حالیکه درون خاکسترها به جستجو میپرداخت, یک اچار پیچ گوشتی را پیدا کرد . او چشمان خود را بست و لحظه ای ساکت ماند, سپس گفت : باید دنبال یک پسر بچه بگردیم – او مقصر اصلی این اتش سوزی است . ماموران پلیس عکس کلیه دانش اموزان را که در کتاب سالانه دبیرستانها چاپ شده بود – به او نشان دادند - " پیتر هورکس " همانطور که عکسها را مشاهده میکرد – نوک انگشتانش را به روی انها  میکشید, سرانجام روی یکی از انها انگشت گذاشت و گفت : این پسر را نزد من بیاورید تا با او صحبت کنم .!! پسری که متهم شده بود, فرزند 17 ساله یکی از ثروتمندترین افراد ان شهر بود . پلیس نسبت به این اتهام چندان اطمینان نداشت, ولی " پیتر هورکس " به هنرنمائی خود ادامه داد و گفت : در یکی از جیب های این پسر – یک قوطی کبریت و در جیب دیگر او یک شیشه بنزین فندک پیدا خواهید کرد – در حالیکه او اصلا سیگار نمی کشد .!! پسر 17 ساله در اداره پلیس همه چیز را انکار کرد تا انکه "پیتر هورکس"  گفت : پاچه چپ شلوارت را بالا بزن و اثار خراشهائی که هنگام فرار از اتش و عبور از سیم خاردار روی پایت بجای مانده را نشان بده .!! پیشگوئی "پیتر هورکس" کاملا راست بود – روی پای پسر 17 ساله اثار خراش دیده می شد . پسر جوان دیگر نتوانست این وضع را تحمل کند و همه چیز را اعتراف نمود . پلیس این پسر شرور را روانه زندان کرد . در همان زمان "پیتر هورکس" را به صحنه جنایتی که طی ان مردی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و در استانه منزلش بقتل رسیده بود, بردند ." هورکس " لحظه ای به لباس مقتول دست مالید – سپس به پلیس گفت که قاتل , یک مرد مسن سبیلو است که عینکی بچشم دارد – یک پای او روزنامه های همیشه از قدرت او مینوشتندچوبی است و اسلحه ای را که به وسیله ان قتل صورت گرفته به روی شیروانی منزل پرتاب کرده است . در جستجوئی که بعمل امد, روی شیروانی منزل یک تفنگ بدست امد و از اثر انگشت روی ان معلوم شد که قاتل – پدر زن مقتول میباشد . همانگونه که "پیتر هورکس" تشریع کرده بود- او مردی سبیلو و عینکی ویک پای او نیز چوبی بود .!! " پیتر هورکس " بعدها شروع به روانکاوی و روان درمانی به وسیله فرستادن امواج مغزی به روی بیماران شد و در این زمینه به موفقیتهای چشمگیری دست پیدا کرد – او بسیار از بیماران را که از دردهای مختلف رنج میبردند درمان کرد ( مثل استاد علی اکبری خودمان) - "پیتر هورکس" خودش نمیداند که چگونه به پاسخ سئوالات دست می یابد – وی در سال 1957 به امریکا برده شد و در انجا از طرف گروهی از دانشمندان و کارشناسان امور روانی مورد مطالعه قرار گرفت . همه انها اعتراف کردند که تحت تاثیر نیروی عجیب "پیتر هورکس" قرار گرفته اند و او را مردی نامیدند که در مغز خود یک رادار دارد .!! یکی از روزنامه ها با تیتری بزرگ او را اینگونه معرفی کرد      .: پیتر هورکس  پیشگوئی با مغز اشعه ایکس.:

 

تصویر بزرگ روزنامه های انزمان که درباره پیتر هورکس مینوشتند

 

*سنگ اسکون یک سنگ قیمتی از جنس یاقوت یا زمرد نیست – بلکه یک سنگ نمادین وسمبلیک برای پادشاهی کشورهای اسکاندیناوی بخصوص کشور انگلستان – ایرلند و اسکاتلند بشمار میرود – این سنگ که شبیه یک کلوچه بزرگ است, سرنوشت عجیبی دارد و میشود از ان یک مطلب مجزائی نوشت .

