جزیره ایستر یا جزیره الهامات عجیب

یکی از بازدیدکنندگان وبلاک خانم " اعظم کاشانی " دانشجوی سال سوم معماری – در ایمیلی فرمودند : برادر ارجمند جناب جلال صیادمیری-  شما مطالب مختلفی از باستان شناسی در وبلاک قرار دادید, اما مطلب قابل توجه ای درباره جزیره " ایستر " که به حق یکی از اسرار امیزترین مکانهای باستان شناسی است در وبلاک شما دیده نمیشود و متاسفانه اطلاعات مستند و جامع در اینباره در وبلاکهای فارسی بچشم نمیخورد  خواهر عزیزم : حق با شماست, اما باور بفرمائید مشگلات روزمره و بخصوص معاش برای زندگی اجازه بسیاری از کارها را از ما گرفته است – اما حقیر تا انجا که در توان داشتم مطالب مختلف باستان شناسی را در این وبلاک جمع اوری کردم . درباره جزیره ایستر هم بنده در یک مطلب کوتاه با همین نام و همچنین در لابلای مطلب " تمدنهای گمشده " اشاره مختصر اما مفید به این مقوله داشته ام . اما حق با شماست و این مطلب را به شما و تمام دوستان عزیزم هدیه می کنم – معماهای بسیاری در مورد جزیره " ایستر " وجود دارد . همین معماها باعث شده تا محققان و باستان شناسان, تئوریهای مختلفی را در مورد این جزیره بیان کنند . یکی از این محققان " لین همیلتون " میباشد که ما  گوشه ای از کتاب " این مجسمه های گریان " را بطور خلاصه برای شما بازگو کردیم . او نزدیک 12 کتاب از اماکن باستانی و بخصوص امریکای جنوبی را به رشته تحریر دراورده است . امیدوارم مطلب فوق توانسته باشد شما را با گوشه ای از حقیقت جزیره ایستر اشنا کرده باشد . از تمام دوستانی که با ارسال مطلب ما را در رسالتی که در پیش گرفته ایم یاری میدهند صمیمانه تشکر مینمایم - امیدوارم توانسته باشم گوشه ای از محبت شما را با درج مطالب مورد نظر شما جبران نمایم  مطلب " اتلانتیس تمدن گمشده " که دوست نازنینم اقای " بهادر کاردل " برایمان ارسال کرده بود در جای خودش و در انتهای مطلب اتلانتیس قرار گرفت تا دوستان عزیز بهترین استفاده را از مطلب مورد نظر بنمایند .

 

 

جزیره ایستر یا جزیره الهامات عجیب

 

درباره جزیره " ایستر " حرفها و نقلهای فراوانی وجود دارد – از افسانه ها گرفته تا تحقیقات رسمی باستان شناسان, دانشمندانی هستند که ادعا می کنند این تندیس ها – تصاویری از غول  ها هستند که توسط انسان به عنوان یادبود و یاداوری خاطره انها در جای جای کره زمین احداث شده اند . اما جزیره " ایستر " مجسمه های غولپیکر جزیره ایسترمجموعه ای از این یادبودها را در خود جمع کرده است . این جزیره سنگلاخی لم یزرع و متروک محزون کننده که در شرق اقیانوس ارام به وسعت حدود 165.6 کیلومتر مربع واقع شده است – مسئله ای غامض و همچنین اسرار امیزی را در خود جای داده است . ساکنان گذشته دور این جزیره چه کسانی بوده اند.؟! مبداء نسل انسانهایی که در موقع کشف ان توسط اروپائیان در انجا ساکن بودند, چه چیز و از کجا بوده است؟! لوح های اعلان چه چیز می باشند؟ چه کسانی ان تندیس های مشهور را از سنگ تراشیده و در انجا مستقر کرده است؟! چگونه توانسته اند ان کار را انجام دهند و هدفشان چه بوده است؟! چه کسانی ان تونل های بزرگ زیرزمینی را که تا بستر اقیانوس کشیده شده اند را حفر و سنگهای انرا به بیرون حمل کرده اند؟* اینگونه سئوالها چندین دهه است که ذهن دانشمندان را به خود مشغول نموده است و گمان میرود تا مدتهای دیگر نیز ادامه داشته باشد و تلاش انها بی نتیجه بماند . اما محققین به این اسانی ها دست بردار نبوده و کورسویی در عمق تاریکی های ان که زمانی تصور می شد غیر قابل دسترس باشد به چشم میخورد  گفته شده است که یک ماجراجوی انگلسیی به نام " دی ویس " در سال 1687 قدم به جزیره " ایستر " گذاشته است, اما سرزمین برهوت و بدمنظری که وی از ان سخن به میان اورده بود احتمالا بایستی جزیره " ماناگاروا " بوده باشد که در فاصله دوری در مغرب قرار دارد . اما افتخار کشف واقعی ان جزیره متعلق به دریانورد هلندی به نام " راج وین " است که در روز ایستر* 1722 وارد ان جزیره شد و به همان مناسبت نام انجا را "ایستر" گذاشت . بومیان جزیره "پولینزی" انجا را " ویهو " یا انتهای زمین مینامیدند . اولین تحقیقات جدی در انجا توسط ناخدا " جیمز کوک " و یک دانشمند طبیعی دان المانی به نام " جرج فاستر " به عمل امد که در سال 1774 قدم به ان جزیره مجسمه های ایسترنهادند . ولی از مشاهده وضع ظاهری انجا دچار تعجب شدند, زیرا مشاهده کردند زمین انجا پوشیده از سنگهای اتشفشانی است و گیاهان نحیف و قلیلی در بعضی جاها روئیده است . بازدیدکنندگان اروپائی با اشگال در روی زمین های سنگلاخی حرکت میکردند- ولی بومیان پابرهنه انجا چست و چالاک از این صخره به ان صخره میپریده اند . " فارستر " تصویر مبهمی از ان جزیره را ارائه میدهد, که دور تا دور ان را صخره های ساحلی احاطه نموده و به وسیله دو تا سنگ نوک تیز که در نزدیکی جنوبی جزیره سر از اب بیرون اورده اند – نگهبانی میشود . یکی از ان سنگها که زیر تازیانه امواج قرار دارد – بصورت یک ستون عظیم سنگی است که سیمای مهیبی دارد . بومیانی که " فارستر " در انجا مشاهده کرده بود, انسانهای لاغر با پوست تیره قهوه ای با موهای مجعد مشکی و قد متوسط بوده اند . اما در میان انها انسانهای وحشی دیگری نیز به چشم میخوردند, انها انسانهای سفید پوست ریش داری بودند که معلوم بود چندین نسل است که در انجا بسر می برده اند . شرایط زندگی در روی صخره های انجا به طور مایوس کننده ای سخت و فقیرانه بود . برای مثال فقط یک چشمه اب شیرین در ان جزیره موجود بود که ساکنان انجا به نوبت برای اشامیدن و شستن خودشان استفاده میکردند .

