|
مومیایی
" گپی کوتاه با دوستان " سلام خدمت تمام دوستان و عزیزانی که در این مدت کوتاه افتخاراشنائی با انها را پیدا کردم حقیقتا امدم وبلاک را اپدیت کنم .دیدم دوست عزیزم امیر به نکته قشنگی اشاره کردن دوستان در نیمه های شب یا صبح زود به وبلاک خودشان مراجعه میکنند و نظر میدهند . از تمام شما عزیزان سپاسگزارم . همانطور که قبلا گفتم برای این وبلاک واقعا افتخار است که در عرض دو ماه بیش از 3000نفر بازدیدکننده داشته ( من 3 بار کنتور وبلاک را عوض کردم و اگر به تاریخ نصب همین کنتور مراجعه کنید متوجه میشوید در عرض 18 روز نزدیک 983 نفر به اینجا امده و خوشبختانه با این کنتور نمیشود به دلخواه عدد داد . از ارش ممنون که ادرس این کنتور را داد ) این نشان میدهد جوانان ما بیش از هر چیز طالب علم و معرفت پنهان این جهانند . امیدوارم بتوانم برای شما عزیزان مطالبی تعیه کنم که از خجالت شما در بیایم . احسان عزیز امیدوارم امتهانهایت را خوب داده باشی از اینکه دوباره به ما سر زدید خوشحالم . دو عزیز بنام امیر همیشه به من لطف دارند دست هر دو شما عزیزان درد نکند . ارش عزیز از شما هم سپاسگزارم . مارال جان از بابت ادرس ان سایت بسیار ممنونم خیلی عالی بود . لطف شما همیشه بیادم میماند . باید به ارش بگویم در وبلاکش این ادرس را بگذارد تا تمام دوستان از ان استفاده کنند . هوشنگ .هومن .مریم .زهرا . نیلوفر . پیام و دکتر سینوهه ممنون که همیشه به وبلاک خودشان لطف دارند . در اخر وبلاک "اهرام تفکر فرازمینی " اپدیت شده . حتما سر بزنید مطمعنم از مطلب ان " اهرام در زیر اب قسمت دوم " لذت خواهید برد . حتما کامنت بگذارید " یک مقدمه کوچک " در کشور انگلیستان مراکز بسیاری در زمینه روح و اتفاقات مربوط به ان وجود دارد . اما معتبرترین مرکز در ان کشور " مرکز روح بریتانیای کبیر" است که حدود 500000 عضو دارد . یک مرکز دیگر نیز وجود دارد بنام " ثبت اسناد و مدارک معتبر سلطنتی " که در این اخری اکثرا مدارکی نگهداری میشود که مربوط به اتفاقات و مسائلی است که مربوط به خانواده سلطنتی میباشد . مطلبی را که امروز میخواهم تعریف کنم یکی از اتفاقاتی میباشد که اسناد و مدارک ان در هر دو مراکزی که در بالا عنوان شد نگهداری میشود . حتا از روی ان چندین فیلم مختلف تهیه شده بیش از 50 بار این مطلب در روزنامه های مختلف انگلیس و روزنامه های دیگر به چاپ رسیده شاید این مدرک به ثبت رسیده تنها مدرکی باشد که در موزه کاخ سلطنتی به صورت عمومی برای بازدیدکنندگان گذاشته شده . کپی از این مدرک به همراه یک بازوبند در موزه لوور پاریس میباشد . طبق اماری که توسط موزه لوور منتشر شد بعد از تابلو مونالیزه این مدرک به همراه بازوبند در رتبه چهارمین جائی است که علاقه مندان از ان دیدن میکنند . " دست مومیائی " دست موميايی ملكه 3 هزار ساله مصر زنده مي شود و انتقام خود را از كاهنان امروز می گيرد عكس هايی كه همسر لويی هامان سياح معروف فرانسوی از روح ملكه عصيانگر مصر گرفته است و بازو بندهای اهدايی وی در موزه لوور موجود است. در يك جلسه سخنرانی كه در حضور ملكه انگلستان برگزار می شد، ملكه اليزابت از لرد ”هاليفاكس“ درخواست كرد تا يكی از خاطرات عجيب خود را كه تاكنون در جايی بازگو نكرده است. برای افراد حاضر در آن جلسه بيان كند. لرد ”هاليفاكس“ اين درخواست را پذيرفت و طی مقدمه كوتاهی اظهار داشت:
Yahoo ID = Jalal_webid
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۸:۲۹ ب.ظ این قطار به جایی نمی رود
دیوید جکسن رئیس پلیس ایالت یوتا مردی وظیفه شناس و پدری مهربان بود . او سالها پیش همسر خود را از دست داده بود و تنها همدم او پسرش تامز بود . تامز دوست داشت مثل پدرش یک پلیس بشود ولی نامزدش لوری با اینکار مخالف بود . انروز لوری و تامز به خانه پدر امده بودن تا به کمک او بتوانند مشکلشان را حل کنند . دیوید با صبوری به حرف انها گوش داد و سپس برای اینکه روز تعطیلشان خراب نشود به انها پیشنهاد کرد به یک سینما بروند او میخواست ان دو را کمی ارام کند و سپس در یک زمان مناسب با انها حرف بزند . ایستگاه مترو دقیقا جلوی خانه انها بود و انها تصمیم گرفتن با مترو بروند . انها انقدر مشغول صحبت بودن که اصلا متوجه نشدن کی وارد کوپه قطار شدن . قطار با سرعت زیادی حرکت میکرد و این کمی غیره طبیعی به نظر میرسید .در ان بعدظهر تعطیل باید قطار شلوغ باشد ولی اینگونه نبود انگار انها تنها سرنشینان ان قطار بودن . البته یکنفر هم چند ردیف جلوتر از انها نشسته بود . حس پلیسی دیوید به ان میگفت که باید خبری باشد . تامز و لوری هم همین احساس را داشتند . تامز به پدرش گفت فکر میکنم قطار را اشتباه سوار شده ایم و در همان لحظه رو کرد به طرف تنها مسافر قطار ببخشید اقا این قطار کجا
میرود.؟ ان مرد چهره رنگ پریده ای داشت و قیافه اش بیشتر به رهبر یک اکستر شبیه بود همانطور که داشت واگن را ترک میکرد به انها گفت این قطار به جایی نمی رود . لوری از ترس گریه میکرد . هنگامی که دیوید به طرف واگنی که مرد رفته بود دوید هیچ نشانی از او نبود تمام واگن های دیگر خالی بود از ان بدتر هیچ مسئولی و راننده ای در قطار نبود . دیوید نزد بچه ها برگشت سرعت قطار هر لحظه بیشتر میشد . دیوید احساس کرد نیروئی عجیبی انها را احاطه کرده . لوری از حال رفته بود تامز گفت حالا چکار کنیم پدر..دیوید او را دلداری داد..نترس پسرم مطمعن باش که اتفاقی نمی افتد..در همین هنگام سرعت قطار کمتر شد و بعد از چند لحظه کاملا ایستاد . انها به سرعت از قطار پیاده شدن اینجا همان جائی بود که سوار قطار مترو شده بودن جلوی خانه اشان . دیوید جکسون و پسر و عروسش بسیار متعجب بودند و خدا را شکر کردند که از این حادثه جان سالم بدر بردند. انها بطرف خانه رفتن . هنگامیکه میخواستن وارد خانه بشوند بوی شدید گاز از خانه خانم اوستر به مشامشان خورد . خانم اوستر بیوه زنی بود که همسایه دیوار به دیوارشان بود . دیوید چندبار او را صدا زد اما هیچ صدائی نشنید . انها مجبور شدند در را بشکنند . هنگامیکه وارد خانه شدند خانم اوستر بیهوش به روی مبل افتاده بود . تامز به سرعت شیر گاز را بست و پنجره ها را باز کرد . خانم اوستر پس از مدتی بهوش امد . او غذا را روی اجاق گذاشته بود و بخاطره اینکه سن بالایی داشت خوابش برده بود . لوری هنوز مضطرب بود و در اطاق قدم میزد . ناگهان صدای جیغ او دیوید و تامز را هراسان کرد . او با دست دیوار را نشان میداد به روی دیوار قاب عکسی بچشم میخورد . او همان مردی بود که در قطار دیده بودند . خانم اوستر گفت : او "الن" همسر من است حدود 29 سال پیش مرده , همیشه به من میگفت تو تنها نمی مانی من همیشه مراقب تو هستم "این مطلب را از مجله روح که در امریکا چاپ میشود برایتان نقل میکنم " Yahoo ID = Jalal_webid
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در سه شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۹:۱۴ ب.ظ نکته های اسرار امیز در تمدن فراعنه مصر