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

سیدجلال صیادمیری پنجشنبه 22 دی1384 | : معرفی پیشگویان بزرگ تاریخ
 نابغه ابله - پیشگوئی که از گرسنگی مرد

 قبل از اینکه به مطلب امروز بپردازم باید از دوستانی که در مسنجر یاهو برایم پیغام  گذاشتن و من نتوانستم جواب انها را بدهم معزرت خواهی کنم – البته مشگل از سیستم من بود که خوشبختانه حل شد, مطلب بعد خواهشی است که از دوست خوبم جناب " پیشگو " دارم – دوست خوب و مهربان من : بسیار ممنون که با بنده همکاری کردی و این نشان از طبع بلند شما دارد, در این مدت بعضی از دوستان از من ادرس یا نشانی از شما خواسته اند – اگر ممکن است ایمیل ادرس خود را برایم بفرستید تا انرا در اختیار این عزیزان قرار دهم  نکته بعد علاقه دوستان به " خاطرات سفر به مصر " است که برایم باور کردنی نبود – خدا را شاکرم که این گونه مطالب مورد استقبال شما عزیزان قرار گرفته است, به زودی قسمت سوم ان در اختیار شما خوبان قرار خواهد گرفت . اما مطلب امروز : خیلی وقت بود که مطلبی درباره معرفی پیشگویان بزرگ تاریخ در وبلاک قرار نداده بودم – مطمئنم بعد از خواندن این پست – این ماجرا را هرگز از یاد نخواهید برد . این مطلب تقدیم به شما خوبان و دوست عزیزم : پیشگو

 

 

