دکتر "والتر جانیز اشتاین" ریاضیدان و اقتصاد دان برجسته و آشتا به امور فوق طبیعی بر این باور بود که رهبر آلمان نازی دانش گسترده ای درباره جادوی سیاه داشت.و آن نیزه را همانند و مترادف با عصای جادوگری می دانسته است. مقارن تابستان 1912 اشتاین با یک فروشنده کتابهای مسایل فوق طبیعی در وین ملاقات کرد و چاپ قدیمی کتاب "پارسیوال"که یک افسانه اتریشی درباره یک جام مقدس و شاعر آلمانی
قرن سیزدهم "ولفرام ون اشنباخ"آن را نوشته است از او خرید.حواشی این کتاب پر بود از یادداشت های خطی که نشان میداد صاحب قبلی این کتاب نه تنها به امور فوق طبیعی آشنا بوده بلکه کینه کهنه ای نسبت به یهودی ها داشته است.اشتاین وقتی که در صفحه آخر این کتاب نام صاحب قبلی آن که هیتلر بود را پیدا کرد به فروشنده مراجعه کرد و آدرس او را گرفت. او ساعتها وقت خود را صرف شنیدن نقطه نظرهای عجیب آدولف در مورد قوم برتر و موارد سیاسی دیگری که به نظر او نفرت انگیز می آمدند ولی با این شنونده را کاملا به خود جذب میکرد نمود.اشتاین بعدها گفت : با وجودی که هیتلر جوان فقط بیست سال داشت اما احساس می کردم که سرنوشت اسرار آمیزی در پیش رو دارد چون پرتویی از یک جذبه خاص و زیان بار در او دیده می شد. یک روز در گفتگویی بین اشتاین و هیتلر صحبت از آن نیزه مقدس به میان آمد- او عقیده خودش را انطور بیان کرد که آن صلاح باستانی روزی در دستان او قرار خواهد گرفت و به اشتاین در مورد تصویر زنده ای که هنگام مشاهده نیزه در مقابلش ظاهر شده و شاهد آن بوده است چنین گفت: من به آرامی از یک حضور نیرومند در اطراف آن نیزه آگاه میشدم.در واقع آن حضور ترس آور مشابه تصوراتی بود که من در موقعیت های نادر زندگیم وقتی که احساس میکردم سرنوشت بزرگی دز انتظار من است آن را به چشم می دیدم.گویی پنجره ای به سوی آینده بر روی من گشوده میشد که من از آن پنجره اشعه یک منبع نورانی را به صورت رویدادی در آینده میدیدم و میدانستم در پس مخالفت با آن خونی که در رگهایم است وسیله ای برای برتری قوم و مردم و خون من میشود.اشتاین یقین داشت که به احتمال زیاد او خود را در بیست و پنج سال بعدی در شهر "هلدن پلاتز" بیرون موزه" هافبورگ " می دیده که هزاران نفر از پیروان اتریشی خود را مخاطب قرار داده است. روز 14 مارس 1938 در همان محل هیتلر انضمام اتریش به خاک آلمان را اعلام کرد و دستور بازگشت خاندان "هابسبورگ" به زادگاه معنوی و سرزمین موعود حزب نازی یعنی نورنبرگ را داد.بسیاری از مورخان از این کار هیتلر تعجب کردند زیرا او همیشه خاندان هابسبورگ را به عنوان خائنین خون المان تلقی میکرد- اما از نظر هیتلر آنها به خاطر داشتن "نیزه سرنوشت" از یک اعتبار افسانه اس برخوردار بودند.در سیزدهم اکتبر همان سال آن نیزه با وسواس خاصی به همراهی یک مامور اس اس به قطار حامل سربازان مسلح منتقل و به مرز آلمان برده شد.سپس از آنجا نیزه را به جایگاه جدید خود واقع در محراب کلیسای "سنت کاترین" که اینک تبدیل به موزه جنگی حزب نازی شده انتقال دادند.