محافظ اهرام قسمت دوم انسان همیشه و در هر دوران تقلید پذیر بوده و هر کاری را دانسته یا نا دانسته از گذشتگان خود تقلید کرده که این تقلید ها را در قالب دینی ، عقیدتی و فرهنگی و ... به وضوح می توان دید . آیا تا بحال کسی از خودش پرسیده که چرا سران و پادشاهان تاج بر سر خود می گذاشتند ؟ چرا رهبران دینی و خواسته مقید به قبول و انجام آنها هستیم هر گروه و دسته بر اساس شغل خود دارای اونیفرم و لباس مخصوص خود هستند . آیا تا بحال کسی دلیل این را پرسیده ؟ چرا تا الان همگان تصور می کنند فرشتگان خدا لباسهایی سفید دارند و بر اساس یکی دیگر از اعتقادات مصریان ذکر می شود : "فرشتگان مقدس به خداوند مقدس اشاره می نماید که بر روی زمین آشفتگی خواهد شد و تو باید نظم و انظباط را بر زمین گسترش دهی . در این جریان فرشته مقدس " را هار ماهیس " به برگزیده خدا یعنی " هورهوت " می گوید : تو تنها انسان برگزیده زمین هستی پس قدرت خود را ثابت کن و دشمنان خود را از بین ببر و حاکمیت خود را ثابت کن . هورهوت پس از این ماجرا سوار بر کشتی پرنده می شود و به سوی خورشید اوج می گیرد و از ارتفاع دشمنانش را به خوبی می بیند و و با چنان سرعت سرسام آوری به آنها حمله می کند که در یک لحظه همه شان نابود می شوند و پس از پیروزی برای استراحت سوار کشتی بالدار می شود و به آسمانها می رود ( مصر شناسی علمی ص 125 ) در کتیبه سنگی که در سال 1970 ترجمه از زبان هیروگلیف ترجمه شد چنین خوانده می شود پس از حاکمیت فرعون بر روی زمین و پسند نمودن منطقه مصر ، خدایان آسمان و زمین با هم مشورت کردند که مصر را به چه نامی صدا کنند . فرعون و و مردمش هم از این بابت خوشحال شده و خدایانشان را شکر می کردند ( اهرام صفحه 70 ) پس از حاکمیت فرعون بر روی زمین و پسند نمودن منطقه مصر ، خدایان آسمان و زمین با هم مشورت کردند که مصر را به چه نامی صدا کنند . فرعون و و مردمش هم از این بابت خوشحال شده و خدایانشان را شکر می کردند ( اهرام صفحه 70 ) در متنی دیگر که در منطقه ادفو کشف و ترجمه شد هم چنین گفته می شود : هارماهیس به وسیله کشتی پرنده به راهش ادامه داد و برای نخستین بار به سرزمین هوروس پا نهاد . توت می گوید تنها نور هارماهیس باعث کور شدن دشمنانش شد و به این ترتیب توانست بر دشمنانش پیروز گردد . پس از این پیروزی خدایان دستور دادند که کوههایی بر زمین درست کنند که هر روز خورشید بر فراز آن بتابد . برگزیده خدا هم دستور را بجا آورد و سعی کرد در زمینی که کوه ندارد کوه ایجاد کند سپس هارماهاسیس خطاب به توت گفت : بعد از این من فرمان خدایان را برجا خواهم آورد پس شما هم این کشتی پرنده را به یادگار در مصر نگه دارید تا در زمان مناسب به مکان خدایان سفر کنید ( اسرار اهرام مصر صفحه 83 ) حال که موضوع به اینجا رسید فکری دیگر به ذهن انسان می رسد که شاید خئوپس و دیگر فراعنه این اهرام را برای اجرای دستور خدایان مبنی بر ساختن کوه ساخته اند ,بگذریم . از دیگر نکات جالب اهرام این است که واقعا مصریان چگونه این سالنهای تاریک را روشن می کردند و در زیر چه نوری این حکاکی های دقیق صورت گرفته است ؟ پیتر کراسا و راینهارد بک پس از دوازده سال تحقیق به این نتیجه رسیدند که مصریان باستان در اهرام از ظرف های پیه سوزی که حاوی روغن حیوانی بوده اند برای روشن کردن اهرام استفاده می کردند ولی خود محققان هم در اینجا به نقطه کوری می رسند و می گویند هیچ مدرکی در دست نیست که به کارگیری چنین وسیله ای را در مصر تایید کند و خود آنها پیش نهاد دیگری مبنی بر استفاده از آینه را می دهند که این هم محال است و نهایتا نور مفیدی که به وسیله آینه پخش می شود تا سه تا آینه گسترش دارد و برای روشن کردن همچین اهرامی هزاران آینه نیاز بوده و به غیر از این اصلا استفاده از آینه در مصر در آن زمان رایج نبوده . اگر نگاهی به تاریخ بیاندازیم می خوانیم که ژول سزار دوست صمیمی کلئوپاترا بود پس از ورود به سالن های تاریک اهرام ناگهان با نور شدیدی مواجه می شود که چنین نوری چشمان او را به درد می آورد و با وحشت به کلئوپاترا می گوید این معجزه است و کلئوپاترا به سزار می گوید این وسیله ای به نام چراغ قوه جیبی است که سالیان پیش اجداد ما کشف کرده اند و شما رومیان که تمدن پیشرفته دارید مگر این وسیله را نمی شناسید.؟ واقعا عجیب است ! تاریخ می گوید که نیروی الکتریکی به وسیله اورستد کشف شد و بعد از او فارادی گسترشش داد و ادیسون تکمیلش کرد . این در حالی است که در موزه بغداد یک لامپ 18 سانتی وجود دارد که مربوط به امپراتوری پارتهاست یا در موزه لوور باطری مربوط به 3 هزار سال پیش وجود دارد . پس نمی توان گفت که ادیسون و بقیه کاشفین برق و الکتریسیته بوده اند و همین کشفیات نشان می دهد که هزاران سال پیش لامپ و باطری وجود داشته است و جالب است بدانید در یکی از اتاق های اهرام عکسی روی دیوار است که لامپی بزرگ را نشان ميدهد . راز اهرام راز بزرگيست که انسان امروز نتوانسته جوابی به ان بدهد
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در سه شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۹:۷ ب.ظ جراحی پلاستیک در مصر باستان
این مطلب را برای ان دسته از دوستان که قبلا مطلب مثلث برمودا را خوانده بودن گذاشتم .اما این به ان معنی نیست که دوستان دیگر این مطلب را نخوانند . اول میخواست این مطلب را در وبلاک " اهرام تفکر فراز زمینی " بگذارم دیدم شاید شما انجا سر نزنید . تصمیم گرفتم موضوع امروز را در هر دو وبلاک بگذارم تا هم شما هم دوستان و عزیزان ان وبلاک استفاده کنند شبکه تلوزیونی بریتانیا به نقل از چند محقق و باستان شناس که به روی تمدن فراعنه مطالعه میکنند خبری را منتشر کرد که بسیار جالب و باور نکردنی بود .انها درباره جراحی پلاستیک در مصر باستان خبر دادند . طی ازمایشات فراوان انها پی بردن همسر فرعون Tuthmosis به روی صورتش جراحی پلاستیک انجام داده ( جعل الخالق اصلا خانمها ذاتشون خرابه البته با اجازه مارال و خانمهای بازدیدکننده ) این محققان پی بردن جراحان با ابتدائی ترین وسایل دقیقترین عمل ها را انجام میدادند ( دکتر سینوهه اینو به من نگفته بود ) انها طی یک عمل پیچیده موهای ملکه را به عقب کشیده و در حالت خواستی قرار دادن . محققان مطمعن هستند که این ملکه چین وچروکهای صورتش را با عملی خواست از بین برده . انها میگویند پزشگانی که این عمل را انجام دادند از سرب و قلع برای چسباندن پوست و بخیه کردن استفاده میکردن اما تمام این مراحل با پیچیدگی هایی که هنوز محققان به ان پی نبرده اند صورت میگرفته . میگویند این ملکه بسیار زیبا بوده و صورتش به هیچ عنوان به سنش نمیخورده (قابل توجه خانمهای مسن و بی ریخت ) Yahoo ID = Jalal_webid
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۵:۱۹ ب.ظ نگاهی به مثلث برمودا
سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان . امروز میخواستم یک مطلب تازه برایتان در وبلاک بگذارم دیدم دوستان عزیزم, امیر , هومن , علی , هوشنگ کامنت گذاشته و از من خواسته بودن درباره مثلث برمودا مطلبی برایشان در وبلاک بگذارم . تقریبا دو هفته پیش هم چند نفر از بازدیدکنندگان همین خواسته را داشتند . من یک مطلبی در وبلاک گذاشتم و گفتم که این مطلب تنها یک هفته در وبلاک هست و بعد مجبورم پاکش کنم چرا که اصولا علاقه ای به مطالب "چارلز برليتز" نویسنده مثلث برمودا ندارم اما بنا به خواست شما این مطلب را برای همیشه در وبلاک میگذارم تا در اینده هم دوستان دیگر استفاده کنند. برای همین مجبورم کمی عمیقتر از گذشته به مسله " مثلث برمودا " بپردازم . ابتدا خلاصه ای از این کتاب را بصورت فشرده برای شما دوستان نقل میکنم . سپس به بعضی از متفکران مذهبی که متاسفانه با اندیشه های ناقصشان ابروی مریدان و پیروان اهل بیت را میبرند میپردازم . انگاه مطالب کتاب " مثلث برمودا " به قلم " چارلز برليتز " را به نقد میکشیم . " خلاصه ای از کتاب مثلث برمودا " در طی چندین سال مکررا گزارشات مشکوک ناپدید شدن کشتیها یا هواپیما ها از این منطقه مخابره میشد. مثلث برمودا در واقع مثلثی فرضی است که بین برمودا، پرتوریکو و ميامی کشیده شده است. شهرت این منطقه به سال 1945 بازمیگردد. هنگامی