 

" تاریخچه ای از بدبختی ها "

 

زمین لم یزرع و محزون کننده جزیره با ان کله های سنگی و تونل های زیر زمینی** اسرار امیز, خود باعث شایعه افسانه های گوناگون شده و از نظر نویسندگان رمان های علمی تخیلی نیز به دور نمانده است . مثلا یکی از این قبیل نویسندگان امریکایی عقیده دارد که ان جزیره باقی مانده یک دنیای دیگر بوده است که در اثر انفجار عظیم فضایی منهدم شده است . البته این تفکر افسانه ای بیش نیست ولی حالتی در این جزیره سالانه افراد زیادی از این جزیره دیدن می کنندکابوسها وجود دارد که وادار می کند ادمی فکر نماید که انجا باقی مانده یک خرده سیاره است . در زمان کشف انجا به دست  " راج وین " حدود 5000 تا 6000 سکنه داشت که بعد از مدت کمی بنا به دلیل موجهی شروع به ظنین و بدبین شدن به تازه واردین نمودند . زیرا کاشفین هلندی بدون دلیل بر روی انها اتش گشوده و 12 تن از انها را کشتند, و از ان تاریخ به بعد زندگی انها با بدبختی های متوالی مواجه شد . در بین سالهای 1859 تا 1862 ماجراجویان کشور " پرو " انجا را مورد تاخت و تاز خود قرار داده و تمامی ساکنان انجا از جمله پادشاه انها به نام " ماراتا " را اسیر نموده و با خود بردند . عالیجناب "جاسن " اسقف تائیتی شدیدآ به "لیما"*** اعتراض کرد, در نتیجه ان تعداد از بازماندگان اسرای بدبخت اجازه یافتند تا به جزیره خود برگردند . تازه همین تعداد قلیل مراجعت کننده نیز به اردوگاه های کار اجباری در پرو گرفتار امراضی چون ابله – جذام – سفلیس و دیگر امراض شده و با خود این بیماریها را ارمغان اورده بودند. زمانیکه پدر " آیراد "از اولین گروه میسیونرهای مذهبی در سال 1864 وارد جزیره شد – چند صد نفر از بومیان فقیر و بیچاره باقی مانده بودند . با وجود اینها – ناخدای کشتی ای که پدر " ایراد " را به انجا اورده بود, انها را نیروی کار رایگان خوبی برای کشاورزی در تائیتی تشخیص داده و حدود 100 نفر از انها را انتخاب کرده و با خود برد . بدین طریق, دومین مهاجرت اجباری انها محسوب می شد و ان تعداد نیز که باقی ماندند با مشگلات تازه ای مواجه شدند . ماجراجویی به نام " داتروکس – بورنایر " خود را به انجا رسانده و ادعا نمود که ان جزیره را حاکم تائیتی خریده است و به همین دلیل مالک انجاست و چنان ان بدبختهای بیچاره را اسیر خود نمود که تصورش هم مشگل است . انها ذاتا" ادمهای صلح طلب و ارامی بودند و انقدر فشار به انها امد که مجبور به طغیان شدند و " داتروکس " راکشتند . بعدها ان جزیره جزء مایملک خانواده " برندر " قرار گرفت و در سال 1888 انجا را به کشور شیلی فروختند که حالا نیز در اختیار ان کشور قرار دارد .

 

" راز مجسمه های ایستر "

 

