بازی سرنوشت ( وقتی ملکه الیزابت شرمنده شد )

با تشکر از شما دوستان و یاران Yahoo2 . مطلب امروز یکی از اتفاقات نادر جهان است . انسان نمیداند نام اینگونه حوادث را باید چه بگذارد . دست تقدیر ؟ سرنوشت .؟ یا بازی روزگار؟ شما میتوانید هر نامی که دوست دارید بر اینگونه حوادث بگذارید . مطلب امروز از سری مطالب مشهور و معروف نویسنده توانا " فرانک ادوارز " میباشد .

 

بازی سرنوشت ( وقتی ملکه الیزابت شرمنده شد )

 

ایرلند بهار 1848 میلادی :

سکوتی سنگین بر فضای دادگاه مستولی شده بود . دادگاه خالی از جمعیت بود و غیر از ماموران انتظامی , ناظران سلطنتی , متهمین و قضات شخص دیگری در انجا وجود نداشت . محاکمه مربوط به 9 نفر از رهبران اشوبگر ایرلندی می شد که طبق نظر اکثریت, می بایست به اعدام محکوم می شدند . قاضی بر تخت خود تکیه زد و گفت : اقایان " ریچارد گورمان  پاتریس داناهو میشل ایرلند جوهن میچل چارلز دافی تامس مک گی موریس لاین ترنز مکمانوز تامس میژه ",  شماها متهم به خیانت و اشوب علیه دولت بریتانیای کبیر هستید . قبل از اینکه دادگاه رای نهائی خود را صادر کند,  ایا حرفی برای گفتن دارید.؟  روزی چارلز دافی - متهمی که رئیس جمهور استرالیا گردید.دلچسب و بهاری بود . مردم بیرون سالن دادگاه صف کشیده و در انتظار پایان محاکمه بودند. از میان متهمان " تامس مک گی " به سمت سخنگوی جمع انتخاب شد و در حالیکه از پنجره نیمه باز دادگاه به مردم مینگریست,  دفاع از جمع را اینچنین اغاز کرد : علیجناب,  قاضی گرامی - موضوعی که اینک در این دادگاه مطرح میشود, نخستین جرم از سوی ما تلقی خواهد شد... ولی بدانید که اخرین جرم نخواهد بود.! " مک گی " میدانست که صدایش بگوش مردم بیرون سالن میرسد,  بنابر این با صدای رساتر ادامه داد . ما از این دادگاه میخواهیم که این جرم را ساده تلقی نموده و نهایت تخفیف در مجازات را قائل شود... چراکه قول میدهیم برای بار دیگر برخوردی مناسبتر از حال داشته باشیم . مطمئن باشید بار دیگر حماقت بخرج نخواهیم داد تا دستگیر شویم .! موجی از هلهله و تقدیر بگوش میرسید . مردمی که بیرون از سالن ایستاده بودند, برای انها کف میزدند و از ته دل تشویقشان میکردند . این برخورد خشم درباریان و قاضی را بدنبال داشت – بنحوی که سریعا" حکم اعدام را صادر کردند . خبر فوق به سرعت در تمام دنیا  انعکاس پیدا کرد و دیری نگذشت که بانگ طرفداری و تشکیل دادگاه مجدد – از چهار گوشه جهان بگوش میرسید . عده ای این دادگاه را به رسمیت نشناخته و در مورد رای صادره اعتراض نمودند, برخی نیز به انگلیسی بودن قاضی معترض گشته و اعلام کردند که عدالت بنحو احسن به مورد اجرا گذاشته نشده است . موضوع بدجوری بغرنج شده بود – بگونه ای که "ملکه الیزابت "– پادشاه انگلستان,  صلاح دید جهت خواباندن این اعتراضات رای دادگاه را تغییر دهد . لحظه حساسی بود, حکایت 9 مرد ازادیخواه ایرلندی دهان به دهان در نزد همه نقل می شد . برای انکه در افکار جهانی تغییری داده شود . ملکه الیزابت دستور داد تا بجای اعدام  ان نه جوان خبیث,   انها را به کشور استرالیا که در ان روزگار سرزمین مردمان وحشی بود تبعید کنند . استرالیا برای برای این جوانان جای بدی نبود . " جوهن میچل " پس از اتمام دوره محکومیتش به ایالات متحده رفت و در انجا به سیاستمداری معروف تبدیل شد . او بقدری در مردم انجا نفوذ پیدا کرد که چندی بعد, پسرش به عنوان فرماندار شهر " نیویورک " منتخب شد .. " تامس مک گی " به عضویت مجلس کانادا درامد – " ترز مکمانوز " و " پاتریس داناهو " در طی جنگهای داخلی امریکا مدال شجاعت کسب کردند و به سمت فرماندهی عالی در امدند . " تامس میژه " شهردار شهر " مونتانا " گردید و " ریچارد گورمان " نیز به سمت استاندار ایالت " نیوفوندلند " منصوب گشت . تا اینجا با سرگذشت 6 تن از محکومان ایرلندی اشنا شدیم – بد نیست که اینک به حکایت سه نفر دیگر بپردازیم : ان سه مرد جوان ایرلندی در کشور استرالیا به شغل زراعت پرداختند . علاوه بر کشاورزی " میشل ابرلند " و " موریس لاین " در زمینه های حقوقی نیز فعالیت نموده و پس از چندی پرونده قاضی انگلیسی را که انها را به اعدام محکوم کرده بود را به جریان انداخته و او را متهم ساختند . چندین سال پس از تبعید و اتمام دوران محکومیت, " موریس لاین " سمت ریاست دادستان کل استرالیا را اخذ نمود و تا روزی که زنده بود از مساعی و همفکری های " میشل ایرلند " سود می جست . چیزی که در این ماجرا ملکه انگلستان را بیشتر از پیش ازار می داد,  موضوع " چارلز دافی " بود . در سال 1871 میلادی " چارلز دافی " به سمت ریاست جمهوری استرالیا انتخاب شد و این تلخ ترین لحظه برای ملکه انگلستان بود... چراکه وی می دید " چارلز دافی " محکوم بیست وسه ساله قبل – اینک برای خود صاحب قدرتی شده است... انهم قدرتی بسیار خطرناک .! پس از به قدرت رسیدن " چارلز دافی " ملکه الیزابت شخصا" از او پوزش خواست و هنگامیکه از سرگذشت هشت نفر دیگر مطلع شد – به ظاهر هم که شده خود را خوشنود نشان داد . انسان نمیداند نام اینگونه حوادث را چه باید گذاشت . دست تقدیر ؟ سرنوشت .؟ یا بازی روزگار؟