زمانی یک پسر کشاورز که تنها هنرش شخم زدن زمین بود بنام " رابرت نیکسون " که همه او را دیوانه و ابله خطاب میکردند – اظهار داشت که پادشاه انگلستان به عقل و خرد او نیازمند است . همه مردم از شنیدن این حرف, با صدای بلند شروع به خندیدن کردند و این پسرک شخم زن را به تمسخر گرفتند . پدر و مادر این پسر  کشاورزان فقیری بودند که از صبح تا شام در مزارع کار میکردند تا نان بخور نمیری بدست اورند . " رابرت نیکسون " تنها پسر انها بود که روزها در مزارع به شخم زدن میپرداخت – و همه میگفتند : بالا خانه اش را اجاره داده است و عقلش پاره سنگ بر میدارد.!!  در یکی از روزهای سال 1485 که برای بریتانیا روزی سرنوشت ساز بود – واقعه عجیبی اتفاق افتاد . در ان ایام , سپاهیان " گینگ ریچارد " فرسنگها دورتر از مزرعه ای که " رابرت نیکسون " در ان مشغول کار بود – با لشگریان " هنری هفتم " درگیری خونینی پیدا کردند . " رابرت نیکسون " همانطور که مشغول شخم زدن بود – ناگهان دست از کار کشید و لحظه ای ساکت ماند . انگار به صدای مرموزی گوش میداد.!!! سپس مانند دیوانگان – دچار حالتی عصبی شد و در حالیکه تمام بدنش میلرزید – شروع به فریاد کشیدن کرد.!! – او بارها در گذشته , دچاره چنین هیجانی شده کینگ ریچاردبود- ولی اینبار با همیشه فرق میکرد – چشمان خود را به نقطه نامعلومی دوخته بود . دهانش کف کرده بود – و در حالیکه دستهایش را تکان میداد فریاد زد : نبرد خونینی در گرفته است – سپاهیان " هنری " پیروز شده اند و حالا جنگ تمام شده..... هنری پیروز شده .!! پس از ادای این کلمات – دوباره ارامش خود را بازیافت و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و دوباره مشغول کار شد . مردمی که ناظر رفتار عجیب و غریب این پسر کشاورز بودند – دوان دوان خود را به اربابشان رساندند, تا کلماتی را که " رابرت نیکسون " به زبان رانده بود- برای انها بازگو کنند . زیرا برایشان مسلم شده بود که این پسر ابله – این جملات را ناخودا اگاه بر زبان رانده است, و احتمالا از نیروی اسرار امیزی برخوردار است که به کمک ان میتوان وقایعی را که در فاصله دور اتفاق می افتاد را پیشگوئی کند.!! او قبلا نیز یک اتش سوزی را در نزدیکی دهکده و یک طوفان شدید را دو هفته قبل از وقوع ان – پیش بینی کرده بود.!! همچنین او پیش بینی کرده بود -  که " هنری هفتم " و " گینگ ریچارد " در میدان " باز ورث " با یکدیگر به نبرد خواهند پرداخت – اکنون ادعا میکرد که این نبرد به شکست " گینگ ریچارد " انجامیده است.!! پیشگوئی های این پسر ابله درست از اب در امد و دو روز بعد " هنری هفتم " بر تخت سلطنت تکیه زد.!!  ولی وقتی چاپارها وارد دهکده شدند تا این پیغام را به اطلاع مردم انجا برسانند – با کمال تعجب مشاهده کردند که همه اهالی قبلا از این خبر با اطلاع بودند . بزودی قدرت شگفت انگیز و خدا دادی این پسر بگوش پادشاه انگلستان رسید . در همان لحظات " رابرت نیکسون " دوان دوان خود را از خانه ای به خانه دیگر می انداخت و از انها خواهش میکرد که او را پنهان سازند . زیرا بر این باور بود که سپاهیان پادشاه انگلستان بدنبال او خواهند امد تا او را به قصر پادشاه ببرند – او میگفت : من اگر به انجا بروم از گشنگی خواهم مرد.!! مردم با شنیدن این حرفها – او را دست می انداختند و سر به سرش هنری هفتممیگذاشتند- زیرا هیچکس تصور نمیکرد که پادشاه انگلستان بدنبال یک چنین ابلهی بفرستد -  و از ان گذشته بیاد نداشتند کسی انهم در قصر پادشاه انگلستان از گرسنگی قالب تهی کرده باشد . یکبار دیگر پیشگویی او درست از اب در امد – و درست چند دقیقه پیش از انکه افراد پادشاه وارد دهکده شوند – " رابرت نیکسون " به پدر و مادرش گفت : ماموران پادشاه بزودی میرسند – من باید با انها بروم و دیگر هیچگاه باز نخواهم گشت . سرانجام وقتی پسرک وارد قصر شد – فورا دریافت که پادشاه با مشاهده ظاهر او به شک و تردید افتاده است . " هنری هفتم " یک حلقه طلا را در محلی پنهان ساخت بود و برای ازمایش از " رابرت نیکسون " خواست که بگوید این حلقه کجاست .!! پسرک لحظه ای به چهره پادشاه خیره شد و سپس گفت : قربان... حلقه طلا مفقود نشده است – زیرا انکس که چیزی را پنهان میکند – خود انرا باز میابد .!! پاسخ " رابرت نیکسون " موجبات مسرت خاطر پادشاه را فراهم ساخت و دستور داد که یکی از نویسندگان – شب و روز در کنار این " ابله نابغه " بسر برد – و انچه را او پیشگوئی میکند – یاداشت نماید . این دستور اجرا شد و هر انچه را پسرک بر زبان می اورد بر روی کاغذ یاداشت میکردند . ولی وقایعی را که پیشگوئی کرده بود – در زمان " هنری هفتم " اتفاق نمی افتد , بلکه بیشتر انها به اینده دور مربوط می شد . از جمله او اتش سوزی عظیم لندن را که در سال 1666 اتفاق افتاد را پیشگوئی کرد . مطالعه یادشتهای قدیمی – حقایق شگفت انگیزی را فاش ساخت . حتی این پسر عجیب , گردن زدن " چارلز اول " – و حمله به انگلستان از سوی سربازانی که که یخ هائی روی کلاهخودهای خویش قرار داده بودند – پیشگوئی کرد و گفت : خرس بزرگی که به تیرک چوبی بسته شده است – زنجیرها را تکان خواهد داد و نزاع بزرگی براه خواهد انداخت . ( من فکر میکنم منظور از سربازان گلاهخود یخی – جنگ اقوام شمال انگلیس که سالیان سال با انگلیس میجنگیدند میباشد . دوستان اگر توضیح دیگری دارند حتما کامنت کنند ) .!! " هنری هفتم " هنگامیکه عازم شکار بود , تقاضای " رابرت نیکسون " را دایر بر اینکه در غیاب خود , او را در قصر تنها نگذارد – اجابت نکرد و در عوض به یکی از سرداران خود سفارش نمود در غیاب او از پسرک پیشگو مراقبت کند . این سردار – پسرک را درون اتاقی قرار داد و در را روی ان قفل کرد و خود نیز بعد از مدتی به سفر رفت و بکلی این پسرک بخت برگشته را از یاد برد . وقتی "هنری هفتم " از شکار مراجعت کرد, همه گوشه و کنار قصر را برای یافتن " رابرت نیکسون " مورد جستجو قرار دادند و سر انجام جسد او را درون یکی از اتاقها یافتند .!! و به این ترتیب – اخرین پیشگوئی او نیز در زمان حیات " هنری هفتم " به واقعیت رسید . او پیشگوئی کرده بود در قصر پادشاه انگلستان از گرسنگی خواهد مرد.!! این هم ماجرای پیشگویی دیگر – تا امروز من شش پیشگوی بزرگ تاریخ را به شما معرفی کردم که اخرین ان " چیرو بود " مردی که راز دستان را میدانست " . درباره چیرو توانستم اطلاعات جدیدی بدست اورم – عکس و مطلبی درباره فیلمی که قرار است از این نابغه پیشگوئی ساخته شود که بزودی انرا اپدیت خواهم کرد