وقتی در مورد جزیره " ایستر " فکر می کنیم بلافاصله به یاد ان کله های سنگی عظیم می افتیم که از سنگهای اذرین تراشیده شده و جزء عجیب ترین یادگارهای بجا مانده محسوب میگردند که تا امروز در جایی کشف شده است . 300 عدد از ان کله های سنگی را در دهانه تنها کوه اتش فشان موجود در انجا تراشیده و سپس تا فواصل حدود 16 کیلومتری جابجا نموده و در جاهای مورد نظر نصب نموده اند . بعضی از ان کله های غول پیکر حدود 30 تن وزن دارند – ارتفاع انها بین 4 تا 22 متر است ولی یک کله حجاری شده ناتمام باقی مانده است که قد ان کمتر از 55 متر نمیباشد . وقتی از بومیان در مورد مبدآ زمانی و دلیل کندن ان کله های سنگی سئوال شد – هیچ کدام قادر به پاسخ دادن نشد . دلیل ان بدون شک این بود که افراد باسواد و بامعلومات انها به همراه شاه اسیر و از ان منطقه برده شده بودند . اگر انها زنده مانده بودند شاید حقایق زیادی از گذشته دور اجتماع خود و شاید هم اسرار امیزترین تمدن روی زمین را برای ما بر ملا میکردند . غیر از کله های سنگی تعدادی لوح چوبی با نوشته هیروگلیف امریکایی ماقبل کریستف کلمب نیز در انجا کشف شده اند که چوب انها بومی نمی باشد و همچنین اخیرا" نوشته ای در دره " ایندوس " کشف شده است که متعلق به 3000 سال قبل از میلاد است.! برای مدت طولانی چنین تصور می شد که ان الواح غیر قابل کشف رمز هستند, اما کلید رمز انها توسط همان اسقف " جاسن " که انها را از قید و بند " پرو "یی ها نجات داد کشف شد – اما از نظر علم پوشیده بماند , تا اینکه انسان شناس المانی بنام " تامس بارتل " تحقیقات بیشتری در این رابطه بعمل اورد . وی در سال 1953 به تعدادی از یاداشتهای اسقف " جاسن " دست یافت – او با پرس و جو کردن از بومیان اسیر تائیتی در مورد لوح هایی که بومیان " الواح اعلان " مینامیدند, اطلاعاتی بدست اورده و تا حدودی موفق به کشف رمز انها شده و یاداشت برداری کرده بود, " تامس بارتل " بدون فوت وقت راه افتاد تا بقیه یاداشتهای اسقف " جاسن " را پیدا نماید . سازمان مقدسی که "جاسن" به ان تعلق داشت, دارای ستادی در " برین – لو – کامت " بلژیک بود . اما وقتی " تامس بارتل " به انجا رسید به وی اطلاع دادند که ستاد پدران روحانی به جای دیگری انتقال یافته است – جستجوهای وی بالاخره او را به صومعه "گروتافراتا" واقع در پای تپه های "البان " کشاند و او موفق به یافتن بقیه یاداشت های با ارزش شد . قسمت اعظم یاداشتهای پدر روحانی به سبک نگارش " باستر وفدان " قید شده بودند – یعنی یک خط از سمت چپ به راست و سطر بعدی از راست به چپ نوشته شده بود و اغاز مطالب از خط زیرین به بالا بود و خطوط یک درمیان نیز وارانه نوشته شده بود . در بخشی از ان چنین میخوانیم : انها از " رنجیتی " امده و پا به خشکی گذاشتند و روحانیان ما را بسوی خدای رنجیتی راهنمون شدند ..  این موضوع ثابت می کند که بومیان جزیره " ایستر " منشاء " پولینزی " داشتند و در حدود 1000 تا 1300 میلادی از جزایر پولینزی که گرفتار انفجار جمیعت بوده اند به انجا مهاجرت کرده اند – خصوصا" از ریاتی یا همان رنجیتی – بدین طریق مشخص می شود که ان کله های سنگی بر خلاف تصورات قبلی چندان باستانی نیست ( در حدود 1000 تا 700 سال پیش ) و قدیمترین انها احتمالا در تاریخ 1250 میلادی حجاری شده است و شاید به عنوان سمبل اجداد با عظمت خود محسوب شده و دارای ایین و مراسم قربانی انسان نیز بودنده اند . حالا یک معما باقی میماند و ان در این موضوع است که ان جزیره نشینان چگونه توانسته اند ان کله های سنگی عظیم را در مسافت طولانی حمل نموده و در محل مورد نظر نصب کنند.؟ پرفسور " تور هییردال " سرپرست تیم تحقیقاتی " کان تیکی " ادعا مینماید که ان کله های سنگی را به وسیله طنابهای بافته شده از الیاف نخل رافیا و الیاف سایر گیاهان به روی کنده های درختان مهار نموده و در روی سطح شیبدار با بستر سنگهای صاف و ماسه به جلو کشیده اند . اما بومیان جزیره درختی نداشتند تا از تنه های ان وسیله غلطان بسازند, زیرا زمین جزیره سنگی است و خاک چندانی ندارد تا بتوان درختی را به بار اورد . حقیقت اسرار امیز دیگر این است که صورت بعضی از کله های سنگی را جهت مخالف برگردانده اند و تعدادی نیز ناتمام رها شده است . به عقیده بعضی از دانشمندان قابل قبولترین توجیه ان امر این است که یک انقلاب مذهبی به وسیله نسل های جدید به وقوع پیوسته و عبادت به سیاق پیشینیان را منسوخ نموده است . در هر صورت این پایان شگفتی جزیره ایستر نیست, در اینده ارتباط ایستر را با اتلانتیس بازگو خواهم کرد – تئوری دیگر و نظری دیگر درباره " ایستر جزیره الهامات " .

***

 

***** 

 

 

جزیره ایستر و بناهای مشابه

 

شاید بسیاری دیگر از معمای جزیره ایستر هرگز فاش نشود . در بین انها میتوان به تونلهای زیر زمینی و ترتیب چیدن کله های سنگی که ادمی را بیاد دایره شگفت انگیز " استون هنج " ویا نحوه قرار دادن سنگهای " منهیر"ها در بریتانی می اندازد – اشاره کرد .( برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید )

   

  Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۵ و ساعت ۷:۱۸ ب.ظ  
 معمای مرگ ناپلئون بناپارت

دوستان و عزیزان : امروز تصمیم دارم یکی از رازها و معماهای تاریخ را برای شما خوبان بازگو کنم . " معمای مرگ ناپلئون بناپارت " را , این معما سالیان درازی در نزد مورخان به عنوان یک سئوال بی جواب باقی مانده بود . ایا ان کس که در " سنت هلن " در اسارت بود و در اسارت مرد, ناپلئون بناپارت بود.؟ اگر اینچنین نیست, پس چه کسی در ان جزیره نقش بناپارت را بازی میکرد.؟ این همان موضوعی است که با هم دنبال خواهیم کرد .

 

   

" معمای مرگ ناپلئون بناپارت "

 