 

 دانلود PDF مطلب

 

 کتابخانه وبلاگ

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID =  Jalal_webid

 

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت ۴:۳۲ ب.ظ  
 شرق اسرارامیز

تا امروز مطالب بسیاری از تمدنهای اسرارامیز در Yahoo2 قرارگرفته است . مطالبی از" تمدنهای اسرارامیز امریکای جنوبی" – مطالبی از تمدن فراعنه و بناهای شگفت انگیزی چون بعلبک و معابدی در اردن.... متاسفانه بخاطره حوادث تلخی چون جنگها و حوادث طبیعی – مدارک بسیاری از عجایب ایران زمین نابود شده است . اما مورخان و باستان شناسان بخاطره قدمت و تمدن کهن ایران باستان, مطمئن هستند تاثیرات بسیاری از این تمدن بر تمدنهای مجاور گذاشته شده است . امروز میخواهم شما را با دانش اسرارامیز ملل شرق اشنا سازم , مردمان که راز گیاهان را میدانستند و الیاژهای را استخراج میکردند که امروزه تصورش هم محققان و دانشمندان را در بهت و حیرت فرو برده است.

 

شرق اسرارامیز ( نگاهی به علوم حیرت انگیز شرق اسیا )

موهنجودارو – کشف این شهر از نظر باستان شناسی یکی از معماهای پیچیده جهان است . شهری که در ان هیچ نشانی از کاخها و قصرها وجود ندارد . مردمی با تمدن و دستاوردهای عظیم .

حدود پنج تا شش هزار سال پیش – زمانی که هرم " خئوپس " هنوز ساخته نشده بود و یا قبل از اینکه پونان توسط شکارچیان وحشی منهدم شود و یا شهر " تروی "هنوز بصورت خواب و رویا بیش نبود – شهر " موهنجودارو " در محلی واقع در جنوب پاکستان فعلی بین " لارکانا " و " کاندیارو " امروزی – در اوج شکوفائی خود بوده است . این شهر مهم بین المللی ان روزگار که حتی در مورد نام ان نیز اطمینان نداریم از ورای قرون و اعصار به سبک غیر عادی به نسل امروز سلام می نماید . دانه های نهفته در ویرانه های ان از یک خواب طولانی بیدار شده و بعد از رشد و نمو مجدد یک نوع غله ناشناخته ببار اورده است که قابل هضم تر از هر نوع دانه ای است که تاکنون شناخته شده است .!! برای اولین بار همین خبر کوتاه ولی معجزه اسا در مطبوعات بود که به مردم فهماند که شهری بنام " موهنجودارو " هم وجود داشته است . اما احتمالا" اکثر خوانندگان ان مقاله متوجه نشده بودند که خاکبرداری و کشف ان شهر باستانی چه اهمیت باستان شناسی داشته و شاید سئوالاتی به ذهنشان خطور کرده بود . حدود نیم قرن پیش ( قبل از استقلال هند و جدا شدن پاکستان از ان ) محصلین و دانشجویان هندی با یک معمای عجیب مواجه بودند . در یک دست کتاب " ریگ وادا " را داشتند که متعلق به مردم بسیار پیشرفته و با فرهنگ عالی قرن سوم قبل از میلاد بود و در دست دیگر هیچگونه مدرکی دال بر پیشرفت علوم و فنون بعد از ان تاریخ باشد را نداشتند . یعنی در زمانی که نفوذ و تاثیر فرهنگ یونانیان و ایرانیان عالم گیر شده بود . این دوره رکود برای انها بصورت معما در امده بود و کشفیاتی که گاهی به عمل می امد بر بغرنج بودن معما می افزود . از قبیل بقایای دیوارها, سلاح های

در زمانیکه وحشیگری و بربریت اکثریت جهان را فراگرفته بود – در این شهر از سیستم فاضلاب و انتقال اب به خارج شهر استفاده میکردند . ایا این تمدن چیزهایی را از تمدن غنی ان روزگاران ایران به ارث نگرفته بود؟!