که گزارش مفقود شدن پنج هواپیمای بمب افکن چلنجر به مرکز هوایی Lauderdale مخابره شد. بلافاصله هواپیما نیروی دریایی برای کمک به این 5 بمب افکن برخاست اما بعد از 23 ثانیه پرواز ناگهان از صفحه رادار محو شد. و از این لحظه به بعد سیل گزارشات مختلف در باره نابودی و گم شدن ناگهانی کشتی ها و هواپیماها در طول چندین سال از این منطقه دریافت شد . در آخرین گزارشاتی که از خلبانان به برج مراقبت میرسید: در خواست کمک فوری بود. انها عنوان میکردند عقربه قطب نما و سایر تجهیزات الکترونیکی شان از کار افتاده است. انها مرتبا التماس میکردند که برج مراقبت مسیر را برایشان روشن کند چون آنها معمولا جلوی خود را نمیدیدند. در پایان پیام , معمولا خلبان اظهار میکرد یک ساحل سفید روبروی خود میبیند. در این کتاب سعی میکند این مثلث را یک مثلث شوم و عجیب و غریب معرفی کند " مطالبی که توسط بعضی از به اصطلاح اندیشمندان دینی بیان شده است " من نمدانم چرا بعضی از این اقایان میخواهند مسائل و مطالب عجیبی را به بزرگان دینی ما نسبت دهند . این اقایان میخواهند به بزرگان دینی ما خدمت کنند انهم با سر هم کردن داستان و اتفاقات عجیب . در صورتی که ان بزرگان هیچ احتیاجی به بیانات این حضرات ندارند به عنوان مسال به این مطلب دقت کنید . " برخى احتمال مىدهند امام (امام زمان عج ) در يكى از جزاير دوردست كه با كشور مغرب چندان فاصله ندارد و به جزيره خضرا معروف است، به سر مىبرد. گروهى نيز با منطبق دانستن اوصاف اين جزيره با مثلث برمودا، آن مكان را محل سكونت امام زمان-عجل اللَّه فرجه الشريف- مىدانند؛ زيرا به رغم تلاشهاى فراوان تا كنون كسى به كشف اسرار اين مثلث توفيق نيافته است " " نقدی بر کتاب " مثلث برمودا به منطقه ای گفته ميشود كه در جنوب شرقی ايالات متحده واقع است. يك راس اين مثلث جزيره برمودا، راس ديگر آن جزيره پورتوريكو و راس سوم آن جنوبی ترين نقطه خاك آمريكا (يعني دماغه فلوريدا ) است. شخصی به نام چارلز برليتز(Berlitz ) با استفاده از علاقه عامه مردم به موضوعات عجيب و غريب، در سال 1957 كتابی نوشت و با دادن بعضي آمارهاي جعلی و نادرست ادعا كرد كه اين منطقه با اشتهايی سيری ناپذير كشتی ها، هواپيماها و خلاصه هرچه كه از اين منطقه بگذرد را به طرف خود كشيده و به اعماق دريا میفرستد.در اينكه هرجای دنيا هواپيماهای كوچك و بزرگ و قايقهای تفريحی و ماهيگيری دچار سانحه میشوند حرفی نيست. بنا بر اين در اين منطقه پر رفت و آمد توريستی كه سالانه ميليونها قايق و كشتی تفريحی در رفت و آمد هستند نيز بايد به همان مقياس خطر سانحه و سرنگون شدن هواپيماها و كشتی ها موجود باشد. در ضمن در هر كشوری مقامات رسمی وجود دارد كه رفت وآمد هر وسيله مثل هواپيما و قايق را پيگيری و مسير آنها را ثبت میكنند. بنابراين با داشتن تماس راديويی دائم با همه اين وسيله ها علت همه سوانح مثل از كار افتادن موتور، برخورد با يكديگر و يا گيرافتادن در توفان براي آنها كاملا مشخص است. اما آقاي برليتز با استفاده از كم دانشی مخاطبان خود همه اين حوادث را سعی ميكند اسرار آميز نشان دهد و مثلا با مخفی نگهداشتن دلايل اين سوانح كه همين قدر در سواحل انگلستان و هند عمان و غيره رخ میدهد به اين حوادث جنبه مرموز بدهد. اين آقا با پنهان نگه داشتن اطلاعات آماری و فنی از مردم و با بی صداقتی از سوانح كاملا طبيعی يك ماجراي عجيب ساخته است. مهمترين نيرنگ برليتز اين بود كه 75 درصد حوادثی را كه او جزو آمار داخل مثلث برمودا آورده بود در بيرون اين ناحيه رخ داده بودند. برليتز برای اسرار آميز نشان دادن حوادث اين منطقه گقته بود معلوم نيست در اعماق اقيانوس در اين منطقه چه چيزی نهفته است كه مثل ميدان مغناطيسي همه اشيا را به طرف خود ميكشد. در حاليكه او از هيچ و پوچ و با حقه تبليغاتی يك موضوع عجيب و عامه پذير ساخته بود ." یک مطلب" شما در این 10 یا 15 سال اخیر ایا باز هم خبر سقوط هواپیما یا غرق شدن کشتی را شنید ه اید .؟ |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۴:۵۲ ب.ظ جادوی سیاه
"پیش زمینه " هر روزی که میگذرد دنیا ناشناخته تر از گذشته میشود . اینهمه علم اینهمه تکنولوژی هنوز نتوانسته به سئوالاتی که در اطراف همین" انسان" میگذرد جواب بدهد . دانشمندان و محققان ما انقدر که به بعد بیرونی انسان توجه داشته اند به بعد درونی ان نمیپرداختن خوشبختانه متفکران ما چندیست که متوجه این خلئه شده اند . امروزه دانشگاه های بسیار معتبری در زمینه هیپنوتیزم یا همان بیهوشی روانی مطالعه و تحقیق میکنند . درسال 1979 دو دانشمند روسی که زن وشوهر بودن بنام سونیا و والنتینا کروپیک توانستن دستگاهی بسازنند که میدان مغناطیسی اطراف انسان را ضبط میکرد . این میدان مغناطیسی چیزی نبود جزء روح ادمی , به عبارت ساده تر انها توانستن برای اولین بار چیزی را که من و شما به نام "جان " یا "روح " " جادوی سیاه " ایا میشود از راهی دور بدون برخورد فیزیکی به وسیله قدرت ناشناخته انسان به انسان دیگر ضربه زد.؟ سئوال را ساده تر بیان میکنم . ایا همانگونه که با قدرت درونی انسان میشود انسانهای بیمار را درمان کرد , Yahoo ID = Jalal_webid
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۲:۴۶ ب.ظ قبر بی علف
سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان . امروز یک پیام ویژه دارم و یک مطلب ویژه . بالاخره دکتر سینوهه امد و از این بابت بسیار خوشحالم چراکه ایشان هم مثل من عاشق دنیای ناشناخته و اسرار امیز است . از اینکه دوباره وبلاکشان را ابدیت میکند بسیار خرسندم گویا به خاطر مشکلاتی ایشان به اینترنت دسترسی نداشته و مدتی بود که نتوانسته بودن وبلاک خودشان را به روز کند . حتما یک سری به وبلاک این عزیز بزنید و از مطالب وبلاکشان استفاده کنید . ما در این وبلاک مطالب زیادی از این دوست خوب به شما عزیزان عرضه کردیم و اگر قسمت باشد با تبادل اطلاعات مطالب ناب دیگری در اختیار شما میگذاریم . البته چون این دوست عزیز وبلاکشان را به روز میکند سعی میکنیم مطالب تکراری نگذاریم تا شما دوستان هم از مطالب استفاده کنید . ادرس دکتر سینوهه در لینک دوستان هست و برای حسن ختام یک مطلب از این دوست و برادر خوبم به شما هدیه میکنم . " پس مطلب ویژه امروز " "قبر بی علف " در سال 1902 اهالی ولز در میدان اصلی شهر جمع شده بودند تا شاهد اعدام جوانی باشند بنام" کاری بورن" این جوان بدبخت از شهر دیگری برای کمک به یک زن بیوه به ولز آمده بود. وی در زمین زراعتی آن زن کار میکرد و در مقابل دستمزد ناچیزی میگرفت.یکروز دو ولگرد ولزی جلوی او را گرفتند و هرچه پول داشت از او دزدیدند و او را کتک زدند. سپس وی را به کلانتری برده و ادعا کردند او از آنها پول دزدیده Yahoo ID = Jalal_webid |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۸:۶ ب.ظ انتقام از وزارت دفاع امریکا