یکی از پیچیده ترین و اسرار امیزترین معماهای تاریخ , " معمای مرگ ناپلئون بناپارت " است . همین معما باعث شده تا علم پزشکی نوین وارد عرصه شده و مورخین را یاری کنند تا پرده از این راز صد ساله بر دارد . چرا و چگونه این معما شکل گرفته؟؟!! زیرا این تصور وجود دارد که " ناپلئون بناپارت " به مرگ طبیعی درنگذشته است , بلکه به ضرب گلوله از پای در امده است , و شخصی که بعنوان ناپلئون بناپارت در تبیعدگاه ناپلئون بناپارت" سنت هلن " به مرگ طبیعی درگذشت – ناپلئون واقعی نبوده است,  و این خود همواره بصورت یکی از اسرار تاریخ باقی مانده است . برای پی گیری موضوع به سراغ مدارکی میرویم که " پیتر مک رون " مورخ و یکی از بزرگترین کارگاهان " اسکاتلندیارد" انها را جمع اوری کرده است . در دهکده " بالی مور " واقع در فرانسه مدرک رنگ و رو رفته ای بدست امده که معمای شگفت انگیز" ناپلئون بناپارت " را تا حدودی روشن میکند . بر روی این صفحه از کاغذ که امار مرگ و میر دهکده را در ان زمان مشخص میسازد نام مردی ذکر شده است بنام " فرانسوا اوژن ربو "  و در این صفحه چنین نوشته شده است . " فرانسوا اوژن ربو " در سال 1771 در این دهکده متولد شد و در جزیره " سنت هلن " در گذشت . تاریخ مرگ او را که احتمالا جعلی بوده از مدتها پیش پاک کرده اند و این خود میتواند دلیل خوبی برای مدارک موجود باشد . هیچ ببعبد نیست که این شخص , روز پنجم مه 1821 با نام " ناپلئون بناپارت به " سنت هلن " درگذشته باشد . زیرا این شخص شباهت زیادی به "ناپلئون بناپارت " داشت . " ناپلئون بناپارت " با زحمت فراوان توانسته بود هم شکلهای متعددی برای خود پیدا کند, و چهار نفر را که از هر جهت شبیه او بودند , در اطراف خود نگهداری میکرد –  و یکی از انها همین اقای  " فرانسوا اوژن ربو " بود . < تاریخ سرنوشت عجیبی دارد, حتما شما عزیزان بیاد دارید همین دیکتاتور سابق عراق جناب صدام حسین چند نفر را که شبیه خودش بودند در اب نمک خوابانده بود – هر چند گرفتار شد و هیچکدام از این عروسکها بکارش نیامد . جناب هیتلر هم چنین کاری کرده بود . یکی از ملکه های زمان فراعنه برای اینکه راحت از قصر خارج شود و برای عشق و حال بتواند براحتی قصر را ترک کند, یکی از همین عروسکهای زنده را که شبیه خودش بود – در مکانی نگهداری میکرد.> همه هم شکلهای ناپلئون بناپارت گرفتار سرنوشت دردناکی شدند . یکی از انها درست پیش از جنگ " واترلو " مسموم و کشته شد . دیگری فلج گردید و سومی بضرب گلوله ناشناسی از پا در امد و هنگامی که ستاره اقبال " بناپارت " افول کرد , تنها  " فرانسوا اوژن ربو " زنده مانده بود و برای زندگی با خواهرش به دهکده " بالی کور " رفت . " ناپلئون بناپارت " به جزیره " سنت هلن " واقع در ابهای مجاور سواحل افریقا تبعید شد . مقامات انگلیسی و فرانسوی توافق کردند که مراقب او باشند و اجازه ندهند همنگونه که یکبار از " الب " گریخته بود, باز هم از این منطقه فرار کند . برای همین فرانسویها سخت او را زیر نظر داشتند و انگلیسیها تعدادی قایق گشتی را در ابهای اطراف جزیره به نگهبانی گماشته بودند تا از فرار احتمالی " ناپلئون بناپارت " جلوگیری کنند . " ناپلئون تمام  عوامل لازم را برای فرار خود در اختیار داشت . یعنی هم پول داشت ,  هم از کمک دوستانی که حاضر بودند جان خود را فدای او کنند – و هم صبر و شکیبایی زیادی بخرج میداد . اینک ببینیم در ان زمان چه وقایعی اتفاق افتاد . در سال 1881 ژنرال " گورگار " از مقام فرماندهی " سنت هلن " برکنار شد و ژنرال " برتراند " بجای او منصوب گردید . " گورگار " به پاریس بازگشت تا زندگی بازنشستگی را طی کند . دو ماه بعد مراسم خاکسپاری ناپلئوناز ورود او به پاریس یک کالسکه زیبا وارد دهکده " بالی کور " شد . کالسکه ران – نشانی خانه " فرانسوا اوژن ربو " را جویا شد . اما اینکه چه کسانی درون کالسکه نشسته بودند و چرا انها در جستجوی هم شکل و قیافه " ناپلئون بناپارت " می گشتند.؟ هرگز این موضوع معلوم نشد و درشمار اسرار باقی ماند . " فرانسوا اوژن ربو " به همراه خواهرش زندگی عادی خود را میکردند و هر کس از انها درباره کالسکه  ناشناس سئوال میکرد – با خونسردی میگفتند: که یک پزشک میخواست تعدادی خرگوش برای مهمانی خود خریداری کند . ولی واقعیت جز این بود . در یکی از شبهای پائیز همان سال " فرانسوا اوژن ربو " بهمراه خواهرش بطرز عجیبی ناپدید شدند و هیچ اثری از انها بدست نیامد . مدتی بعد خواهرش را دیدند که در نهایت اسایش و رفا در " تور " زندگی میکرد. او اظهار میکرد که مخارج او را یک پزشک نیکوکار تامین می کند .! البته خود او هرگز ان پزشک را ندیده بود و تمام مخارج زندگی بوسیله پست و اکثرا" توسط شخصی گمنام برای او فرستاده می شد .! در مورد برادرش میگفت : که او به سفر دریائی رفته است و از او خبری ندارد . " ناپلئون بناپارت " برای فرار از جزیره " سنت هلن " به چهار چیز نیاز داشت . 