 

برنزی و وسائل زیست منزل و یک مهره برجسته که یک نوع گاو شاخدار ناشناخته با نوشته ای عجیب و غیر قابل تفسیر را نشان می داد و در " هاراپا " پنجاب در حدود 200 کیلومتری جنوب غربی شهر لاهور کشف شد . در سال 1921 یک باستان شناس هندی بنام " دایا – هارپا " یک سری خاکبرداری هایی به عمل اورد که منجر به کشف یک شهر باستانی شد – که مردمان انجا اطلاعی از وجود اهن نداشتند و فقط از وسایل برنزی و سنگی استفاده میکردند, با وجود اینها به یک مرحله عالی از تمدن دست یافته بودند که پیدا شدن یک ساختمان عظیم سیلو مانند که به شکل قیف بود و یک تندیس بدون سر و دست که با مهارت خارق العاده از سنگ تراشیده شده بود – موید این ادعاست . یک سال بعد باستان شناس دیکری دست به خاکبرداری زده و یک معبد بودائی مربوط به قرن دوم میلادی را از زیر خاک بیرون اورد – که در یک جزیره کوچک ابهای ساحلی واقع در حدود 725 کیلومتری" هاراپا "و در یک منطقه پر از پستی و بلندی که مردم محل " موهنجو - دارو " (تپه مرگ ) می نامیدند, قرار داشت . در ادمه حفریات با کمال تعجب در زیر ویرانه های معبد بقایای قدیمی تری را کشف نمودند که از نظر خصوصیات ظاهری شباهت زیادی به کشفیات مربوط به تمدن " هاراپا " داشت . موضوع شگفت انگیز و عجیبی که در حفریات – خصوصا" در اخری بروز نمود این است که سیستم اجتماعی ان طوری بود که هیچ نشانی از کاخ سلطنتی یا معبد در انجا یافت نشد . در صورتی که تاکنون در کشفیات باستان شناسی بدون استثنا اثاری از کاخ های سلطنتی که به نسبت بارزتر نیز بوده اند کشف شده است . سیستم شهر سازی انقدر منظم و بینظیر میباشد که به گفته مهندسین ,در عصر حاضر نیز بهتر از انرا نمیتوان احداث نمود .یک حمام سونا و یک سیستم گرمازا با هوای داغ , سیستم فاضلاب و ابرسانی بسیار پیشرفته که در تمام شهر بچشم میخورد و مجراهای فاضلاب که ابهای باران را به بیرون شهر هدایت میکرده است – نشان از یک تمدن عظیم دارد . در انجا یک جعبه جواهرات بسیار نفیس از جنس نقره که پر از انواع جواهرات از قبیل : انگشتری ها – دست بندها  و گردنبندهای از جنس طلا و نقره و بعضا" عاج و در داخل یک جعبه دیگر پارچه نفیسی از جنس پنبه وجود داشت که در نوع خود قدیمیترین میباشد که تاکنون کشف شده است– تا ان موقع قدیمیترین نشانه پنبه در میان یافته های امریکای عهد باستان بوده است و قدیمیترین زمان پیدایش ان در حوزه مدیترانه نیز در عهد اسکندر کبیر یا در حدود سال 300 قبل از میلاد بوده است . همان طور که متوجه شدید مردم " هاراپا " از وجود اهن بی اطلاع بوده اند و یا به گفته ان تعداد از دانشمندان که به وجود قاره گمشده مو معتقدند, انها قبلا" اهن و مصارف انرا میدانستند ولی بعدها انرا فراموش کردند . ( به نظر حقیر این مسخره ترین تئوری بیان شده است – چون ابزارهای ساخته شده از اهن بسیار محکمتر و با دوامتر از الیاژهای چون برنز و نقره و طلا میباشد و یکی از مسائلی که باعث شد امپراطوری یونان بسرعت جهان را تسخیر کند وجود سلاحهای از جنس اهن بود که سایر سلاحهای دیگر را براحتی میبرید و از بین میبرد – وسائل کشاورزی و غیره .... که تاثیر فراوانی در زندگی انها داشت بعد از مدتی فراموش شد.!! حال چگونه ممکن است یک تمدن به این راحتی این دانش را فراموش کند.؟ ) در فاصله بین " هاراپا " و " موهنجو دارو " در محلی که رودخانه پنجاب به ابهای ساحلی میپیوندد, اشیائی یافت شده است که در میان انها یک انگشتانه اهنی و یک فنجان از فلز سبک که احتمالا" از الومینیم بوده , قرار داشت . شاید شما عزیزان با خواندن این مطلب تعجب کنید و این

یکی از اسرار شگفت انگیز جهان , ستون معروف دهلی میباشد . ستونی با قدمت بیش از 4000 سال که هنوز هیچ اثر زنگ زدگی در ان مشاهده نمیشود , ستونی از جنس اهن خالص که با روش ناشناخته ای الکترولیزه و سپس با نیروی الکتریکی قوی به هم جوش خورده شده است . ایا نیاکان شرقی ما توانسته بودند به الکتریسته دست یابند و از ان برای جدا سازی ناخالصیهای الیاژ استفاده کنند .؟

 

 

یافته را یک اراجیف مفت فرض کنید – اما قاره اسیا پر از انواع شگفتیهاست . برای مثال ستون اهنی معروف دهلی که در نزدیکی منار" کوتب "قرار دارد  و از نوعی اهن یا بهتر است بگویم از نوعی الیاژ اهن مانند ساخته شده که بهم جوش خورده و با وجود اینکه بیش از 4000 سال قدمت دارد و در طول این مدت طولانی در معرض باد و باران و گرمای هوای گوناگون قرار گرفته است ( انهم در هوای متغیر هندوستان ) – اما کوچکترین اثری از زنگ زدگی در ان مشاهده نمیشود . اما نکته بسیار عجیب و اسرار امیز این میباشد که این ستون از اهن خالص ساخته شده است که امروزه فقط از طریق الکترولیز و انهم به مقدار کم میتوان انرا تولید کرد.!! در مورد این ستون حیرت انگیز, باستان شناس هندی تبار متولد بریتانیا بنام