مطلب امروز کمی با مطالب قبلی متفاوت است .ولی پس از پایان داستان امروز شما هم مثل من با تعجب میگوئید : "باور کردنی نیست"!! و این چیزیست که من بدنبالش هستم !! ؟؟؟؟!!!! جنیفر با صدای زنگ برخاست و به سمت در رفت از پشت چشمی دو مرد تنومند و غریبه را دید لای در را باز کرد . بفرمائید ؟! یکی از مردان کارتی را به او نشان داد ما ماموران .اف بی ای . هستیم . رابرت ارمسترانک و همکارش مایک سیمونز وارد خانه شدند . جنیفر با تعجب پرسید من چه کمکی به شما میتوانم بکنم . ماموران در حالی که با نگاه تیزبینشان نگاهی به اطراف خانه میکردن از او پرسیدن : نامش چیست و چه کسانی در این منزل زندگی میکند .؟ من لوپز هستم . جنیفر لوپز . ماموران نگاهی پرسشگرانه به هم انداختن جنیفر که متوجه موضوع شده بود توضیح داد : البته کاملا اتفاقیه و یک تشابه اسمی ساده است و هیچ ربطی هم به ان جنیفر لوپز ندارد . حالا میتونم بپرسم که موضوع چیه ؟؟ ارمسترانک : شما حتما چیزهایی درباره حادثه 17 نوامبر شنیده اید..؟ جنیفر گفت : چه طور ممکنه نشنیده باشم یک هفته است که تمام شبکه های خبری درباره ی به جزء اون حرفی نمی زنند . بعد از 11 سپتامبر که بزرگترین حادثه تروریستی ایالات متحده محسوب میشه !! 17 نوامبر بزرگترین ضربه را به پیکره امریکا زده هرچند قطره ای خون از دماغ کسی نریخت اما صدمه جبران ناپذیری را به پنتاگون زده و محرمانترین اسناد و مدارک طبقه بندی شده وزارت دفاع را به میلیونها صندوق پستی در اینترنت ارسال کرده راستی جناب سیمونز راست که میگن سریع ترین ویروسه و همینطور در حال پخشه ..؟ سیمونز که چهره اش سرخ شده بود و نمیخواست جنیفر چیزی بفهمه گفت : اینکه عالیه . شما به اخبار خوب دقت میکنید . جنیفر باز پرسید : شما خبر بهتریهم دارید ..؟ رابرت گفت : برای ما بله ولی برای شما نه ماتقریبا مطمعنیم که از این خانه نفوذگر وارد عمل شده جنیفر که کاملا گیج شده بود گفت این امکان نداره ! این غیر ممکنه اینجا کسی نیست که بتونه چنین کاری را انجام بده !! رابرت گفت در این خانه چه کسانی زندگی میکنند ؟ فقط من و انی پرستار پدرم . مایک انگار چیزی کشف کرده باشد گفت : پس پدرتان چی ؟؟ جنیفر در حالایکه اشک در چشمانش بود گفت : پدرم هفته پیش فوت کرد و انی هم چون تا اخر ماه قرارداد داره اینجا مانده . رابرت موضوع را عوض کرد : شما چقدر از اینترنت و کامپیوتر میدانید ؟ جنیفر در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : مطلقا هیچی . یکبار به کلاس اموزش اینترنت رفتم اما چون چیزی نفهمیدم ولش کردم .من دوست دارم کتاب و مجله را از روی کاغذ بخوانم موقع خرید کردن خودم جنس ها را از قفسه برمیدارم . رابرت گفت میتونم نگاهی به اطاقهای دیگر بیندازم ؟ جنیفر جلو افتاد تا همه جا را نشان بده . در یکی از اطاقها کامپیوتر قدیمی به چشم میخورد و تمام قفسه ها پر از کتاب بود . رابرت گفت این اطاق کیه ؟ جنیفر گفت : اینجا اطاق پدرم بود او حدود سه سال پیش دچار الزایمر شد اوایل فقط در حد یک فراموشی ساده بود اما بتدریج حتا من و خودش را نمیشناخت . روز به روز بدتر شد در چند ماه اخیر حرفی نمیزد و ظاهرا هیچ چیز نمی شنید . در یک ماه اخر عمرش پزشکان متعجب بودن که او چگونه زنده مانده ! فقط انگشت ها و چشم هایش را میتوانست تکان بده .. مایک که داشت همه چیز را وارسی میکرد گفت : این کتابها مال پدرتان بوده ؟؟ جنیفر پاسخ داد : بله پدرم سالها پیش جزء بهترین برنامه نویس های زمان خودش بوده . رابرت گفت : الان چه کسی از کامپیوتر استفاده میکنه ؟؟ جنیفر گفت : این کامپیوتر مال عهده بوقه از اون مدلهای 486 یا یه همچین چیزی .. گمان نمی کنم الان کار کنه . رابرت گفت : این کامپیوتر همه جاش را خاک گرفته اما صفحه کلیدش کاملا تمیزه بنظر میرسه که به تازگی ازش استفاده شده . رابرت ادامه داد پرستار پدرتان هم در این اطاق زندگی میکنه .؟ جنیفر گفت : نه در اطاق پهلوئی را به اون داده بودم اما معمولا در تمام روز در همین اطاق بود خیالتان از بابت او هم راحت باشه چون حتا نمیتونه کامپیوتر را روشن کنه . رابرت و مایک به دقت همه جا را میگشتن .. ناگهان مایک انگار چیزی را پیدا کرده باشد گفت : رابرت اینجا را نگاه کن ..چشمان هر سه انها به قابی افتاد که به شکل وارانه از دیوار اویزان بود . جنیفر خنده تلخی کرد و گفت : تقدیرنامه وزارت دفاع از پدرم ..همانطور که گفتم پدرم زمانی یکی از بهترین طراحان سیستم های نرم افزاری بود . او سالها در پنتاگون زحمت کشید اما وقتی تصویب شد که متولدین خارج از امریکا نمیتوانند شغلی در این رده داشته باشند خیلی محترمانه او را اخراج کردند و این تقدیرنامه را به او دادند . پدرم این کار را توهین بزرگی به خودش میدانست و از همانروز این قاب را بصورت وارانه از دیوار اویزان کرده . دو مامور انگار چیزی را کشف کرده باشند هز دو با هم گفتن میشه پرستار را ببینیم .؟ بله انی ؟ انی ؟ بیا و ببین اقایان با شما چه کار دارند .. خانم انی ایا شما هیچ وقت از این کامپیوتر استفاده کرده اید ؟ نه من فقط انرا روشن میکردم . رابرت با تعجب گفت روشن میکردید .؟ چرا ؟ انی درست مثل معلم ها شروع کرد به توضیع دادند . کسانی که الزایمر دارند همیشه میخواهند کاری را که در گذشته میکردند انجام دهند . مغز انها چیزی جزء کاری که انجام میدادند را نمیشناسه . من هم به همین دلیل هر روز کامپیوتر را روشن میکردم و صندلی چرخدار اقا را مقابلش میگذاشتم . رابرت گفت : اما خانم لوپز گفت پدرشان این اواخر قادر به حرکت نبود . انی گفت : البته نه کاملا چشمها و انگشتان ایشان هم چنان توانائی حرکت داشتند . وقتی دستهای اقا را روی صفحه کلید میگذاشتم انها را فشار میداد و گمان میکنم که از اینکار لذت میبردند چون چهره اش بسیار خوشحال بود .حتا وقتی هفته پیش با جنازه ایشان روی صندلی چرخدار مواجعه شدم لبخند عمیقی روی لبانش نقش بسته بود . تقدیر این بود که درست روز تولدشان یعنی 17 نوامبر از دنیا بروند . ماموران اف بی ای بسیار متعجب شده بودند ..رابرت پرسید ایا اقای لوپز این اواخر حرفی توانسته بود بزند ؟؟ انی گفت : ایشان در یک ماه گذشته تقریبا هیچ چیز نگفت ..رابرت دوباره پرسید "تقریبا" ؟؟!! لحن انی مانند کسی بود که به گناهی اعتراف میکند . یکبار اقا جاشون را کثیف کرده بودند..اخه این اواخر ایشان ادرار خودشون را نمیتوانستند کنترل کنند...من خیلی عصبانی شدم و با صدای خیلی ارام گفتم : اصلا برای چی زنده موندی؟ ناگهان ایشان زیر لب گفت : برای انتقام Yahoo ID = Jalal_webid |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۳:۳۸ ب.ظ نبردی که دوباره تکرار شد
احتمالا تا به حال نام دشت چالدران را شنیدهاید. انقدر مشهور است که نمیخواهم توضیحات اضافه ای بدهم. میگویند: شبها اشباح جنگ به آن نقطه میآیند. میگویند شبها صدای جنگ و صدای توپ و تفنگ از اشباح جنگ شنیده میشود یا در منطقه عملیاتی کربلای چهار, شلمچه هم گاهی صداهای فریاد و ادوات جنگی بگوش میرسد . این موضوع را حتا یکبار خبرگزاری الجزیره به روی انتن برد . خبر الجزیره به نقل از اهالی حومه بصره و همچنین پاسگاه مرزی "نوعیب" مبنی بر اینکه گاهی صدای فریاد و صدای تیراندازی ضعیفی بین مرز ایران و عراق شنیده میشود . ماموران مرزبانی عراق چند بار به تصور اینکه کسی قصد نفوذ به مرزهای عراق را دارد به منطقه رفته اند ولی صداها یا قطع شده یا جابجا . البته این موضوع را عزیزانی که به قصد دیدن وزیارت به مناطق عملیاتی اعزام شده اند نیز تعریف میکنند . دانشمندان عقیده دارند که صدا از بین نمی رود و حتا دستگاهی ساخته اند که قادر است صداهای را که هزاران سال پیش
14 اوت 1951 قبل از دميدن سحر دو زن انگليسي که تعطيلات خود را در آن ساحل مي گذراندند با سر وصداي زيادي از خواب بيدار شدند. ظرف سه ساعت بعد , آنها شاهد صداي نبردي بودند که در زمان جا به جا شده بود . آنها دقيقا تکرار وقايع نه سال قبل را به گوش شنيدند.ترتيب وتوالي زمان وقايع به آن صورت که آن دو زن گزارش کردند بعد ها از اسناد محرمانه ارتش استخراج و تطبيق شد آندو زن در دهکده ساحلي که نزديک يکي از دو نقطه حمله بود اقامت داشتند.در متنی که توسط آن دو زن با سوابق رسمي متفقين مقايسه شده است هيچکس بغير از آندو چيز غير عادي در منطقه نشنيدند. انجمن تحقيقات روانی لندن در 1952 اعلام کرد کرد تجربه آنها بعنوان يکي از تجربيات خالص مربوط به روان بايد در نظر گرفته شود. Yahoo ID = Jalal_webid