1 – یک هم شکل .2 – یک کشتی . 3 -  تعدادی دوست وفادار 4- پول. با توجه به توضیحات داده شده متوجه میشویم " ناپلئون بناپارت " تمام عوامل را در اختیار داشت است . در زمستان سال 1818 یکماه پس از ناپدید شدن " فرانسوا اوژن ربو " همسر ژنرال " برتراند " به یکی از جسد ناپلئون : ایا براستی او خود ناپلئون استدوستانش نوشت : ما موفق میشویم – ناپلئون از جزیره گریخته است .! در همان روزها , مرد ناشناس شیک پوشی که خود را " ریوار " مینامید – وارد شهر " ورونا " واقع در ایتالیا شد . او خود را بازرگانی از شمال فرانسه معرفی میکرد که همسرش فوت کرده و قصد دارد, تجارت کوچکی در زمینه خرید و فروش الماس را اغاز کند . او برای اینکار شریکی بنام اقای " پتروچی " برای خود دست و پا کرده بود که کارها را اداره میکرد – و بشوخی " ریوار " را امپراطور صدا میزد, زیرا " ریوار " شباهت باور نکردنی به " ناپلئون بناپارت " داشت . بطوریکه بعدا" – " پتروچی " و دیگران اظهار میداشتند, بعد از ظهر روز 23 اوت 1823 " ریوار " پیغام لاک و مهر شده ای را درفت داشت و پس از اطلاع از مضمون ان – سخت اشفته خاطر گردید و به " پتروچی " گفت که مجبور است برای انجام یک ماموریت مهم " ورونا " را ترک کند . دو ساعت بعد او سوار کالسکه ای شد و پیش از حرکت نامه لاک و مهر شده را به " پتروچی " داد و از او خواست که اگر ظرف سه ماه بازنگشت – انرا به پادشاه فرانسه تسلیم کند . دوازده شب پس از ان واقعه, اندکی بعد از ساعت یازده شب 4 سپتامبر 1823 همه چراغهای قصر " شونبرون " در اتریش روشن بود و پسر " ناپلئون بناپارت " در اتش تب میسوخت. یکی از نگهبانان که در ان وقت شب در بیرون قصر به نگهبانی مشغول بود, ناگهان از صدای بهم خوردن برگهای درخت مو توجه اش به ان سو جلب شد و سایه ای را مشاهده کرد که خود را به زمین انداخت و بطرف قصر دوید, نگهبان اتش گشود و یکی از گلوله ها به شکم ان شخص که قصد داشت خود را به قصر برساند – اصابت کرد و کار او را یکسره نمود . نگهبان نگاهی به جسد انداخت و بلافاصله افسر مافوق خود را از جریان مطلع ساخت . سرانجام سفارت فرانسه مسولیت رسیدگی به این امور را بر عهده گرفت تا انکه همسر " ناپلئون بناپارت " در خواست کرد جسد مرد ناشناس در ارامگاه خانوادگی دفن شود و این کار انجام شد . " ریوار " هیچگاه به " ورونا " بازنگست و " پتروچی " نامه لاک و مهر شده را به پادشاه فراسه تسلیم کرد و در ازای این خدمت و سکوتی که اختیار کرده بود, پاداشت قابل توجهی دریافت نمود . در جزیره " سنت هلن " نیز – سرانجام مرگ به سراغ زندانی که همه تصور میکردند , " ناپلئون بناپارت " است امد . در حالیکه این این زندانی نه مثل ناپلئون نوشتن بلد بود و نه میتوانست مثل ناپلئون سخن بگوید . " هر چند بعضی ها میگفتند : شرایط تبعید و اقامت در جزیره او را به چنین روزی انداخته است – اما انها که او را میشناختند, میدانستند – " ناپلئون بناپارت " نوشتن و سخنوری را در خون خود دارد و مدارک و فرمانهای او این موضوع را کاملا اثبات می کند . بهر حال مردی که در " سنت هلن " در اسارت بسر میبرد در سال 1881 بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشت, و هیچ یک از خانواده او اصراری بر دفن او در مزار خانوادگی او نکرد . ایا بازرگان ناشناسی که خود را " ریوار " مینامید, همان " ناپلئون بناپارت " واقعی نبود که پس از فرار از زندان " سنت هلن " به ایتالیا رفته بود و ظاهرا" به کار تجارت اشتغال داشت.؟ و پنج سال بعد یعنی در سال 1823< که در حقیقت دو سال از مرگ " ناپلئون قلابی " میگذشت> از طریق یک نامه لاک و مهر شده – از بیماری شدید فرزندش اگاه گردید و تصمیم گرفت به هر ترتیب شده خود را به خانواده اش برساند؟ همان مردی که به ضرب گلوله از پا در امد.؟ سالها بعد, در سال 1956 دولت بریتانیا فاش ساخت که قسمتی از روده " ناپلئون بناپارت " را در اختیار دارد, و این مدرک اشکارا نشان میدهد که صاحب ان نه بر اثر سرطان معده , بلکه بر اثر اصابت گلوله درگذشته است .!!گلوله ای که در باغ قصر " شونبرون " به سوی شخص ناشناس شلیک شده بود . و در حقیقت این ناشناس کسی جزء " ناپلئون بناپارت " واقعی نبود – و انکس که در جزیره " سنت هلن " بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشته بود, کسی نبود جز " فرانسوا اوژن ربو "  هم شکل " ناپلئون بناپارت "