"R. Balasubramaniam " کتابی با عنوان " ستون فلزی معروف دهلی " به نگارش دراورده که در ان به موارد حیرت انگیزی از این ستون اشاره کرده است . این ستون که حدود 30 / 7 متر ارتفاع و بین 48 تا 29 سانتیمتر قطر ان میباشد – در محلی مسطح واقع شده است . قطر این ستون از پائین پهن و هر چقدر ارتفاع میگیرد نازکتر میشود . وزن ان معادل 5 / 6 تن میباشد که همانطور که گفته شد از اهن خالص میباشد . بر قسمتی از این ستون کتیبه ای به خط هندو باستان حک شده که در نوع خود حیرت انگیز است –  اجازه دهید معمای این ستون را از ابعاد مختلف مورد بررسی قرار دهیم . همانطور که میدانیم امروزه به وسیله جریان برق و الکترولیزه کردن, ناخالصیهای فلز گرفته شده و انرا بصورت الیاژهای مختلف از قبیل – الومینیم – فولاد و غیره.... در می اورند . این ستون اهنی با جوشهای بسیاری شکل گرفته است – به عنوان مثال برای تاج این ستون بیش از صدها جوش بکار برده شده . ایا میدانید برای جوش دادن یک الیاژ خالص – انهم از نوع اهن خالص چه ولتاژ برقی لازم است ؟!! حتما" شما دوستان جوشکاریهای معمولی را دیدید و از حرارت و نوری که متساعد میشود خبر دارید –  معما وقتی بغررنج تر میشود که میبینیم بر روی این ستون کلماتی هم حک شده است . طبق باورهای هندوهای قدیم این مکان یک مکان مقدس بوده و توریستهایی که از دهلی و منار " کوتب " دیدن می کنند – ساعات زیادی با این ستون حیرت انگیز خلوت می کنند . حتما" انها نیز به این فکر می کنند : کدام تکنولوژی و کدام علم توانسته ستونی با این عظمت, انهم در 4000 سال پیش خلق کند . البته شرق سرشار از این معماهای شگفت انگیز است . موسسه " اسمیتسونیان " و اداره استاندارد ایالت متحده امریکا, وسائلی را ارائه نموده اند که ثابت می کند حدود 7000 سال قبل مردم شرق با استفاده از کوره هایی که تا 9000 درجه سانتی گراد گرما تولید میکردند, فولاد بدست می اوردند . و یا میتوان از سکه هایی که توسط " ایوتی دموس " ( 187 تا 222 قبل از میلاد ) اهل باکتریا واقع در محل فعلی افغانستان ضرب شده اند و دارای رگه های واضعی از فلز نیکل است که استخراج ان از سنگ معدن خام – بسیار پیچیده و مشگل است . یک قلاب کمر متعلق به یک ژنرال چینی بنام " چوئوچو " ( 316 تا 265 بعد از میلاد ) که به همراه اشیاء دیگر در مقبره اش پیدا شد, در سال 1965 توسط اساتید بخش فیزیک کاربردی اکادمی علوم چین انالیزه ( تجزیه ) گردید و نتایج زیر بدست امد . الومینیم 85 درصد, مس 10 درصد و منگنز 5 درصد و همانطور که مجله " هورایزنز " ( افق ها ) در اینباره اشاره نمود, درست است که فلز الومینیم در طبیعت فراوان است, ولی استخراج و تصفیه اش بسیار مشگل است و استخراج ان از طریق الکترولیز کمتر از 2 قرن است که شناخته شده است – وپی بردن به این امر که متخصصین استخراج فلزات چینی در 1600 سال قبل به نحوه استخراج الومینیم وارد بوده اند – از نظر تاریخچه علوم, کشف مهمی محسوب میشود . حال که مطلب از الومینیم و کشور چین است – اجازه دهید مطلبی را که من در 16 اردیبهشت سال 84 در وبلاگ قرار داده ام را با هم یکبار دیگر مطالعه کنیم تا بدانیم – شرق نیز سرشار از شگفتیهاست . » در سال 1956 باستان شناسان یک وسیله نشان دادن گذر زمان را از زیر خاک بیرون اوردند که دارای حروف چینی روی ان بود . در محاسبات اولیه این وسیله را به قرن سوم میلادی نسبت دادند که با توجه به ازمایش کربن (کربن - 4 ) در صحت این تخمین هیچ شکی وجود نداشت . امادو مشکل بزرگ و تکاندهنده دراین میان مشاهده شد . یکی اینکه وسیله نشان دادن زمان و ساعتهای اولیه را سوئیسی ها تنها سه قرن پیش تر به صورت مکانیکی اختراع کرده بودند . و این وسیله نشان میدهد چینی ها حداقل ده قرن در ساختن ساعت از سوئیسی ها جلوتر بوده اند . اما مشکل دیگر که بسیار عجیب تر جلوه میکند این است که این وسیله از 85درصد الومینیم ساخته شده است .  در صورتی که ما میدانیم الومینیم به صورت الیاژ و جسم مرکب وجود داشته و وانگهی اولین بار الومینیم در قرن نوزدهم میلادی و انهم به کمک نیروی برق به صورت مستقل و مجزا درامده است . حال چگونه چینی ها شانزده قرن پیش تر از طرفی مکانیزم ساعت مکانیکی را بدست اورده بودند و از جهت دیگر از الومینیم به 85درصد یک مخلوط , استفاده کردند.؟ و سرانجام چگونه در ان زمان نیروی برق را در اختیار داشته اند که بتوانند به مجزاسازی الومینیم بپردازند.؟ اینها همه از رازی خبر میدهد که همه دانشمندان را در عجب گذاشته است . رازی که چینی ها را در دوهزار سال پیش قادر ساخته تا بسیاری از دستاوردهای مدرن بشری را تجربه کرده باشند

!! « حالا میخواهم با شما از روش حیرت انگیز درمانهای باستانی حرف بزنم – پزشکانی که راز بسیاری از مداواها و درمانها را می دانستند و از گیاهان برای معالجه کردن بیماران خود استفاده میکردند . برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید .

  

 

 

قلاب کمر متعلق به یک ژنرال چینی بنام  چوئوچو  که به همراه اشیاء دیگر در مقبره اش پیدا شد . الیاژهای بکار رفته در این قلاب کمر تنها با الکترولیزه کردن بدست می اید . چه کسانی این تکنولوژی را به چینیان اموختند؟!

 

دانلود PDF مطلب

کتابخانه وبلاگ

سکه هایی که به فرمان" ایوتی دموس " اهل باکتریا واقع در محل فعلی افغانستان ضرب شده اند . این سکه ها دارای رگه های واضعی از فلز نیکل میباشد که استخراج ان از سنگ معدن خام – بسیار پیچیده و دشوار میباشد .

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت ۵:۱۳ ب.ظ  
 آدولف هیتلر -  آیا پیشوا یک جادوگر بود؟

 

در طول تاریخ انسانهایی پا به عرصه حیات گذاشتند که توانستند مسیر تاریخ را عوض کنند . حال این مسیر میتوانست به نابودی انسان منجر شود یا بر عکس میتوانست او را مترقی کرده و در مسیر درست قرار دهد . مطلب امروز توسط دوست عزیز ما  اقای مسعود هاشمی برای وبلاگ خودش ارسال شده است . یک مطلب جالب و در نوع خود جدید . یادم هست در کتابی خواندم که ناپلئون بناپارت همیشه خوابها و کابوسهای وحشتناکی می دید و چندین بار به یکی از ژنرالهایش گفته بود : مردی با قیافه سرخ تمام ارامش مرا گرفته و اگر امروز در این دشت پر از برف و یخ هستم , او مرا اینجا اورده است – این مرد از دوران کودکی با من است .!! اتفاقا" در مطلب امروز که مربوط میشود به هیتلر – یک ظرافت شیرین و در حین حال اسرار امیز یک لحظه خواننده مطلب را رها نمی کند . " هیتلر " به چیزی معتقد است – اما یک معمای مرموز , یک معما که او را از هیچ - به اسطوره ای درداور تبدیل می کند... اجازه دهید مطلب را بخوانیم تا شما بزرگواران قضاوت کنید . از تمام دوستان کهYahoo2  را حمایت می کنند و سعی دارند کمک کند وبلاگی بسازیم که حرفی برای گفتن داشته باشد – نهایت تشکر را دارم . مسعود عزیز لطف شما را هرگز از یاد نخواهیم برد و امیدوارم این همکاری ادامه داشته باشد. دوستانی که در مورد این مطلب سئوالی از اقای مسعود هاشمی دارند میتوانند با ایمیل ادرس ایشان ارتباط برقرار کنند . mhashemi_masood@yahoo.com

 