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

سیدجلال صیادمیری چهارشنبه 30 آذر1384 | : معرفی پیشگویان بزرگ تاریخ
 خواندن تیترها قبل از چاپ

تا امروز من پیشگويان مختلفی را به شما معرفی کردم, اخرین پیشگوئی که در این وبلاک معرفی شد مردی بود بنام " چیرو " . بسیاری اعتقاد دارند بعد از نوسترادموس, چیرو بزرگترین پیشگوی تاریخ است . برای خواندن مطلب چیرو میتوانید به ارشیو خرداد ماه و مطلب " مردی که راز دستان را میدانست " مراجعه کنید  اما مطلب امروز درباره فردی است بنام " اسپنسر تورنتون " او یک پیشگوی بزرگ نیست, اما همین فرد میتوانست تیتر روزنامه های فردا را پیشگوئی کند . حتما میگوید چگونه.؟ پس مطلب امروز را بخوانید

 

"خواندن تیترها قبل از چاپ"

 

وقتی شایع شد که دکتر " اسپنسر تورنتون " قادر به پیش بینی تیتر روزنامه های چند روز بعد و حتی چند هفته پیش از انتشار انهاست طبعا بدبینی و شک بسیاری را بوجود اورد . سال 1965بود و دکتر " تورنتون " که در انزمان 29 سال داشت,بر طبق گزارشها با بیان کردن تیترهایی که روزنامه ها قرار بود بزنند, پیش از موعد مقرر در واقع دست روزنامه ها را خوانده و از پشت بسته بود.!! ولی ایا اینطور بود .؟ روزنامه " تایمز هرالد " چاپ دالاس تگزاس تصمیم گرفت که به این موضوع پی ببرد و چه کار بهتر از این که پزشک جوان را تحت ازمایش قرار دهد.!! ایا او جرات میکرد شرکت کند.؟ بله, البته!!!  " پل روزن فیلد " سردبیر روزنامه, دکتر  " تورنتون " را ملاقات کرد و از او خواست تا مدرکی دال بر قدرت ادعایش به عنوان یک پیشگوی سرفصل روزنامه ها به وی ارائه دهد . دکتر " تورنتون " فورا" چند خطی را روی ورق کاغذ یاداشت کرده و انرا در داخل پاکت پستی قرار داد که روی ان ادرس اقای " روزن فیلد " در دفتر روزنامه نوشته شده بود . " روزن فیلد " هم پاکت را چسب زد و انرا به ادرس خودش پست کرد . بعد از اینکه نامه در جای امن یعنی صندوق پستی رفت . دکتر " تورنتون " به " روزن فیلد " گفت که او به سه سئوال که هنوز خبرنگار از او نپرسیده بود,پاسخ گفته است : چقدر پول در جیب های " روزن فیلد " موجود بود.؟ دکتر " تورنتون " نوشته بود 4 دلار و 45 سنت . 2- زادگاه " روزن فیلد " کدام شهر است.؟ دکتر نوشته بود " کلارکزویل " که در تگزاس است . 3 – او از " روزن فیلد " پرسیده که به یک عدد کوچکتر از هزار فکر کند . " روزن فیلد " عدد 632 را در ذهن داشت ... وقتی خبرنگار ان نامه را در دفتر روزنامه و در صبح روز بعد گشود, کشف کرد که دکتر " تورنتون " از پیش پاسخ های صحیح را به دو سئوال اخری داده است , ولی رقم صحیح سئوال اولی را تنها با اختلاف یک سنت اشتباه ذکر کرده است .!!