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در سه شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۴:۱۵ ب.ظ پرونده شماره سیزده 13
از دیرباز مردم کشورهای گوناگون عدد سیزده ( 13 ) را عدد نحصی میدانستن .حتا در کشور خودمان هم مردم این عقیده را دارند . اما در هیچ جای دنیا مثل انگلیس و امریکا این عدد را نحس و شوم نمدانند . در امریکا شما پلاکی بنام 13 نمی بینید . هتلها از نوشتن کلمه سیزده خوداری میکنند . در فرودگاهها بلیطی با شماره سیزده صادر نمیشود . در گذشته وقتی مجرمی را میخواستن دار بزنند او باید سیزده پله را طی میکرد تا به جایگاه برسد بسیاری از مردم امریکا سعی میکنند که نام فرزندانشان کمتر یا بیشتر از عدد سیزده باشد اکثر جانیان و قاتلان بیرحم نامشان سیزده رقمی است . از اینگونه عقاید درباره این عدد در تمدن تازه تاسیس شده امریکا بسیار است . اما مطلبی که من برای شما در نظر گرفتم چه ارتباطی با این عدد دارد . من سعی کرده ام این مطلب را بطور خلاصه تقدیم شما عزیزان کنم چراکه مطلب کاملش خود یک وبلاک است . در اکتبر 1982 در دادگاه نیوجرسی پرونده ای تشکیل شد که بعدها به پرونده شماره سیزده مشهور شد . " کریس بوتمن " نزدیک 17 سال درشهرک لیمان زندگی میکرد . چهار سال بد همسرش را از دست داد و همین باعث شد که روحیات کریس دگرگون شود . او بسیار گوشه گیر و کم حرف شده بود به ندرت از منزل بیرون می امد تنها جائی که او را تسکین می داد کلیسا و پارکی بود که او سابقا با همسرش به انجا میرفته . در یکی از روزهای ماه اگوست کریس هنگامی که در حاشیه پارک نوستن قدم میزد متوجه شد مردی دارد بسته بزرگی را درون دریاچه پارک می اندازد . ناگهان چیزی بسرش خورد و از هوش رفت . " جیمیز ايستوود " یکی از سرمایه داران بزرگ نیوجرسی که چندین فروشگاه زنجیره ای در ایالت های مختلف امریکا دارد . او مردی است که در اکثر مراکز مهم دولتی دارای نفوذ است . بسیاری از مردم عقیده دارند او و دارودسته اش یکی از بزرگترین باندهای مواد مخدر و فروش انواع اسلحه را در سراسر قاره امریکا در دست دارند . بسیاری از خانواده ها از پسر بزرگ او "استوارد " به خاطره تجاوز به دخترانشان در دادگاه شکایت کردند اما بخاطره نفوذ پدرش نتوانستن کاری کنند . اما...کریس بوتمن هنوز کاملا به هوش نیامده بود که خود را در اداره پلیس دید جرم او به قتل رساندن " هيلاری جویز " بود . هیلاری 23 ساله دانشجوی رشته دندانپزشکی که این اواخر اعتیاد شدیدی به کوکائین پیدا کرده بود . پلیس جنازه او را در دریاچه پارک نوستن پیدا کرد او به وسیله 17 ضربه چاقو به قتل رسیده بود . پلیس در خانه کریس بوتمن الت قتل و تار موهای مقتول را در رختخواب او پیدا کرده بود . تمام مدارک درست بود و نشان می داد کریس 46 ساله قاتل هیلاری23 ساله است . روزیکه قرار بود او را محاکمه کنند جمعیت زیادی از مردم شهرک لیمان که کریس ساکنش بود اجتماع کرده بودند هنگامی که کریس انچه را که دیده بود تعریف کرد و وقتی نام " استوارد ايستوود " را به عنوان قاتل معرفی کرد ناگهان دادگاه متشنج شد . مردم با پرتاب کردن اشیاء نظم دادگاه را بهم زدن و قاضی مجبور شد دادگاه را تعطیل کند .سه ماه از ان تاریخ گذشت روزنامه محلی شروع به نوشتن مطالب کرد و قتل های دیگری را نیز به گردن کریس بوتمن انداخت . این روزنامه نام این پرونده را " پرونده شماره 13 " گذاشت و هر روز مطلبی درباره کریس مینوشت . عاقبت روز دادگاه فرارسید . خانواده " جیمیز ايستوود " 8 شاهد به دادگاه معرفی کرد و انها همگی شهادت دادند که "استوارد " (پسر بزرگ خانواده جمیز ایستوود ) سه روز تمام با انها بوده و اصلا لحظه قتل او در شهر دیگری به کارهای پدرش می رسیده . عاقبت دادگاه کریس بوتمن 46 ساله را به حبس ابد محکوم کرد . کریس هنگامی که رای صادره را شنید از جا برخاست و با چشمان پر از اشک کتاب مقدس را با دست نشان داد ( کتاب انجیل ) و به شاهدان گفت : شما امروز کتاب مقدس را به بازی گرفته اید ولی مطمعن باشید اینده زود میاید و شما تقاص پس خواهید داد شما شیطانی ترین انسانهای هستید که من دیده ام . اینده نشان داد که "کریس بوتمن " راست میگفت : 1- " راجر اواری Roger Avary " یکی از شاهدان 2ماه بعد دریک تصادف به اتفاق خانواده اش از بین رفتن 2 - هری میسون Herry Mason یکی دیگر از شاهدان 4 ماه بعد جنازه اش را که هدف تیر قرار گرفته بود در زیر پلی پیدا کردن پلیس در تحقیقاتش به نتیجه ای نرسید 3 - ماریا ساندرلند Maria Sunderland نامزد استوارد . او 1 ماه بعد در سن 28 سالگی سکته مغزی کرد و مرد او هم یکی از شاهدان بود 4- وینسنت ولتاین Vincent Valentine هفت ماه بعد در شرایطی که وضع مالی خوبی داشت خودکشی کرد 5 - استیو الین Steve Alien شش ماه بعد در یک نزاع جان خود را از دست داد 6 – جک وارن Jake Waren یکسال بعد در سانحه هوائی جان خود را از دست داد 7 - لیان بلمونت Leon Belmont هنگامی که نشسته بود و مسابقه اتومبیل رانی را در جایگاه تماشا میکرد ناگهان اتومبیلی کنترل خود را از دست داد و میان تماشاگران افتاد و عده ای را کشت او هم یکی از کشته شدگان بود . 8- اما اخرین نفر داستان دیگری داشت . اقای اسلیتر Slater به اتفاق همسرش فیونابلی Fiona Belli که منشی یکی از فروشگاههای خانواده "جیمیز ايستوود" بود به دادگاه مراجعه کردند. انها پس از 15 ماه اعتراف کردن که پدر اقای" استوارد" به انها مبلغ پانصد هزار دلار پرداخت کرده تا انها شهادت دروغ بدهند و انها مجبور بودن که اینکار را بکنند چرا که جانشان در خطر بود . اقای اسلیتر بسیار هیجانزده بود او گفت تا امروز سه بار نزدیک بوده جان خود را از دست دهد و همیشه همسرش نیز همراهش بوده . انها به مرز جنون رسیده بودن و هر شب کابوس میدیدن . کریس بوتمن بعد از 15 ماه بی گناه شناخته شد و از زندان ازاد گردید اما این پایان ماجرا نبود . تقریبا 10 شب قبل بخاطره جشن نامزدی دختر اقای " جیمیز ايستوود" که در یکی از مکانهای که متعلق به ایشان بود برگزار می شد اتش عظیمی جشن انها را به عزاء تبدیل کرد . در این حادثه اقای جیمیز ایستوود به همراه پسر بزرگش استوارد و چند نفر دیگر به خاکستر تبدیل شدن . در میان کشته شده گان خبرنگار روزنامه محلی که با دروغ پراکنی سعی داشت کریس بوتمن را گناهکار جلوه دهد بهمراه دو پلیس دیگر جزء کشته شدگان بودن . پس از بی گناهی و ازادی کریس بوتمن تیتر روزنامه محلی بسیار تماشائی بود . پرونده شماره سیزده بسته شد Yahoo ID = Jalal_webid ![]() ![]() |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۴:۴۷ ب.ظ زيردريايی نفرین شده
