|
انتقام از وزارت دفاع امریکا
مطلب امروز کمی با مطالب قبلی متفاوت است .ولی پس از پایان داستان امروز شما هم مثل من با تعجب میگوئید : "باور کردنی نیست"!! و این چیزیست که من بدنبالش هستم !! ؟؟؟؟!!!! جنیفر با صدای زنگ برخاست و به سمت در رفت از پشت چشمی دو مرد تنومند و غریبه را دید لای در را باز کرد . بفرمائید ؟! یکی از مردان کارتی را به او نشان داد ما ماموران .اف بی ای . هستیم . رابرت ارمسترانک و همکارش مایک سیمونز وارد خانه شدند . جنیفر با تعجب پرسید من چه کمکی به شما میتوانم بکنم . ماموران در حالی که با نگاه تیزبینشان نگاهی به اطراف خانه میکردن از او پرسیدن : نامش چیست و چه کسانی در این منزل زندگی میکند .؟ من لوپز هستم . جنیفر لوپز . ماموران نگاهی پرسشگرانه به هم انداختن جنیفر که متوجه موضوع شده بود توضیح داد : البته کاملا اتفاقیه و یک تشابه اسمی ساده است و هیچ ربطی هم به ان جنیفر لوپز ندارد . حالا میتونم بپرسم که موضوع چیه ؟؟ ارمسترانک : شما حتما چیزهایی درباره حادثه 17 نوامبر شنیده اید..؟ جنیفر گفت : چه طور ممکنه نشنیده باشم یک هفته است که تمام شبکه های خبری درباره ی به جزء اون حرفی نمی زنند . بعد از 11 سپتامبر که بزرگترین حادثه تروریستی ایالات متحده محسوب میشه !! 17 نوامبر بزرگترین ضربه را به پیکره امریکا زده هرچند قطره ای خون از دماغ کسی نریخت اما صدمه جبران ناپذیری را به پنتاگون زده و محرمانترین اسناد و مدارک طبقه بندی شده وزارت دفاع را به میلیونها صندوق پستی در اینترنت ارسال کرده راستی جناب سیمونز راست که میگن سریع ترین ویروسه و همینطور در حال پخشه ..؟ سیمونز که چهره اش سرخ شده بود و نمیخواست جنیفر چیزی بفهمه گفت : اینکه عالیه . شما به اخبار خوب دقت میکنید . جنیفر باز پرسید : شما خبر بهتریهم دارید ..؟ رابرت گفت : برای ما بله ولی برای شما نه ماتقریبا مطمعنیم که از این خانه نفوذگر وارد عمل شده جنیفر که کاملا گیج شده بود گفت این امکان نداره ! این غیر ممکنه اینجا کسی نیست که بتونه چنین کاری را انجام بده !! رابرت گفت در این خانه چه کسانی زندگی میکنند ؟ فقط من و انی پرستار پدرم . مایک انگار چیزی کشف کرده باشد گفت : پس پدرتان چی ؟؟ جنیفر در حالایکه اشک در چشمانش بود گفت : پدرم هفته پیش فوت کرد و انی هم چون تا اخر ماه قرارداد داره اینجا مانده . رابرت موضوع را عوض کرد : شما چقدر از اینترنت و کامپیوتر میدانید ؟ جنیفر در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : مطلقا هیچی . یکبار به کلاس اموزش اینترنت رفتم اما چون چیزی نفهمیدم ولش کردم .من دوست دارم کتاب و مجله را از روی کاغذ بخوانم موقع خرید کردن خودم جنس ها را از قفسه برمیدارم . رابرت گفت میتونم نگاهی به اطاقهای دیگر بیندازم ؟ جنیفر جلو افتاد تا همه جا را نشان بده . در یکی از اطاقها کامپیوتر قدیمی به چشم میخورد و تمام قفسه ها پر از کتاب بود . رابرت گفت این اطاق کیه ؟ جنیفر گفت : اینجا اطاق پدرم بود او حدود سه سال پیش دچار الزایمر شد اوایل فقط در حد یک فراموشی ساده بود اما بتدریج حتا من و خودش را نمیشناخت . روز به روز بدتر شد در چند ماه اخیر حرفی نمیزد و ظاهرا هیچ چیز نمی شنید . در یک ماه اخر عمرش پزشکان متعجب بودن که او چگونه زنده مانده ! فقط انگشت ها و چشم هایش را میتوانست تکان بده .. مایک که داشت همه چیز را وارسی میکرد گفت : این کتابها مال پدرتان بوده ؟؟ جنیفر پاسخ داد : بله پدرم سالها پیش جزء بهترین برنامه نویس های زمان خودش بوده . رابرت گفت : الان چه کسی از کامپیوتر استفاده میکنه ؟؟ جنیفر گفت : این کامپیوتر مال عهده بوقه از اون مدلهای 486 یا یه همچین چیزی .. گمان نمی کنم الان کار کنه . رابرت گفت : این کامپیوتر همه جاش را خاک گرفته اما صفحه کلیدش کاملا تمیزه بنظر میرسه که به تازگی ازش استفاده شده . رابرت ادامه داد پرستار پدرتان هم در این اطاق زندگی میکنه .؟ جنیفر گفت : نه در اطاق پهلوئی را به اون داده بودم اما معمولا در تمام روز در همین اطاق بود خیالتان از بابت او هم راحت باشه چون حتا نمیتونه کامپیوتر را روشن کنه . رابرت و مایک به دقت همه جا را میگشتن .. ناگهان مایک انگار چیزی را پیدا کرده باشد گفت : رابرت اینجا را نگاه کن ..چشمان هر سه انها به قابی افتاد که به شکل وارانه از دیوار اویزان بود . جنیفر خنده تلخی کرد و گفت : تقدیرنامه وزارت دفاع از پدرم ..همانطور که گفتم پدرم زمانی یکی از بهترین طراحان سیستم های نرم افزاری بود . او سالها در پنتاگون زحمت کشید اما وقتی تصویب شد که متولدین خارج از امریکا نمیتوانند شغلی در این رده داشته باشند خیلی محترمانه او را اخراج کردند و این تقدیرنامه را به او دادند . پدرم این کار را توهین بزرگی به خودش میدانست و از همانروز این قاب را بصورت وارانه از دیوار اویزان کرده . دو مامور انگار چیزی را کشف کرده باشند هز دو با هم گفتن میشه پرستار را ببینیم .؟ بله انی ؟ انی ؟ بیا و ببین اقایان با شما چه کار دارند .. خانم انی ایا شما هیچ وقت از این کامپیوتر استفاده کرده اید ؟ نه من فقط انرا روشن میکردم . رابرت با تعجب گفت روشن میکردید .؟ چرا ؟ انی درست مثل معلم ها شروع کرد به توضیع دادند . کسانی که الزایمر دارند همیشه میخواهند کاری را که در گذشته میکردند انجام دهند . مغز انها چیزی جزء کاری که انجام میدادند را نمیشناسه . من هم به همین دلیل هر روز کامپیوتر را روشن میکردم و صندلی چرخدار اقا را مقابلش میگذاشتم . رابرت گفت : اما خانم لوپز گفت پدرشان این اواخر قادر به حرکت نبود . انی گفت : البته نه کاملا چشمها و انگشتان ایشان هم چنان توانائی حرکت داشتند . وقتی دستهای اقا را روی صفحه کلید میگذاشتم انها را فشار میداد و گمان میکنم که از اینکار لذت میبردند چون چهره اش بسیار خوشحال بود .حتا وقتی هفته پیش با جنازه ایشان روی صندلی چرخدار مواجعه شدم لبخند عمیقی روی لبانش نقش بسته بود . تقدیر این بود که درست روز تولدشان یعنی 17 نوامبر از دنیا بروند . ماموران اف بی ای بسیار متعجب شده بودند ..رابرت پرسید ایا اقای لوپز این اواخر حرفی توانسته بود بزند ؟؟ انی گفت : ایشان در یک ماه گذشته تقریبا هیچ چیز نگفت ..رابرت دوباره پرسید "تقریبا" ؟؟!! لحن انی مانند کسی بود که به گناهی اعتراف میکند . یکبار اقا جاشون را کثیف کرده بودند..اخه این اواخر ایشان ادرار خودشون را نمیتوانستند کنترل کنند...من خیلی عصبانی شدم و با صدای خیلی ارام گفتم : اصلا برای چی زنده موندی؟ ناگهان ایشان زیر لب گفت : برای انتقام Yahoo ID = Jalal_webid |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۴ و ساعت ۳:۳۸ ب.ظ |