 

" پیش بینی سرنوشت ساز "

 

این مطلب را که میخواهم بگويم یکی از شگفتیهای باور نکردنی شهر " اونزویل " است . بیش از 50 سال از جنگ جهانی دوم گذشته اما هرز چندگاهی روزنامه های امریکا این موضوع را بازسازی کرده و انرا عنوان میکنند.!!! اما ان موضوع چیست.؟!

 

بندر هاربوریکروز صبح که اهالی " اونزويل " در ایالت ایندیانای امریکا از خواب بیدار شدند از دیدن یک پیغام اسرارامیز که با حروف بسیار بزرگ در پیاده روی مقابل مدرسه عمومی و همچنین دیوار شهرداری شهر با رنگ قرمز نوشته شده بود, متعجب شدند . متن پیغام بسیار ساده بود : پرل هاربور را بخاطر اورید !!! مردم به نقد درباره این پیام پرداختند . چیز قابل توجه و هیجان انگیزی نبود . ..... حمله هوایی ژاپنی ها به بندر " هاربور " دوسال بعد اتفاق افتاد . و روز وقوعش هم مصادف بود با همان روزی که این پیغام نوشته شده بود.!! یعنی مصادف بود با روز " پرل " این نوشته را چه کسی نوشته بود و چگونه موضوع را پیش بینی کرده بود . این معما هم تا امروز همچنان بی پاسخ مانده است .

 

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo ID   =  Jalal_web

 

سیدجلال صیادمیری چهارشنبه 11 آبان1384 | : معرفی پیشگویان بزرگ تاریخ
 مردی که راز دستان را میدانست

سلام خدمت تمام دوستان و بازدیدکنندگان عزیز . حقیقتا زمانیکه در پستهای اولیه داشتم " پیشگویان بزرگ جهان " را جمع اوری و تعیه میکردم . یک پیشگوی بزرگ بود که هیچ مدرک و مستنداتی از ان نداشتم و تنها نامی بود که میدانستم . همانطور که میدانید من مطالب اولیه وبلاک را به معرفی بزرگترین و نامیترین پیشگویان بزرگ تاریخ و جهان اختصاص دادم . تا علاقه مندان براحتی انها را مطالعه کرده و اگر خواهان نکته ای هستند دچار دردسر نشوند...اما همیشه ناراحت بودم که چرا در هیچ کجا نامی از " چیرو " برده نشده مردی که براستی عجوبه ای در امر کف بینی و پیشگوئی بود , تا اینکه بطور اتفاقی این مطلب را یافتم و بسیار خوشحالم که توانستم یکی از بزرگترین پیشگویان و کف بینان جهان را به شما معرفی کنم .

 

 

" چیروی بزرگ  ,مردی که راز دستان را میدانست"

 