من درباره نفرین مطالب زیادی دیده ام مثل نفرین اهرام ثلاثه مصر اما هرگز نمیدانستم یک زیر دریایی هم میتواند نفرین شده باشد (این مطلب از کتاب باور کردنی نیست ولی حقیقت دارد برای شما در نظر گرفتم و فکر میکنم قبلا وبلاکی بنام گلپسند هم اینرا نوشته بود نمیدانم اسم وبلاک همین بود یا یک چیز شبیه این ) در اینده یک مطلب دیگر بنام " پرونده شماره 13" را برایتان نقل خواهم کرد تا با یکی از معماهای دیگر این جهان پر از رمز وراز اشنا شوید يك زير دريايي آمريكا در جولاي 1918متوجه يك زير دريايي آلماني شد که در سواحل ايرلند بدون هدف پيش مي رفت زير دريايي آمريكايي آماده حمله به كشتي بود كه انفجاري عظيم زير دريايي آلماني را به اعماق دريا فرستاد. آنچه باعث انفجار زير دريايي شد هرگز معلوم نگشت. اما اين آخرين بدبياري زير دريايي U-65 بود. ملوانان میگفتن این زیر دریایی گرفتار نفرین ارواح است یا میگفتن جن زده شده . قبل از آنكه از كارگاه كشتي سازي بروگز در بلژيك خارج شود,باعث مرگ يك نفر شده بود. كارگري كه بر روي عرشه كشتي كار مي كرد بر اثر سقوط تير آهن كشته شد. در اولين سفر دريايي اش موتورخانه آن از دود پر شد و سه نفردرآن خفه شدند.در هنگامه جنگ اخبار مرگ ومير در اين زير دريايي به وزارت دريا داري آلمان مخابره مي شد.درشروع اولين غوص زيردريايي به اعماق دريا, ناخدا ملواني را براي سركشي عادي بر روي عرشه فرستاد. درياآرام بودو باد ملايمي مي وزيداما ملوان از عرشه به دريا پرتاب شد و در امواج ناپديد شد و در حالي كه ملوانان در سكوت به هم مي نگريستند ناخدا دستور داد دريچه ها را ببندند و فرو روند.عمق مورد نظر 30 فوت بود اما زيردريايي بي دليل پايين تر رفت تا به اعماق دريا رسيد ودر آنجا 12 ساعت بي حركت ماند.در اين حال آب به درون زير دريايي نفوذ كرد و براي دومين بار موتور خانه زير دريايي را دود گرفت. اما بعد به ناگاه وخود به خود از كف دريا برخاست وبه سطح آمد. بعد از تعميرات جزئي در بندر بروگز و سوختگيري ونصب تجهيزات قصدحركت داشت كه در همانحال يكي از اژدرهاي زيردريايي منفجر شد. و آمارتلفات به 11 نفر رسيد. يكي از كشته شده ها افسر دوم كشتي بود. در همانحال كه U-65 به تعميرگاه منتقل مي شد, يكي از ملوانان گزارش كرد كه افسر كشته شده بر روي عرشه زيردريايي ديده. قبل از آنكه زيردريايي دوباره عازم ماموريت شود يك ملوان نظير همين گزارش را ارائه داد. بعد از آنكه U-65 به قصد ماموريت حركت كرد تعداد زيادي از ملوانان گزارش كردند كه شبح افسر مزبور را ديده اند,يكي از افسران را در حالي بر روي عرشه كشتي پيدا كردند كه بشدت مي لرزيد. او خبر داد كه شبح افسر بر او ظاهر شده است و مدتي بعد ناپديد شده است. وقتي زير دريايي به پايگاه خودمراجعت كردتمام خدمه سپاسگزاربوده اند, اگر چه حمله هوايي شديدي آغاز شده بود. به محض آنكه ناخدا پا بر عرشه گذارد تركش بمب او را از پاي درآورد. نيروي دريايي موضوع را چنان جدي گرفت كه دستورداد كشيشي زيردريايي را متبرك وشيطان را از آن دور كند.اما در سفر بعد, مسلسل چي زيردريايي ديوانه شد وپاي رئيس موتورخانه شكست وملواني هم اقدام به خودكشي كرد. در صبح 10 جولاي 1918زيردريايي به سطح آب آمدوتوسط زيردريايي آمريكايي شناسايي و تعقيب شد. ناخداي زيردريايي آمريكابادوربين آنراتماشاميكرد متعجب شد!! زيرا تنها شبحي بر عرشه مشاهده كرد وبعد زيردريايي منفجرشد. " این مطلب به قلم ناخدا اشنایدر برای اولین بار در اشپیگل چاپ شد " Yahoo ID = Jalal_webid |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۱۲:۵۱ ق.ظ جشن مردگان در مکزیک
اواخر اکتبر هر سال جشن باشکوهی در مکزیکو سیتی برپا میشود . این جشن یکی از قدیمی ترین جشنهای امریکای لاتین است که قدمت انرا به 350 سال قبل از میلاد میدانند ، پایتخت 22 میلیونی مکزیک، هر ساله به مدت سه روز (31 اکتبر و اول و دوم نوامبر)شاهد برگزاری مراسم جشن ملی " روز مردگان " است . گفتم "جشن ملی" چرا که علیرغم نام و موضوع مراسم که به مردگان تعلق دارد تمامی مردم مکزیک شادمانه در آن شرکت می کنند . برای اینکه بدانید با چه موضوعی روبروئید به این تصویر خوب نگاه کنید . عکس یک "عروس و داماد اسکلتی" است .
آنچه در این مراسم سه روزه توجه همه را جلب می کند نگاهی است که مردم مکزیک به مردگان و از این طریق به مسئله مرگ و زندگی دارند که به کلی متفاوت از نگاه انسان غربی (مسیحی) و نیز نگاه مسلمانان است. اوکتاویو پاز شاعر و نویسنده مکزیکی، برنده نوبل ادبیات در سال 1990، در کتاب "هزارتوی تنهائی" به رابطه مرگ و زندگی در فرهنگ "آزتکها" اینگونه اشاره می کند: "زندگی در مرگ گسترش می یافت و بالعکس. مرگ نه پایان طبیعی زندگی که تنها پایان یک مرحله از دایره ای طبیعی بود. زندگی، مرگ، و دوباره زائی مراحلی از یک روند کیهانی بود که بشکلی بی انتها تکرار می شد." نباید از این گفته به اشتباه این برداشت شود که آنها نیز به جهانی دیگر اعتقاد داشتند که روح انسان پس از مرگ در آن به زندگی ادامه می دهد بلکه آنها مرگ را بکلی از زندگی جدا نمی دانستند. درک اینکه چرا در این سه روز که مردم مکزیک از مردگانشان یاد می کنند این چنین شادمانه به خیابان می ریزند و می نوشند و می رقصند در این است که مردگان آنها مثل نزدیکان سفر رفته در این روزها به دیدار بازماندگانشان می آیند، با آنها می نوشند و می خورند و در پایان این دیدار شاد، برای یک سال دیگر به سفر می روند
در اعتقاد مکزیکی ها مردگان کم سن و سال (نوزادان و بچه ها) روز اول به دیدار خانواده شان می آیند. خانه والدین بچه از دست داده در این روز مملو از شکلات و اسباب بازی به شکل تابوت و جمجمه و اسکلت است تا میهمانان کوچک از دیدار یک روزه شان با والدین و برادر و خواهرشان لذت ببرند. روز دوم کسانی که در تصادف اتومبیل کشته شده اند و یا در یک ماجرای جنائی به قتل رسیده اند به دیدار دوستان و خانواده می آیند. برای آنها هم غذائی که دوست می داشته اند آماده می کنند و تا دلشان بخواهد آبجو و تکیلا روی میز است! مردگان دیگر روز سوم می آیند روزی که گورستانهای سراسر مکزیک برای خوشامد گوئی به آنها مملو از جمعیت می شود. شهرداری ها در برگزاری "روزهای مردگان" سنگ تمام می گذارند. این عکسی که می بینید را نه در یک گورستان که در اصلی ترین میدان شهر انداخته اند. شهرداری با گورها و سنگ قبرهای قلابی و گلهای فراوانی که روی آنها گذاشته میدان شهر را به صورت یک گورستان بزرگ "تزئین" کرده است. Yahoo ID = Jalal_webid
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۹:۴ ب.ظ چه کسی از اهرام محافظت ميکند
چه کسی از اهرام محافظت ميکند در مورد وسایل درون اهرام تا به حال هیچ کس لیست دقیقی از آن نتوانسته ارائه دهد و به عبارتی بهتر کشفیات اهرام تا الان قطره ای از موجودی داخل آن بوده . تاریخ شناس عرب به نام محمد المقریضی در کتاب خود به نام هیتات می نویسد .. کسی که هرم می ساخت در قسمت غربی آن که دارای سنگهای گرانیتی غربی بودند حدود سی مخزن و اتاق برای خزاین در نظرگرفته و این اتاقها به وسیله هزاران هزار وسیله مختلف از الماسها گرفته تا مجسمه های محکم و طلسم های عجیب محافظت می شود . سازنده هرم جانب شرقی را نیز بنا کرد و بر روی دیواره های آن نقش آسمان و سیارات را کشید و در کنار این بعد از این تاریخ اتاقها و دهلیزهای جدیدی در اهرام کشف شد . هرچند که تا الان می گویند خئوپس سازنده اهرام بوده ولی هیچ سند ومدرکی در این رابطه وجود ندارد ولی نظریه ای هم می گوید اهرام قبل از طوفان نوح ساخته شده است . در کتیبه ای که در اهرام پیدا و ترجمه شد چنین نوشته است :" من پادشاه شما سائورید زمانی این اهرام را ساختم که مصلحت شما را در آن دیدم . این بنا را هیچ کس نمی تواند از بین ببرد هرچند که تخریب سریعتر از ساخت است ولی من این را ساختم که این قانون را لغو کنم . من این اهرام را با چیزهایی ساختم که هیچ وقت تخریب نمی شود " با محاسباتی که بر روی این کتیبه شد عمر آن را قبل از طوفان بر آورده کردند . هنوح کیست ؟ هنوح یکی از پیامبران است که اسم او در زبان عبری به معنای سنگ صبور است . موسی او را از ده جد اعلای خود می داند و به اظهار موسی هنوح حدود 969 سال و قبل از طوفان نوح عمر کرده است او اولین کسی بود که مطالب زمان خود را بر روی لوحه های سنگی حک کرد . نوشته های هنوح در نزد یهودیها Jalal.Sayadey@Gmail.com |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۸:۵۷ ب.ظ ازمایشی که دنیا را تکان داد (قسمت 2 )