 

 

** توضیح نویسنده: اما یکی از شگفت انگیزترین نکته های این معمای تاریخی, وجود تابوتی در موزه مخصوص ناپلئون بناپارت است . در این موزه علاوه بر دستنوشته ها و فرامین مختلف – و نقشه های جنگی که توسط خود ناپلئون بناپارت برای تسخیر دیگر ممالک کشیده یا صادر گردیده است . تابوتی بچشم میخورد که روزانه افراد مختلفی از ان دیدن می کنند . این تابوت همان تابوتی است که با ان شخص مورد نظر همسر ناپلئون بناپارت که در باغ قصر " شونبرون " توسط تیر نگهبان از پا درامد تا مزار خانوادگی " بناپارت " تشیع شده است . این تابوت در تاریخ 1963 توسط یکی از بازماندگان بناپارت به موزه فوق اهدا گردیده است . نکته دیگر که باید خدمت شما عرض کنم این است که مردم فرانسه با تمام وجود ناپلئون بناپارت را دوست دارند و از او به عنوان یک قهرمان ملی و اسطوره میهنی یاد می کنند, هر چند عمل او برای تاریخ توجیه ناپذیر باشد .

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۵ و ساعت ۲:۷ ق.ظ  
 هنر موميايی و تدفين در مصر باستان

 

با تشکر از شما عزیزان که همیشه بیاد وبلاک خودتان هستید . مطلب امروز توسط دوست نازنینم " شیدا " برای وبلاک خودش ارسال شده است, مطلبی کامل و جامع درباره فن مومیایی کردن و مراسم تدفین فراعنه مصر که در روزنامه جام جم ( 19 دی 1980 ) بچاپ رسیده است . نکته دوم مربوط به کامنت یکی از دوستان است بنام " نویسنده ", دوست عزیز : حق با شما است – اما مطمئن باش بدون اجازه دکتر سینوهه هیچ مطلبی در وبلاک قرار نگرفته و یا بهتر بگویم هیچ مطلبی بدون هماهنگی با هیچ وبلاکنویسی در این وبلاک قرار داده نشده است . یکی دیگر از دوستان با نام " حمید " فرمودند : چه دلیلی دارد شما مطالبتان را هم در این وبلاک قرار میدهید و هم در سایت " پردازندگان ".؟ دوست عزیز : سایت پردازندگان یا بهتر است بگویم نشریه اینترنتی پردازندگان به عنوان یک نشریه اینترنتی هم اخبار مختلف را در اختیار کاربرانش قرار میدهد و هم برای متنوع کردن مطالب  ,مطالب وبلاک "پیشگویان بزرگ و جهان در محاصره ارواح " را – حال کجای این کار اشگال دارد, من متوجه نشدم .

 

 هنر موميايي و تدفين در مصر باستان

 