آدولف هیتلر -  آیا پیشوا یک جادوگر بود؟

بر اساس یک کتاب خطی ناتمام به نام "من با برادر هیتلر ازدواج کردم"که در اواخر دهه 1970در مرکز کتابخانه عمومی نیویورک کشف شد –" آدولف هیتلر " از نوامبر 1912 تا آوریل 1913 در خانه ای واقع در ناحیه "توکستت" شهر لیورپول کشور انکلستان اقامت داشته است. مورخین قبل از بررسی, آن کتاب را یک حیله  تصور میکردند . ولی وقتی آن را خواندند بسیاری از آنها به این نتیجه رسیدند که ادعاهای نویسنده کتاب آن قدر ها که در ابتدا فکر میکردند عجیب نمیباشد . نویسنده این کتاب جنجال برانگیز "بریجیت هیتلر" همسر" آلویس "برادر ناتنی آدولف میباشد که متولد ایرلند و نام خانوادگی او "دالینگ" بود. او "آلویس هیتلر" را به سال 1909 در نمایش سالیانه اسبها در دوبلین ملاقات کرد. آلویس جوان و شاد اتریشی با زبان انگلیسی نه چندان روان خود را بریجیت 17 ساله معرفی کرد. این یکی از همان موارد نادری است که عشق در اولین نگاه به وجود آمد. بریجیت مرتب با این مرد خارجی که میگفت در یک هتل کار میکند دیدار میکرد- ولی والدین او وقتی فهمیدند که منظور او از کار کردن در هتل پیشخدمتی در هتل "شلبورن " است آلویس را هیتلرنپذیرفتند. اما بریجیت که آلویس را دوست داشت با او به لندن رفت و در آنجا با هم ازدواج کردند. یک سال بعد ازدواج بریجیت برای آلویس پسری به دنیا آورد و نامش را" ویلیام پاتریک" گذاشتند. بریجیت پسرش را "پت" و آلویس او را "ویلی"صدا میکرد. در سال دوم ازدواجشان این زوج تصمیم گرفتند که به لیورپول بروند- و انجا رستوران کوچکی در خیابان "دال" بزنند که موفقیت چندانی برای آنها نداشت. آلویس که سرسخت بود تصمیم گرفت رستوران را بفروشد و مهمانخانه ای در قسمت دیگر شهر بخرد و چون کار سختی بود آلویس ورشکسته شد. بعد از این ماجرا وقتی در مسابقات اسب دوانی بزرگ ملی پول هنگفتی برنده شد آینده اقتصادی او اندکی بهبود یافت. او پول خود را در صنعت تولید تیغ ریش تراشی به کار گرفت و با خود فکر کرد که بهتر است در این کار شریکی نیز داشته باشد .بنابراین نامه ای به شوهر خواهرش "آنتون روبال " در وین نوشت و از او خواست تا همراه همسرش به لیورپول بیایند و هزینه مسافرت آنها را هم همراه نامه فرستاد. در یک صبح سرد ماه نوامبر در سال 1912 آلویس به اتفاق همسرش به ایستگاه قطار خیابان لایم رفتند و منتظر رسیدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه شدند.وقتی قطار به ایستگاه رسید آنها بی صبرانه در انتظار پیاده شدن آنتون   وهمسرش بودند ولی در میان ناباوری آنها مرد جوانی رادیدند که از قطار پیاده شد.آن مرد که صورتی رنگ پریده و کت و شلوار کهنه ای به تن داشت به آنها نزدیک شد و دست خود را به طرف آلویس دراز کرد . این آدولف برادر ناتنی آلویس بود.آدولف گفت او به جای" آنتون روبال" که بنا به دلایل مختلفی نتوانسته بود به این سفر بیاید آمده است.بحث تندی به زبان آلمانی میان آن دو در گرفت.شب هنگام آلویس برادرش را به آپارتمان خود در خیابان "آپر استن هوپ" آورد و بریجیت دید که دو برادر رفتار دوستانه تری نسبت به قبل با یکدیگر دارند. او برای آنها شام درست کرد و بعد از شام آدولف به استراحت در اتاق نشیمن پرداخت. بریجیت شوهرش را به خاطر رفتار خشن با برادرش سرزنش کرد.آلویس گفت: آدولف کسی که من همیشه او را برادر هنرمند خودم خطاب میکردم از ارتش اتریش گریخته و برای 18 ماه فراری بوده است. او به همین علت نزد من آمده و وقتی او در ایستگاه قطار این حرف ها را به من زد از انکه چرا با آغوش باز از او استقبال نکردم متعجب بود. آلویس گفت که آدولف در این مدت با استفاده از هویت برادر مرده شان "ادموند" رفت و آمد میگرده است ولی زمانی که پلیس به حیله او پی برده او با التماس پولی را که آلویس برای مسافرت" آنتون روبال" فرستاده بود را از همسر او گرفته است. بر اساس گفته های بریجیت برادر شوهر 23 ساله او بیشتر وقت خود را در اطراف خانه می چرخید و به بطالت می گذراند و اغلب مشغول بازی کردن با "ویلیام پاتریک "دو ساله بود. آدولف در ابتدا خیلی کم حرف میزد ولی بعد از گذشت چند هفته رفتار دوستانه تری از خود نشان داد و درباره علاقه خود به نقاشی و برنامه های آینده زندگی خود صحبت کرد.او به بریجیت گفت وقتی تقاضای او برای ورود به آکادمی هنر وین توسط یک پرفسور یهودی رد شد چقدر نا امید شد زیرا آن پرفسور به او گفته گرچه استعداد کمی در مهندسی دارد ولی توانایی نقاشی ندارد. او به برادر زنش گفته بود که روزی آلمان جایگاه اصلی خود را در جهان به دست خواهد آورد و هر وقت این سخنان را میگفت یک نقشه جهان متعلق به آلویس را کف اتاق پهن میکرد و شرح میداد که چطور آلمانی ها ابتدا فرانسه و بعد انگلستان را فتح خواهند کرد. در یک مورد وقتی بریجیت به حرفهای او بی اعتنایی کرد- ناگهان آدولف به داد و فریاد پرداخت . بریجیت هم به او گفته بود که او یک آلمانی نیست بلکه یک فراری فقیر اتریشی است و باعث عصبانیت آدولف شد. یک روز وقتی او با برادرش به بیرون رفتند آدولف شیفته سبک معماری ساختمان ها و آثار تاریخی از قبیل گنبد" سنت پل" و استحکامات "تاور بریج" گردید. هنگام بازگشت آن دیکتاتور آینده چند طرح از کلیسای "سنت پل" را رسم کرد. بریجیت در کتاب خود به خانم پرینتس همسایه خود و با ستاره شناسی و مسائل فوق طبیعی سر و کار داشت اشاره کرده است و میگوید که آدولف ساعتها از وقت خود را در خانه او به سر می برده است و از او میخواسته که از آینده اش با او حرف بزند. خانم پرینتس گفته بود که آینده شگرفی در انتظار آدولف جوان است. او با نگاه کردن به کف دست این اتریشی به او گفت که خط سرنوشت او برجسته است و نشان میدهد که او زندگی شگفت انگیزی خواهد داشت. او به این نکته نیز اشاره کرد که خط قلب آدولف از مسیر سرنوشت او عبور میکند و این به آن مفهوم که اگر احساسات بر هدف زندگی او چیره شود خنثی خواهد شد. سر انجام روزی رسید که آدولف باید به خانه اش برمی گشت و او در ماه می سال 1913 لیورپول را ترک کرد و به آلمان بازگشت . بریجیت در کتاب خود مینویسد :خودش را برای پناه دادن مردی که دنیا را در گیر جنگی زیانبار کرد سرزنش میکند و افسوس میخورد چرا به او زبان انگلیسی نیاموخته است. مورخین حضور هیتلر در لیورپول را واقعی دانسته و این دوران را دوران گمشده زندگی هیتلر نامیده اند. هیتلر در کتاب خود نیز به این مدت اشاره نکرده است .به هر حال در بمباران لندن آخرین بمبهای آلمان در لیورپول افتاد و آن خانه ای که هیتلر مدتی در آن اقامت داشت نابود کردید. به هر حال هیتلر به وین بازگشت ودر آنجا با فروختن طرح هایی که بر روی کارت پستال میکشید و کارهای دیگر به امرار معاش پرداخت.او در یاین همان نیزه معروف است - هر چه باشد سرنوشت عجیبی را میتواند تعریف کندک پانسیون قدیمی اقامت داشت و همیشه یک پالتوی سیاه که یک یهودی به او داده بود را میپوشید.او همیشه در موزه هافبورگ بود و یک شئی خاص نظر او را جلب کرد و آن "نیزه مقدس" بود که گفته میشد که پهلوی مسیح با آن سوراخ شده بود . بر اساس افسانه این نیزه که به "نیزه سرنوشت" شهرت دارد  به یک سرباز رومی به نام "لانگینیوس"تعلق داشته است که او مسیح را با آن کشته است و در افسانه شاه آرتور گفته شده است که "جورف" بازرگان این نیزه را از کشور "آریماتیا" به بریتانیا آورده و"سر بالیم"خونخوار "شاه پالهام"را با آن زخمی کرده است. سپس آن نیزه به اتریش برده شده ودر موزه هافبورگ به عنوان بخشی از اموال خانواده سلطنتی "هابسبورگ"به نمایش در آمده است.هیتلر نیز در کتاب های مقدس راجب آن خوانده بود که: "وقتی آنها نزد مسیح آمدند و دیدند که قبلا مرده است پاهای او را نشکستند بلکه یکی از سربازان با نیزه ای پهلوی او را سوراخ کرد که از آن سوراخ خون و آب بیرون آمد ".به نظر میرسید که این همان نیزه ای است که توسط "چارلی مگنی" حمل میشده است و گمان میرفت که این نیزه به او کمک کرده است که در 47 مبارزه پیروز شود. همچنین گفته میشد که وقتی چارلی مگنی بر حسب تصادف آن نیزه را به زمین انداخت ناگهان مرد. سپس آن نیزه به دست "هنریش فولر" موسس خانه سلطنتی ساکسون ها افتاد که او لهستانی ها را به سمت شرق راند. بعد ها نیز به تصرف پنجمین شاه ساکسون ها و نسلهای بعدی او در آمد و به صورت مایملکی شد که "هاهن استافن" از "ساوابیا" چشم طمع به آن دوخت.نکته بسیار مهم در  رابطه با این موضوع درباره فردی به نام "فردریک بارباروسا " فاتح ایتالیا است که حتی پاپ را مقهور خود ساخت و او را وادار به تبعید کرد. بارباروسا نیز مانند چارلی مگنی اشتباه مشابهی کرد و هنگامی که در راه عبور برای شرکت در جنگهای صلیبی سوم از روی رود خانه ای در سیسیل میگذشت نیزه از دستش افتاد و ظرف چند دقیقه مرد. به هر حال شنیدن اینگونه داستان ها درباره این نیزه جادویی قوه تخیل آن اتریشی بینوا را خسته کرده بودند .برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید.