همانطور که درمطلب قبلی عنوان کردم دکتر دیوید بستلور در حضور افراد سرشناسی ازمایشی را انجام داد . که با درج ان در روزنامه واشینگتن پست به یک جنجال جهانی تبدیل شد . روزنامه فوق هنگامی که خواست از دکتر بستلور درباره این ازمایش چیزی بپرسد با این جمله :" که من حرفی برای گفتن ندارم " مواجه شد . دکتر دیوید بستلور پس تحصیلاتش با ازمایشات فردی بنام کلنل روکا اشنا شد و شروع به تحقیق در این زمینه کرد . ما در قسمت قبل با گوشه ای از افکار و ازمایشات کلنل روکا به وسیله کتابی به قلم جاناتان داتنوین ( البته در مطلب قبلی به اشتباه نام نویسنده کلنل روکا عنوان شد) اشنا شدیم و ادامه مطلب قبل... " کلنل روکا " قسمت دوم بعدا بتدريج در فضايی که قرار داشتم شبحی که متعلق به مادر ژوزفين بود به من نزديک و نزديکتر شد و من بی اراده پيرامون اين شبح را فرا گرفتم و بلاخره لحظه تولد کودک رسيد وژزفين بدنيا آمد.آن وقت بود که من در جسم طفل تازه متولد شده حلول کردم و در عين حال تا سن ۷ سالگی او ميتوانستم از خلال غبار ملايم وجود او حوادثی را در عالم ارواح مشاهده کنم که بعدها بکلی همه را فراموش کردم . سخنان پيرمرد وقتی به اينجا رسيد کلنل روکا فکر تازه ای يافت ودر صدد برآمد که آزمايش عجيب خود را همچنان ادامه دهد،يعنی رمح پيرمرد مرده را در مسير حوادث زندگی او انقدر به عقب برگرداند تا بروزهای اول تولدش برسد و سپس او را باز به عقب برگرداند تا از مرز تولد بگذرد و بدنيای ما قبل ان برسد.بعبارت ديگر همان کاری را که با ژوزفين انجام داد و او را تا مرحله پيش از تولد برد ودر نتيجه وی را بصورت آن پيرمرد مورد خطاب قرار داد همان عمل را نسبت به مردسالخورده انجام دهد و ببيند قبل از بدنيا آمدن بصورت شخص ديگری زندگی ديگری داشته يا نه؟کلنل روکا مشغول کار شد و بهمان ترتيب وبا نيروی مغناطيسی بازهم قويتر روی روح آن مرد باز هم بفعاليت پرداخت . صدای گوشخراش پيرزن (که مسلما ملتفت شده ايد که اين صدا از حلقوم ژوزفين بيرون ميامد) گفت اينجا خيلی تاريک است و اطراف مرا ارواح واشباح وحشتناک فرا گرفته اند.اما زن فرتوت ديگر مثل پيرمرد قبلی ضمن جواب گفتن متوسل به پرحرفی و حشو زوائد نميشد و کلنل با بکار گرفتن نيروی مغناطيسی به او تا حد امکان آرامش و اطمينان بخشيد و به استماع گزارش زندگيش مشغول شد.اين ازمايش بما نشان ميدهد که در صورت اطمينان از اين آزمايش، بشر برای تصفيه شدن و برای کيفر گناهانش دائما مجبور به تعويض جسم و جسد در اين کره خاکی است. باری بگذاريد اين قسمت را از متن نوشته کلنل روکا برايتان نقل کنم، او ميگويد: پيرزن خود را فيلومن کارترون معرفی کرد.برای اينکه آزمايش را ادامه دهم مجبور شدم خواب ژوزفين را عميقتر کنم و قيافه ظاهری وزنده فيلومن را به او يادآوری کردم تا بدنی را که ۲ نسل قبل داشته بياد آورد.از آن به بعد روح پيرزن کاملا آرام و آسوده شد اما با لحنی خشک حرف ميزد.او به من گفت در سال ۱۷۰۲ ميلادی متولد شده ودر زمان دوشيزگی فيلومن شاریپنی نام داشته است و در شهر وديار خودش آنچنان مورد توجه وعلاقه مردم نبوده.در سال ۱۷۳۲ در شورو با مردی بنام کارترون پيمان همسری بسته و از او ۲ طفل بدنيا آورده که هر دوی آنها مرده اند.سپس اضافه کرد که قبل از آن زندگی يعنی در نسل پيشين به شکل دختری خردسال بدنيا آمد که در سالهای کودکی جان سپرده و باز يک نسل عقبتر بشکل مرد قاتلی زندگی کرده که تمام رنجها و عذابها وتاريکيهای پس از مرگ های متوالی نتيجه آن بوده است که کفاره گناه قتل وجنايت را تحمل ميکند و حتی در جسم آن کودک ناکام بدنيا برگشته فرصت آن را نيافته که قدری از بار گناهش بکاهد.در ضمن قدرت آزار بديگران هم از او سلب شده بود . کلنل روکا مينويسد:از اين به بعد من ديگر نتوانستم آزمايش را دنبال کنم زيرا ژوزفين که مايه اصلی تمام اين آزمايشها بود در وضع ناگواری قرار گرفته بود و مرتبا در خواب دست و پا ميزد و بيتابی از خود نشان ميداد.چون اضطراب او را ديدم صلاح نديدم بيش از اين او را در اين حالت نگهدارم . موضوع بسيار جالب در اين ازمايش بيسابقه عبارت از اين بود که در تمام مدت کلنل روکا از دوشيزه ای بنام لويئز که خود او ميگويد دارای روحيه ای قوی ومتعادل بود وبا حساسيت خاصی قادر بود ظهور و ناپديد شدن سياله های روحی وارواح اموات را ببيند خواهش کرده بود در کنار وی بايستد و راقب اوضاع واحوال ژوزفين در مراحل مختلف خواب مغناطيسی باشد.بنا به اظهار لويئز وقتی ژوزفين خاطره دوران طفوليت خود را ذکر ميکرده پيرامونش مه يا ابر ملايمی پيدا شده که هنگام ورود ژوزفين به حد فاصل مرگ و زندگی اين ابر کدر وتيره ميشود.کلنل اظهار ميکند پس از شنيدن توصيف لويئز بلافاصله بياد پيرمرد افتادم که ميگفت بعد از حلول در جسم ژوزفين در سالهای کودکی مانند ابر يا غباری ملايم اطراف جسم او را احاطه کرده بودم واز خلال آن بعضی حوادث دنيای ارواح را ميديدم که بعدا همه آنها فراموش شد . در اینجا روزنامه واشینگتن پست به نکته ای اشاره میکند و میگوید : ما خبر کاملی از ازمایشات دکتر دیوید بستلور نداریم و دقیقا نمدانیم او تا چه اندازه توانسته یک روح را به اعماق گذشته خود ببرد . اما اینرا میدانیم که چنین ازمایشاتی را او بارها انجام داده است و اخرین ازمایش او در حضور افرادی انجام گرفت که شخصیتهای مهم و سرشناسی در میانشان دیده میشود . درباره" کلنل روکا" افراد زیادی اظهار نظر کرده اند ."گابريل دلوان" که از روح شناسان معروف وهمچنین یکی از سرشناسترین روانپزشکان جهان است در باره کارهای روکا در کتاب معروفش"بازگشت ارواح" ميگويد: او نه تنها موفق به بيدار کردن خاطرات گذشته وزندگيهای متوالی قبلی سوژه هايش مي شده بلکه در قسمت عکس آن هم موفقيتهای عمده ای بدست آورده است، به اين معنی که در حالت خواب مغناطيسی روح شخص خواب شده را آنقدر جلو برده که توانسته است حوادث مربوط به آينده خود را ببيند و آنچه را ديده است برای ديگران نقل کند. موريس مترلينگ دانشمند وفيلسوف معاصر همين که ضمن کتابهايش به موضوع روح و زندگيهای پی در پی ميرسد از کلنل روکا با احترام ياد ميکند وميگويد : کلنل يک دانشمند بتمام معنی زيرک و جويای حقيقت عينی است و با پشتکار وصداقت عجيبی که ممکن نيست شخص را به ترديد وادارد به جستجوی حقيقت میرود . Yahoo ID = Jalal_webid |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۲:۳۳ ب.ظ ازمایشی که دنیا را تکان داد