نگاهي به روش موميايي اجساد در عهدکهن در سرتاسر کره خاکي ما موميايي ها پيدا مي شوند، اما کاملترين آنها در مصر يافت مي شود مصريان باستان فن مومياگري را به بالاترين درجه خود رساندند . مومياگري در مصر باستان در واقع يک رسم مذهبي بسيار مهم و نوعي آمادگي براي زندگي پس از مرگ بود اخرین مومیایی کشف شده در منطقه سقارهاما در کنار آن هنرها و مشاغل مختلف و بسيار پردرآمد نيز شکل گرفته بود.بنا به تصور مصريان باستان ، روح پس از مرگ به صورت پرنده اي با چهره انسان به گشت و گذار در جان مي پردازد، اما شبها بايد به کالبد زميني خود بازگردد. هدف اصلي موميايي کردن جسد آن بود که اين پرنده بتواند براحتي جسد خود را پيدا کند.کلمه موميايي از کلمه عربي موم نشات گرفته و نشانه يک اشتباه تاريخي است اعراب گمان مي کردند که اين اجساد به کمک موم به اين شکل در آورده شده اند؛ در حالي که موم در تهيه موميايي هيچ نقشي ندارد.موميايي کردن براي تمام مردگان در مصر باستان زير نظر کاهنان مصري انجام مي شد و حدود10 هفته طول مي کشيد. مراحل مختلف انجام موميايي با مراسم مذهبي خاص همراه بود.در اولين مرحله ، اعضاي فسادپذير مانند کبد، مغز، روده ها و ريه ها خارج مي شدند و فقط قلب در درون جسد باقي مي ماند مغز را از طريق سوراخ هاي بيني خارج مي کردند و دور مي ريختند بقيه احشا را از طريق برشي در پهلوي چپ جسد خارج مي کردند و هر عضو را درون کوزه اي قرار مي دادند. هر کوزه بنا به اعتقادات مصريان باستان ، به شکل يکي از خدايان آنها بود اين کوزه ها بعدا همراه با جسد در درون مقبره قرار مي گرفتند. سپس نوبت به خود جسد مي رسيد براي فساد جسد، رشد باکتري ها و قارچ ها ضروري است و اين موجودات هم براي رشد، به آب نياز دارند. مصري ها به کمک مواد شيميايي و با استفاده از آب و هواي مومیایی دیگر در همان منطقهخشک و گرم آن سرزمين ، اقدام به خشک کردن اجساد مردگان خود مي کردند.روش موميايي کردن در واقع مشابه روش خشک کردن ماهي است ، اما به جاي نمک طعام از مخلوطي از کربنات سديم و بي کربنات سديم با نمک طعام و سولفات سديم استفاده مي شده است ؛ اين مخلوط را ناترون مي ناميده اند. در مصر چشمه هاي حاوي ناترون وجود دارد که با تبخير آب آنها، ناترون به دست ميآوردند.تکه هاي کوچک ناترون را در پارچه هاي کتاني مي پيچيدند و در درون جسد قرار مي دادند. سطح جسد را هم با لايه نازکي از ناترون مي پوشاندند. آب و هواي خشک مصر، مراحل خشک شدن جسد را تسريع مي کرد. بعد از خشک شدن جسد، بسته هاي ناترون را در مي آوردند و سطح جسد را با دستمال خيسي پاک مي کردند. سپس سطح بدن را با رزين هاي گياهي مي پوشاندند و داخل شکم را هم با پارچه هاي کتاني آغشته به رزين پر مي کردند. در اين زمان ، جسد آماده پيچيده شدن در نوارهاي کتاني بود تا به شکل موميايي نهايي دربيايد براي پيچيدن جسد، فقط از کتان استفاده مي شد حفره هاي ناشي از خشک شدن جسد با تکه هاي پنبه پر مي شد. دستها و پاها و گاهي حتي انگشتان ، هر يک جداگانه نوارپيچي مي شدند سپس کل جسد بيش از20 بار نوارپيچي مي شد بعد از چند بار نوارپيچي ، يک لايه رزين ماليده مي شد تا نوارها را به هم بچسباند نوارپيچي کامل يک جسد به حدود100 متر مربع پارچه کتاني نياز داشت که به صورت نوارهايي به عرض 20 سانتي متر و طول1 تا7 متر تهيه مي شدند کتان به کار رفته در نوار پيچي معمولا از کتانهاي مستعمل بود و فقط در مورد افراد ثروتمند از کتانهاي نو استفاده مي کردند. گاهي بر روي نوارها هنوز اسم صاحب قبلي آنها وجود داشت بعضي وقت ها نيز بر روي نوارها، دعاهاي مذهبي مي نوشتند.پس از اتمام کار، تمام اشيايي را که در تماس با موميايي بودند، در کوزه اي قرار مي دادند تا در مقبره و در کنار جسد بگذارند. مومياگرهاي مصري با وجود درآمد خوب ، آدمهاي سهل انگاري بودند و تکه هايي از جسد مانند انگشت يا لاله گوش جسد را که کنده مي شد، در اين ظرف قرار مي دادند اما موميايي تنها بخش از مراسم تدفين نبود. طي اين 70 روز هنرمندان مختلف به تزيين و نقاشي مقبره مي پرداختند نجاران هم تابوت هاي تو در توي متعددي مي ساختند و هر يک را تزيين مي کردندبراي نقاشي سطح تابوت معمولا يک رويه کتاني روي تابوت مي چسباندند، سپس بر روي آن يک رويه رزين و چسب مي کشيدند و بر روي اين لايه نهايي ، نقاشي مي کردند. افراد بسيار ديگري هم درگير تهيه لوازم متعددي بودند که همراه با جسد در مقبره قرار ميگرفت.يک کار بسيار مهم در اين دوره 70 روزه ، تهيه ادعيه لازم براي قرار دادن در درون مقبره بود که اين کار به عهده کاهنان بود. اين ادعيه که امروزه آنها را "کتاب مردگان " مي ناميم ، بر روي نوارهاي پاپيروس نوشته مي شد که گاهي تا30 متر درازا داشتند و به رنگهاي زيبايي نقاشي شده بودند. مطالب کتاب مردگان شامل اطلاعات لازم براي روح طي سفرهاي بعد از مرگ بود.در نهايت مراسم تدفين با شرکت کاهنان ، بستگان ، دوستان و خدمتکاران برگزار مي شد. تابوت در يک سورتمه توسط گاو نري کشيده و به سمت مقبره حمل مي شد. در پشت تابوت عزاداران و حاملان هدايا و اشيا حرکت مي کردند. اين هدايا شامل اشيايي بود که تصور مي شد براي زندگي پس از مرگ ضروري است . اثاثيه منزل ، اسلحه ، جواهرات ، غذا و پوشاک تنها بخشي از اين هدايا را تشکيل ميداد.در آخرين مرحله ، دهان جسد باز مي شد تا بتواند سخن بگويد، بخورد و بياشامد. سپس جسد به داخل مقبره حمل مي شد، در تابوت بسته مي شد، کتاب مردگان و هدايا درون مقبره گذاشته مي شد و کاهنان تمام شياطين را از مقبره بيرون ميکردند.بنا به باور مصريان باستان ، روح مرده در برابر42 قاضي حاضر مي شد و اعمال او در دنيا مورد بررسي قرار مي گرفت . سپس در پيشگاه خداي خدايان - ازيريس وزن قلب او در يک ترازو با وزن يک پر مقايسه مي شد. پر سمبل راستي و صداقت بود. مسوول ترازو الهه اي به شکل شغال بود که آنوبيس ناميده مي شد. اگر روح ، تمام اين مراحل را با موفقيت پشت سر مي گذاشت ، به بهشت مي رفت در غير اين صورت سرگردان مي شد.گرچه مراسم موميايي طي قرون و اعصار در مصر باستان تغييرات بسياري داشته است ، اما پايه موميايي کردن ، خشک کردن جسد بود و حواشي آن و نوع اشيايي که همراه با جسد دفن مي شد، دستخوش تغييرات بسيار بوده است.مشهورترين آرامگاه هاي مصر باستان ، اهرام هستند که اهرام ثلاثه جيزه مهمترين آنها به شمار مي آيد. اين آرامگاه ها در واقع شکل تغيير يافته آرامگاه هاي ساده تري بودند که مصطبه خوانده مي شوند )مصطبه به معناي صندوق يا نيمکت است ). مصطبه ها ساختمان هاي کوتاه و مکعب شکلي بودند که از سنگ و آجر ساخته مي شدند و شامل چند اتاق حاوي جسد و هدايا و يک اتاق مخفي حاوي مجسمه متوفي بودند. اتاق حاوي جسد7 تا30 متر زير زمين قرار داشت و با يک چاه به مصطبه وصل مي شد.اما مقبره مردم عادي فقط يک اتاق داشت که در کنار صخره ها ساخته شده بود. گاهي حتي چند جسد در کنار هم در يک اتاق قرار داده مي شدند. افراد فقير فقط در ماسه هاي خشک صحرا دفن مي شدند.مصريان باستان هر يک از الهه هاي خود را به شکل حيواني مجسم مي کردند؛ بنابراين در نزديکي اغلب شهرهاي بزرگ مصر باستان گورستان هاي مخصوص براي هر نوع حيوان وجود داشته و در کنار هر گورستان معبدي مخصوص آن نوع حيوان ساخته مي شده است . جانوران هم موميايي مي شدند؛ البته نه بدقت ، اما بسيار دقيق نوارپيچي مي شدند؛ به طوري که براحتي بتوان از ظاهر موميايي ، نوع جانور را تشخيص داد، سپس درون تابوت مخصوصي قرار داده شده و دفن مي شدند. انواع جانوران موجود در مصر در اين گورستان ها پيدا مي شوند؛ از شغال و گربه و مار گرفته تا کروکوديل .

Jalal.Sayadey@Gmail.comکورکودیل مومیایی شده از نمای نزدیک

Yahoo  ID = Jalal_webid

موزه ملی مصر قسمت مومیایی های منطقه جیزه و سقاره . این یک کروکودیل است که مومیایی شده است 

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۵ و ساعت ۵:۱۰ ب.ظ  
 اخرین کلمات عجیب

با درود و سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان , امیدوارم سال جدید – سالی پر از سلامتی و عزت برای شما خوبان باشد . مطلب امروز اولین مطلب سال جدید است, برای همین تصمیم گرفت یک مطلب متفاوت اما در نوع خود عجیب را در وبلاک قرار دهم . در واپسین لحظات حیات, عبارات مشهور از دهان شخصیتهای نامدار جهان خارج شده است که هیچکس نمیداند ایا این عبارات تحت تاثیر احساسات,ترس, هیجان و نظایر ان بیان شده است ویا انکه اخرین حرف زندگی شان را بطور ناخوداگاه بر زبان رانده اند.؟ پاره ای از انان نیز دنیای پس از مرگ را بچشم دیده اند و از مرگ بعنوان یک پدیده تاریک نام برده اند .