 

دانلود PDF مطلب

کتابخانه وبلاگ

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID  = Jalal_webid


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت ۱:۵۲ ب.ظ  
 معمای قصر کورال کسل ( قصری که تنها یک نفر ان را ساخت )
 

مطلب امروز توسط دوست نازنین ما اقای " بابک نامی " برای وبلاگ خودشان ارسال شده است . این مطلب در مورد بنای اسرارامیزی است که تنها توسط یکنفر ساخته شده است.!  اری تنها توسط یکنفر!!. حقیقتا" سالها پیش یک مقاله کوتاه در مورد این معما خوانده بودم – اما مطلب امروز بسیار کاملتر و جذابتر از ان مقاله میباشد - برای همین بسیار مجذوب مطلب شدم و باید از بابک نازنین تشکر صمیمانه ای داشته باشم . دوستانی که برای وبلاگ خودشان مطلب ارسال کرده اند – مطمئن باشند که به مرور زمان و به نوبت انها را در وبلاگ قرار خواهم داد . Yahoo2 یک وبلاگ شخصی نیست – یک محل کوچک برای عزیزانی میباشد که دوست دارند دانستهای خود را با دیگران تقسیم کنند . بابک جان ممنون که yahoo2 را خانه خود می دانی و کمک میکنی این خانه ابادتر از گذشته شود . دوستانی که در مورد این مطلب سئوالی از اقای بابک نامی دارند میتوانند با ایمیل ادرس ایشان ارتباط برقرار کنند . bnami1985@gmail.com

 

معمای قصر کورال کسل ( قصری که تنها یک نفر ان را ساخت )

 

در پهنه این جهان بی کران بنا ها و ساختمان های بی شماری وجود دارد که آکنده از معما هایی هستند که حتی بعد از هزاران سال از تاریخ ساخت آنها همچنان برای بشر بصورت لا ینحل باقی مانده است . معما هایی که می گویند : چگونه ساخته شده اند ؟ یا چرا و توسط چه کسانی  بنا شده اند؟ دراین بین « کورال کسل »  بنایی است که اگر چگونگی ساخت آن کشف شود شاید راز اهرام مصر و بارو های بعلبک نیز فاش گردد.