سلام خدمت تمام دوستان و عزیزانی که در این مدت مهمان کامپیوترهایشان بودم . مطلبی که برای شما در نظر گرفته ام یکی از پیچیده ترین مباحث قرن نام گرفت . کار به جائی رسید که واتیکان یکی از شدیدترین بیانیه های حیاتش را صادر کرد . دانشگاه الزهراه مصر نیز این ازمایش را با لعن شدیدی محکوم کرد . کار به جائی رسید که حتا بزرگان و روحانیون قوم یهود هم وارد عمل شدن و این ازمایش را محکوم کردن..اما این ازمایش چه بود..؟ من سعی میکنم این مطلب را در دو قسمت خدمت شما عزیزان اراه کنم . انگاه شما خود باید قضاوت کنید که ایا چنین ازمایشی حقیقت دارد.؟ اگر دارد علت اینکه تمام مراکز مهم مذهبی مخالف ادامه اینگونه مباحث و ازمایشات هستن چه میباشد.؟ البته در پایان این مبحث شما جواب خود را خواهید گرفت . مطلب دیگر : وبلاک "اهرام تفکر فرازمینی" به روز شده حتما یه سری بزنید " ایا میتوان روح را تا اعماقش به عقب برد " هنوز چند ماه ای از شبئی سازی انسان به دست دانشمندان نگذشته بود که روزنامه واشینگتن پست خبر یک ازمایش جنجالی را در صفحاتش چاپ کرد . دیوید بستلور در حضور افراد سرشناسی توانسته است روح یک انسان مرده را به چند نسل عقبتر از زمان خود ببرد . هنگامی که خوانندگان روزنامه این مطلب را خواندن زیاد مطلب را جدی نگرفتن ولی هنگامی که نام افرادی که به عنوان شاهد در انجا حضور داشتن را فهمیدن با دیده حیرت به این پدیده و ازمایش نگریستن . دیوید بستلور 54 ساله در کشور ایرلند بدنیا امد هنوز 8 سال نداشت که مادر خود را از دست داد . او در 12 سالگی به اتفاق پدرش به امریکا مهاجرت کرد . با اینکه در امریکا زندگی سختی داشت اما در سال 1981 توانست دکترای روانپزشکی را از دانشکاه فلوریدا بگیرد . در همان سالها با افکار کلنل روکا که در زمینه حیات پس از مرگ کتابهای زیادی نوشته بود اشنا شد . دیوید انسانی خستگی ناپذیر بود و سالهای زیادی را صرف تحقیق و برسی بخصوص در زمینه روانپزشکی و دنیای پس از مرگ کرد . او مدت 2 سال در امریکای جنوبی به برسی اداب و اعقاید مردم ان پرداخت .او میگوید : در این مناطق انسانها عقاید عجیبی دارند . گاهی شما انسانی را میبینی که تک و تنها در اطاق خودش دارد با کسی صحبت میکند . انگاه شما میگوید او یا دیوانه است یا در عالم خود دارد ترانه ای را زیر لب زمزمه میکند . اما اینگونه نیست ! انها اعتقاد دارند کسانی را که از دست داده اند در کنارشان است . انها با روح نزدیکانشان میگویند و میخندند حتا گاهی گریه میکنند . .. در مکزیک جشنی برپا میشود بنام " روزهای مردگان " که یکی از بزرگترین جشن های ملی مکزیک بشمار میرود ( بزودی من مطلبی درباره این مراسم که شاید مهمترین جشن در کل امریکایی جنوبی و بخصصوص در مکزیک است برای شما در وبلاک خواهم گذاشت . قدمت این جشن تقریبا به 2000سال قبل از میلاد مسیح برمیگردد ) در ایامی که دیوید در مکزیک بسر میبرد با خانمی بنام " ابردينگ جاستين" که زنی سیاه پوست امریکایی تبار بود اشنا شد . این خانم روزی دیوید را به خانه ای برد که در ان ارواح را احضار میکردند . دیوید ابتدا این اتفاق را جدی نگرفت تا اینکه بعد از سالها این خانم را در اوهایو دید . او یکشب جاستين را به خانه اش دعوت کرد . بعد از مدتی جاستین به دیوید گفت دوست داری روح پدرت را احضار کنم .؟ دیوید خندید و به تصوری اینکه جاستین میخواهد با او شوخی کند . گفت : بله من خیلی حرفها با پدرم دارم . دیوید میگوید پس از مدتی احساس عجیبی به من دست داد . من صدای پدرم را میشنیدم .اما انگار خسته بود . جاستین سئوالهای از دیوید میکرد و هنگامی که جواب او را میداد دیوید از تعجب خشکش زده بود!!! همین اتفاق باعث شد دیوید از ابردينگ جاستين بخواهد این حرفه را به او بیاموزد . پس از 3 سال دیوید خود یکی از احضار کنندگان ارواح بود که نامش در امریکا بر سر زبانها افتاد . او ازمایشات کلنل روکا را از سر گرفت و دامنه این ازمایشات حتا وارد دانشگاه پنسیلوانیا شد . او در اخرین ازمایشات خود در حضور چند تن از اساتید دانشگاه های مختلف امریکا . سناتور پنسیلوانیا وچند تن از مسئولان بزرگ ایالت و همینطور یکی از معاونین رئیس جمهور ازمایشات خود را انجام داد ..هنگامی که حضار از تعجب نمیدانستن چه بگویند . خبر این ازمایش در روزنامه واشینگتن پست چاپ شد جنجالی سراسر دنیا را فراگرفت و با واکنش پر از خشم مراکزی که در بالا به ان اشاره شد روبرو گردید هنگامیکه خبرنگار روزنامه واشینگتن پست از دیوید بستلور خواست کمی درباره ازمایش فوق توضیح دهد با این جمله روبرو شد که من چیزی برای گفتن ندارم !!! معلوم بود که مقامات امریکائی از او خواسته بودن که سکوت کند ...اما یک سئوال بی جواب باقی مانده بود " کلنل روکا " این مرد که بود .؟ درباره چه چیز ازمایش میکرد.؟ " کلنل روکا " این مطلب را با قسمتی از کتاب " سفر به گذشته یک روح " به قلم " کلنل روکا " ادامه میدهیم . از ماورای قبر : با موضوع هيجان آور و تکان دهنده ای مواجه شده ايم.برای اولين بار است که روح يک آدم زنده در خواب مغناطيسی سالها به عقب برگشته و در اين مسير قهقرايی از مرز تولد عبور کرده و به دنيای تاريک ما قبل تولد رانده شده است.در اين مرحله به عنوان مرد سالخورده ای که بعد از ۷۰ سال زندگی به دیار اموات شتافته اظهار وجود میکند و از جهان مرده ها با ما سخن میگوید . آنچه او ميگويد حرفهای يک مرده است که از ماورای قبر بگوش ما ميرسد و با همين حرفها و بنا به تمايل و اصرار من ( کلنل روکا ) ما ميتوانيم از راز دوباره بدنيا آمدن پير مرد اطلاع حاصل کنيم.پيرمرد ميگويد : بعد از آنکه لحظه های مرگ را پشت سر گذاشتم ناگاه احساس کردم که از جسم خودم جدا شدم و تا مدتی در فضا معلق وبلاتکليف ماندم،جسم بيجان خودم را بيحرکت در گوشه ای ميديدم و روحم که به شکل پراکنده بود بتدريج سروصورتی بخود گرفت...در وضع تازه ای که عبارت بود از يک نوع تاريکی و ظلمت محض قرار گرفتم که هنوز از آن معذب هستم،در اين حالت هيچگونه دردو رنجی را احساس نميکردم و نميتوانم بگويم تا چه مدت در همين وضع باقی ماندم تا آنکه چند شعاع ضعيف اطراف مرا روشن کرد و خيال کردم دوباره زنده شده ام...اما اشتباه ميکردم...البته زنده شده بودم اما نه به صورت قبلی بلکه به شکل کودکی که نام ژوزفين بعدا به خود ميگرفت ....ادامه مطلب را در روزهای اینده دنبال خواهیم کرد Yahoo ID = Jalal_webid |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۲:۲۲ ق.ظ |
می درخشيد كه نور چراغ و شعله آتش را تحت الشعاع قرار داده بود. همسرم اشاره مرا دريافت و تند تند از او عكس می گرفت. آن زن مقابل شومينه خم شد و بازوی چپ خود را در آن آتش سوزان فرو برد و دست راستش را كه ما در آتش انداخته بوديم برداشت و ما در نهايت وضوح ديدم كه دو دست خود را در بالاي سر به هم وصل كرد. شاهزاده خانم زير اين شبح جز همان شاهزاده خانم باستانی عاصی مصر نبود. به عقب بازگشت. به در خروجي نزديك شد. لحظه ای با ديدگانش كه گويی در فضاي سالن بر جاي گذاشته بود به ما نگاه كرد و گفت: دوران 30 قرن مجازات من تمام شد. انتقام خود را نيز از اعقاب آن كاهنان خيانتكار گرفتم و اكنون آلوده به آرامگاه ابديم باز می گردم . آنگاه دو بازو بند يكسان را از بازوان خود گشود و به طرف ما انداخت و رفت. ”لويی هامان” عكس ها و بازوبندها را به ملكه اليزابت تقديم كرد و با گزارشهاي ضميمه به موزه ملی انگلستان هديه شد. در حالي كه هنوز هم عده ای از حاضرين اين را يك داستان میدانستند.
دارای بال هستند ؟ چرا انسانها می گویند بعد از مرگ به آسمان پرواز خواهند کرد ؟ چرا در همه ادیان موقع دعا کردن رو به آسمان دعا می کنند ؟ و هزاران چرا
میشناسیم به تصویر بکشند . انها نشان دادند در اطراف یک انسان زنده شعاعی نورانی تشکیل میشود .درست مثل اینکه شما ذرات اهن را در اطراف یک اهن ربا مشاهده کنید . در طول سالیان گذشته این طرز تفکر که میشود بیماران را به وسیله قدرت دستان شفا داد مبنای
است. مردم ولز هم که همه باهم متحد بودند
در مناطق باستانی بوده را از دل اجسامی مثل کوزه های گلین و غیره..بشنوند!! البته این دستگاه هنوز کار دارد ولی در ازمایشات موفق عمل کرده . برگردیم به مطلب خود همانطور که گفتم در بعضی از مناطق صداهائی شنیده میشود اما نمونه کاملا مستند در منتطقه نورماندی بوده . در سحرگاه 19 اوت 1942 نیروهای متفقین حمله ای را علیه المانها در سواحل نورماندی اغاز کردند . یک حمله مقدماتی برای حمله بزرگتر

به اعتقاد تاریخ دانان ریشه این مراسم به 350سال قبل میلاد بر می گردد وقتی که تمدنهای "
اشکال اسرار نجوم را
کاملا مقدس است ولی مسیحیان بر روی آن اختلاف دارند ولی دو کلیسای معروف اسلاو و