جسد مرد سالخورده روی کف اتاق , جلو شومینه افتاده بود . فضای اتاق نیز مانند بدن پیرمرد کاملا سرد بود. برای بازپرسان اسکاتلندیار کاملا واضح بود که قربانی توسط سه پایه کنار بخاری بقتل رسیده بود . ولی این حقیقت که چه کسی جهت کشتن پیرمرد از این وسیله استفاده کرده است کاملا نامعلوم بود . مطمئنا هدف از این قتل دوزدی نبوده , چون وسائل داخل ساختمان بقدری فقیرانه و فرسوده بود که ارزش سرقت نداشت , علت درگذشت ناگهانی وی برای کسی مشخص نبود , پیرمرد دشمن شناخته شده ای نیز نداشت, اسکاتلندیار در بهت و حیرت فرو رفته بود . هنگامی که ماموران در حال ترک اپارتمان پیرمرد بودند , مرد جوانی با چهره معصومانه پشت درب ایستاده بود و خود را به انها معرفی نمود, ایا او جزء خدمه اپارتمان بود.؟ در حالی که جسد از اتاق به بیمارستان منتقل میگردید , مرد جوان توسط مامورین به اتاقی که قتل در چیرو بزرگان صورت گرفته بود هدایت گردید . مرد جوان نگاهی به اطرافش انداخت و سئوال کرد ایا اجازه دارد اثار خونی را که بر روی دیوارها بر جا مانده ازمایش نماید یا خیر .؟ مرد جوان که حالتی تفکرامیز بخود گرفته بود , لحظه ای به اثاری که از دست بر روی دیوار بر جای مانده بود خیره شد . قاتل مرد جوانی است اقایان , بسیار هم ثروتمند است و در جیب سمت چپ شلوارش ساعتی طلائی داشته.. و یکی از اقوام مقتول می باشد . مسئولین اسکاتلندیارد تصمیم گرفتند این مرد را از محل دور کنند . چون هیچکس نمیخواست وقت خود را روی مسائل پوچ و بی معنی هدر دهد , واقعا چه افراد دیوانه ای پیدا می شوند . ولی در این هنگام اخباری به مطبوعات لندن گزارش گردید . انها به این داستان توجه نشان دادند . مرد جوانی که از روی نقاط خونی روی دیوار کثیف و دود گرفته چنین نتایجی گرفته بود چه کس میتواند باشد.؟جوان در حالی که کارت تجاری خود را به انها نشان می داد , گفت : چیرو , چیروی بزرگ ! این داستان روز دوشنبه در مطبوعات بچاپ رسید . صبح روز بعد دوباره موضوع فال بین ها سر فصل روزنامه ها شده بودند . چون رئیس پلیس تمام مطالب چیرو را تائید کرده بود!! قاتل نه تنها پسر جوان و ثروتمندی بود بلکه پسر خود مقتول بود!! رابطه خویشاوندی نزدیکی که چیرو پیشبینی کرده بود !! در طی چند هفته چیرو زبانزده مردم لندن شده بود . وی مورد ستایش مردم قرار گرفته بود و از این طریق پول هنگفتی به جیب زد چون مردم علاقه زیادی به پیشگوئی های او داشتند . چیرو در سال 1893 انگلیس را به قصد نیویورک ترک کرده و در خیابان پارک سکنی گزید و انجا نیز به تدریج برای خود شهرتی کسب نمود . مطبوعات به پیشگوئی های این مرد جوان و روش او علاقه مند گردیدند . زن جوانی از روزنامه" نیویورک ورلد" نزد وی امد وبه او گفت ایا حاضر است به یکسری از ازمایشاتی که مورد نظر روزنامه هاست عمل نماید یا خیر .؟ اگر چیرو در این ازمایش موفق نمی شد و یا دعوت انها را رد میکرد , قطعا اعمال او زیر سئوال میرفت . چیرو بدون لحظه ای تردید درخواست انها را پذیرفت . روزنامه ورلد این خبر را در سطحی گسترده منتشر نمود . انها به چیرو پیشنهاد کردند تا سیزده نفر از شهروندان نیویورکی را کف بینی نماید . این افراد به هیچ وجه نزد او شناخته شده نبودند ولی با وجود این چیرو قادر بود در مورد هر سیزده نفر پیشگوئی نماید . در ساعت مقرر جمعی از شهروندان معروف و شناخته شده جهت داوری و قضاوت حضور بهم رساندند .  سیزده تن از شهروندانی که جهت کف بینی انتخاب گردیده بودند دستهایشان را به پشت روی میز قرار دادند . چیرو جهت کف بینی و اعمال اسرار امیزش حاضر شد . چیرو نگاهی به کف دست یکی از انان افکند و انرا وارانه روی میز گذاشت و گفت اقایان , این کف دست یک ایرلندی است , او زمانی به سختی زندگی می کرده ولی حالا ثروتمندی بانفوذ میباشد .