ادوارد لیدز کالنین – مردی که مرموزترین بنای عصر جدید را ساخت .

" کورال کسل " به معنا یگ" قصر مر جانی " واقع در ناحیه " هومستد " در فلوریدای آمریکا یکی از حیرت انگیز ترین ساختمان هایی است که تا بحال ساخته شده است. این قصر از لحاظ هنری قابل قیاس با بناهای تاریخی و معروفی همچون معابد یونان قدیم و حتی اهرام ثلاثه می باشد. این بنا ساختمانی تحسین برانگیز و اسرار آمیز است زیرا تمامی ساختمان توسط تنها یک نفر  به نام " ادوارد لیدز کالنین " که مردی با 150 سانتی متر قد و 45 کیلو گرم وزن از مهاجران آمریکای لاتین بوده ساخته شده است. ادوارد تمام مصالح قصر را به تنهایی جمع آوری کرده به آنها فرم داده و به محل احداث قصر آورده است. خیلی ها خانه خود را به تنهایی ساخته اند ولی عظمت قصر ادوارد در نوع خودش بی نظیر است. او برای بنای خانه خود، از قطعات عظیم الجثه صخره های مرجانی استفاده کرده است. برخی از این قطعات وزنی برابر 30 تن را دارند. چطور ممکن است بدون کمک کسی و یا استفاده از ماشین آلات مدرن این قصر ساخته شود .؟! در سال 1920 این صخره های غول پیکر چگونه از سواحل به محل قصر برده شده است؟ اینها گوشه ای از راز قصر مر جانی میباشد. او چطور این کار را کرده است؟ بنا به تخمین کارشناسان هزار تن صخره مرجانی برای بنای دیوارها و برج های قصر بکار رفته و صد تن دیگر نیز برای مبلمان تراشیده شده آن ، مورد استفاده قرار گرفته است. ستون هرمی شکل این قصر 28 تن وزن دارد. دیوار اطراف قصر که ارتفاع آن به 240 سانتی متر می رسد از بلوک های بزرگ مرجانی به وزن چندین تن ساخته شده است. هلال ماه سنگی درون حیاط به ارتفاع شش متر است ، یک دروازه متحرک 9 تنی که با تماس انگشت بازمیشود در دیوار شرقی قصر تعبیه شده است، و عظیم ترین قطعه مرجانی حدود 35 تن وزن دارد. « ادوارد لیدز کالنین» برای ساختن این قصر بیست سال به تنهایی زحمت کشید ( از 1920 تا 1940 ) ولی هیچکس او را در طول این سالها در حال انجام کار ندید. او ابتدا نام قصر خود را « پارک دروازه سنگی » گذاشته بود. مردم می گویند وقتی نامزد ادوارد او را ترک کرد و دیگر قبول نکرد که با او ازدواج کند، ادوارد تصمیم گرفت این قصر را به تنهایی بسازد. او چند سال به ایالت های مختلف آمریکا سفر کرد و در آخر به خاطر بدست آوردن سلامتی شهر کالیفرنیا را انتخاب نمود زیرا او مبتلا به سل بود. او در سال 1920 احداث خانه خود را آغاز نمود.

این درب متحرک بیش از 9 تن وزن دارد و به راحتی میتوان انرا باز و بسته کرد

 

 

چطور لیدز کالنین توانست این شاهکار معماری را اینگونه مرموزانه بسازد؟

این سؤالـی است که باید به آن پاسخ می داد، جالب است بدانید که هیچ کس او را در حال انجام کار ندید. این مرد مرموز اغلب شبها و زیر نور فانوس کار می کرد، به همین خاطر هیچ شاهدی ندید که ای مرد نحیف جثه چطور سنگهای عظیم را حمل می کند. تنها وقتی قطعات به «هومستد» منتقل می شد او از کامیون کرایه ای استفاده می کرد و صخره ها را به آن طرف میبرد ولی هیچ کس ندید چه کسی این قطعات را روی کامیون می گذاشت یا از روی آن بر میداشت. داستان عجیب و غریبی در مورد این قصر و احداث آن بر سر زبانهاست, ولی کسی نمی داند این داستانها تا چه حد حقیقت دارد.  چند تن از همسایگان ادوارد یواشکی دیده اند که چطور کالنین سنگها را بلند می کرد. او دستش را روی آنها می گذاشت و آوازی می خواند، سپس صخره ها خود بخود از جا بلند و در هوا شناور می شدند . در شماره ای از « مجله فیت » چاپ کالیفرنیا نوشته بود: یک شب چند نوجوان - جاسوسی ادوارد را می کردند، آنها گفتند دیده اند که او صخره ها را مثل بادکنک در هوا بلند می کند ولی هیچ کدام موضوع را جدی نگرفتند ، چون فکر می کردند که حقه ای در کار است. در ادامه این مقاله آمده بود: دانشمندان می گویند احتمالآ لیدز کالنین به گونه ای راز « رشته های زمینی » که نوعی خطوط انرژی نامرئی در اطراف زمین هستند و قدرت « تلوریم » در آنها متمرکز می باشد را کشف کرده است و با استفاده از قدرت نامرئی زمین آن صخره های بزرگ را بلند کرده است. ولی اگر اینطور باشد چطور لیدز کالنین این انرژی را به تسخیر خود درآورده بود؟ برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت ۳:۳۴ ب.ظ