 

اخرین کلمات عجیب

 

حتما شما عزیزان داستان اخرین لحظات زندگی " ارشمیدس " فیلسوف و ریاضیدان بزرگ یونان را شنیده اید, ان بولیندر حالی که تمام اهالی از شهر میگریختند -  او نشسته بود و مشغول حل کردن یک مسئله ریاضی بود که دشمن بر او ظاهر شد و ارشمیدس گفت : کنار برو تا گرمی افتاب بر من بتابد . " هنری واردبیچر " واعظ مشهور قرن 19 که معتقد به دنیای پس از مرگ بود و در طول حیاتش برای میلیونها نفر در اینباره موعظه کرده بود, وقتی زندگی را بدرود می گفت بازوی پزشک معالج خود را چسبید و او را بطرف خود کشید و نجوا کنان گفت : دکتر ان لحظه اسرار امیز فرارسیده است.!

" ان بولین " دومین همسر هنری هشتم پادشاه انگلستان, هنگامیکه محکوم به مرگ شد – در اخرین لحظات زندگی به یکی از دوستانش که مثل ابر بهاری سرشک از دیده فرو میریخت به خونسردی گفت : شجاع باش خوشبختانه جلاد بسیار ماهر است و گردن من بسیار باریک.!

در خارج از خوابگاه " کوئین الیزابت " ملکه انگلستان, دستجات مردم زانو زده بودند و برای ملکه شان که اخرین لحظات زندگی خود را میگذراند – دعا میکردند . حاذق ترین پزشکان بر بالین ملکه انگلستان حاضر بودند, ولی عفریت مرگ رفته رفته نزدیکتر می شد و هنگامیکه " کوئین الیزابت " مرگ را امری اجتناب ناپذیر احساس کرد, در حالیکه مشت خود را با ناتوانی تکان میداد فریاد زد : همه ثروت و دارائی من در ازای یک لحظه زمان .!

" ویلیام پورتر " نویسنده مشهور که میلیونها تن از مردم جهان, داستانهای کوتاه او را با نام مستعار "او هنری" ویلیام پورترخوانده اند – در پایان عمر در بستر بیماری افتاد و هنگامیکه مرگ بسراغ او امد, دستان دوست نزدیک خود را که کنارش ایستاده بود فشرد, چند لحظه هیچ صدائی بجز طنین نفسهای او شنیده نمی شد, سرانجام این نویسنده مشهور گفت : چارلی میترسم در تاریکی به خانه بروم .!

" جان باریمور " هنر پیشه امریکائی نیز یکی از چهره های معروفی بود که تا اخرین لحظه زندگی خود شوخ طبیعی را حفظ کرد . او پیش از مرگ ساعتها در حال اغماء بسر میبرد, ولی وقتی چشمان خود را باز کرد نیشخندی زد و به دوستان خود که با قیافه غمزده بالای سر او ایستاده بودند- گفت : دوستان من – ناراحت نباشید . امیدوارم بزودی شما را در ان دنیا ملاقات کنم .!

دکتر " ساموئل گارت " پزشک مشهور انگلیسی هنگام مرگ به همکاران پزشک خود که اطراف بستر او ازدحام کرده بودند – گفت : اقایان.. لطفا کنار بروید و بگذارید بطور طبیعی بمیرم.!

" تامس هابز " فیلسوف انگلیسی که در زمان خود از احترام خاصی برخوردار بود, هنگام مرگ گفت : اکنون خود را برای اخرین سفر طولانی خویش اماده میسازم .... جهشی در میان تاریکی.!

کنتس " روئن " که بسیار مبادی اداب بود و بخاطر سادگی و صمیمیت شهرت داشت, وقتی پایان زندگی اش فرا رسید درون بستر دراز کشیده بود . خدمتکارش وارد اتاق شد و اطلاع داد که شخصی میخواهد با کنتس ملاقات کند . این بانوی محتضر, به خدمتکارش گفت که سخنان او را روی کاغذی بنویسد و بدست شخصی که برای ملاقات امده بود بدهد . او این طور دیکته کرد : کنتس " روئن " ضمن تقدیم احترامات خود, از دیدار شما پوزش می طلبد زیرا با مرگ وعده ملاقات دارم.!

" جیمیز اسمیتسون " بنیانگذار موسسه جهانی " اسمیتسون " در واشنگتون از پاره ای جهات مرد عجیب و غریبی بود و تا واپسین لحظات عمرش, شوخ طبعی خاص خود را حفظ کرده بود . پزشکان نتوانسته بودند بیماری مرکبار او را تشخیص دهند . وقتی احساس کرد که پایان زندگیش فرارسیده است – به پزشکانش گفت : از شما میخواهم که جسد مرا تشریع کنید تا دریابید چه مرگم بوده است . من بخاطره شما میمیرم تا بتوانید علت را کشف کنید .!

جان باریمور" توماس ادیسون " مخترع نامدار جهان – هنگامیکه دیده از جهان بر گرفت, همه اعضای خانواده خود را به حیرت فرو برد . این مخترع بزرگ در بستر مرگ, در حالیکه به ارامی درد می کشید و همسرش دستان او را در میان دستانش گرفته بود, حالتی داشت که انگار بخواب عمیقی فرو رفته بود . در اتاق سکوت سنگینی سایه انداخته بود و فقط صدای نفس های منقطع او بگوش میرسید . ناگهان ادیسون درون بستر از جا برخاست و نشست و چند لحظه مستقیما به نقطه ای در برابرش خیره شد . سپس روبه همسرش کرد و گفت : تعجب میکنم.! انجا خیلی قشنگ است.! این مخترع بزرگ پیرامون این عبارت خود توضیهی نداد و هیچکس نتوانست منظور او را از این سخن دریابد . ایا او لحظاتی پیش از مرگ, دنیای پس ازمرگ رادیده بود .

 

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

 

*****************************************************************

تامس هابز   ساموئل کارت ادیسون

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۵ و ساعت ۶:۳۴ ب.ظ