همهمه ای در میان هیئت داوران ایجاد شد . چیرو کف دست شخصی بنام " ریچارد کروکر " را نگاه کرده بود . وی مهاجری ایرلندی بود که زمانی کارگر ناوکش بود ولی حالا به عنوان رئیس انجمن محلی انتخاب شده بود . ولی چیرو به این گفته ها قناعت نکرد و ادامه داد علاوه بر این اقایان , این ایلندی زمانی کشتی گیر بوده و به عقیده من او سخنگوی شایسته ای در مورد سیاست می باشد !! چیرو دست دیگری را از روی میز در دست گرفت و نگاهی به ان افکند و ان را به پشت روی میز قرار داد : این شخص اگر چه کاملا یک نابغه نیست ولی استعداد زیادی دارد . او لیاقت و شایستگی بیشتری از انچه در زندگی اش بدست اورده دارد . این پیش بینی مربوط به " رینالد دی کوون " اهنگساز اوپرای " رابین هوود " بود . کاری که او دیگر هرگز نتوانست نظیرش را بیافریند . چیرو بدون معطلی کف دست هر سیزده نفر را در حضور هیئت داوران نگاه کرد و بدون انکه مرتکب اشتباهی شود هر سیزده نفر را کف بینی کرد !!! از جمله خانمی که چیرو در مورد فرزندش چنین گفت :  بچه ای که بسیار باهوش است ولی همواره غمگین و افسرده می باشد و او " لیلین راسل " بود . در کمتر از ده دقیقه وی کف دست همه را پیشگوئی کرد جزء یکنفر ... وی بارها دست او را نگاه کرد وبدون اینکه حرفی بزند اخمی کرد و ان را روی میز گذاشت . حالا تنها همین یکنفر مانده بود . چرا در مورد او چیزی نمیگقت ؟ ایابه دلیل این که  قادر نبود در مورد او پیشگوئی کند ؟ اعضای هیئت داوران روی صندلی هایشان نشسته بودند . هنگامی که چیرو  از کار خود فارغ شد و بادستمال عرق پیشانی را خشک کرد سکوتی سنگین بر جمعیت حکمفرما شده بود . ایا نمخواست دراین باره چیزی بگوید ؟ چرا ؟ چیرو اخرین مورد را در دست گرفت و بدون انکه نگاهی به ان بیفکند ان را روی میز گذاشت . متاسفم اقایان من از گفتن حقایق در مورد این اقا پرهیز میکنم ! سپس مکثی کرد . در این هنگام همهمه میان اعضای هیئت داوران و خبرنگاران ایجاد شد . چیرو دستش را بالا برد و تماشاچیان را وادار به سکوت کرد . اجازه دهید کار را همین جا تمام کنم . من این موضوع را فقط به صاحب دست میگویم و از بازگو کردن ان نزد عموم معذورم .. چون علامتهایی از قاتل در ان میبینم . این شخص اعتماد به نفسش را از دست میدهد و از نگرانی و دلتنگی در گوشه زندان خواهد مرد !! پیشگوئی های چیرو صدرصد درست بود . اخرین پیش بینی او درمورد دکتر " هنری میر " بود که بعدها به اتهام قتل در زندان "تامبز" محبوس گردید , وی در اثر فشارهای روحی و روانی دیوانه شد و چندماه بعد در زندان درگذشت . روزنامه نگاران با کمال حیرت شاهد واقعیت پیشگوئیهای چیرو بودند و او را با پیشگوی بزرگ "نوستراداموس " قیاس میکردند .درصدی برای خطاهای او نمتوان تعین کرد چون تا ان زمان هیچگونه خطائی در گفته هایش وجود نداشت . مردم نقاط مختلف جهان بخصوص از اروپا خواهان پیشگوئی های او بودند . به طور مثال " اسکار وایلد " در اوج شهرت خویش خواهان پیشگوئی های چیرو شد . او به این نویسنده معروف گفت : در طی مدت پنچ سال نزد عموم رسوا خواهد شد و تبعید می شود . مردم به او خندیدند , ولی زمان طرفدار چیرو بود و تنها در عرض سه سال رسوائی " اسکار وایلد " زبانزد مردم شد و سرانجام وی به تبعیدی که چیرو از ان نام برده بود محکوم گردید . کف خوانی های چیرو تنها گوشه ای از برنامه های او را تشکیل میداد . وی از اعداد مرموزی نیز استفاده میکرد , این روش بر