هیتلر نگرانی وحشت آوری در خصوص از دست دادن نیزه داشت زیرا او میدانست در گذشته کسانی که آن نیزه را از دست دادند خیلی زود مردند. این مسئله که هیتلر کسی که بر روی کارت های پستال نقاشی میکرد چطور قادر شد بدون کنترل و ممانعت برای مدتی بیش از ده سال آن سیاست های بی سابقه و بی رحمانه خود را انجام دهد پرسش دیگری میباشد که همچنان ذهن همگان را به خود مشغول نگاه داشته است. اشتاین معتقد بود که رسیدن هیتلر به آن همه قدرت و نیز فرار از مجازات آن کشتار عمومی به خاطر درگیر بودن آن دیکتاتور در حیطه جادوگری بوده است.نشان رسمی حزب نازی یک صلیب شکسته بود یک سمبل قدیمی که در بسیاری از فرهنگ های دنیا از جمله سر خپوستان آمریکا و یونانیان باستان نیز دیده شده است. این سمبل یا نشانه خورشید و یا سعادتمندی تلقی می شده- اما صلیب شکسته آلمان مفهوم عکس آن را داشت و نشانه پلیدی را تداعی میکرده است.صلیب شکسته اولین بار به عنوان جنبش "الحاد نو" توسط "گویدو وان لیست" آلمانی و آشنا به امور فوق طبیعی مورد استفاده قرار گرفت."لیست" در سال 1862 ودر سن 14 سالگی اصول مذهب کاتولیکی خودش را انکار کرد و قسم خورد روزی معبد بزرگی میسازد و آن را به "ادین" (خدای جنگ در افسانه های اسکاندیناوی) اختصاص میدهد.هشت سال بعد او طرفداران زیادی پیدا کرد.پیروان این پدیده جشن های الحاد را در لحظه اعتدال شب و روز زمستانی و تابستانی بر پا میکردند و خورشید را به عنوان" بالدور" (خدای اسطوره ای اسکاندیناوی که هر چند در جنگ کشته شد ولی بعد از مرگ مثل خورشید زمین که پس از پایان شب دوباره طلوع میکند زنده شد) ستایش میکردند. مراسم ستایش خورشید در بالای تپه ای در شهر وین انجام میگرفت و طی آن در یک موقعیت مناسب "لیست" با دفن کردن 8 بطری شراب به شکل صلیب شکسته به این آیین مشرکانه خاتمه میداد. در دهه 1920 وقتی که حزب سوسیالیست ملی هنوز در آغاز راه بود- هیتلر متوجه شد که نیاز به یک آرم یا یک نشانه دارد. چالب ترین پیشنهاد از طرف "فردریک کرون" دندان پزشک اهل استرنبرگ که شامل یک صلیب شکسته سیاه درون یک دایره سفید و روی پرچم قرمز رنگ قرار گرفته بود به او داده شد.در واقع رنگ قرمز نشان خون و آرمان اجتماعی دایره سفید به مفهوم خالص بودن خون و نژاد و ملی گرایی و صلیب شگسته که در مرکز همه این ها قرار گرفته بود به معنای مبارزه برای پیروزی از جانب یک مرد آریایی تفسیر شدند."کرون" با پیشنهاد خودش تصورات هیتلر را تسخیر کرد و نفرت انگیز ترین نشان را در تاریخ زندگی بشر به وجود آورد. مدت کوتاهی بعد از تولد "صلیب شکسته نازی هیتلر دستور متحیر کننده ای صادر کرد که باعث حیرت همگان شد چون او فرمان داد :از نوشتن و عمل کردن به امور فوق طبیعی باید به شدت جلوگیری شود!اما چرا شخصی مانند هیتلر که خود شیفته امر فوق طبیعی بود خواستار از بین بردن آن شد؟ در سال 1934 پلیس برلین چاپ هزاران کتاب در مورد تصوف و مسایل فوق طبیعی را متوقف کرد و به دنبال آن عملیات گسترده ای برای جلوگیری از فعالیت تمام گروه هایی که در ارتباط با مسایل فوق طبیعی بودند در آلمان آغاز شد. حتی گروه هایی مانند "فرمان آلمان" که فردریک کرون عضو آن بود و نیز "انجمن تول" که بسیاری از اعضای حزب سوسیالیست ملی عضو آن بودند نیز شامل این فرمان شدند. بر اساس مدارکی که به تازگی کشف شده است معلوم شده است که علت مبارزه رهبر نازی با اینگونه افراد این بوده که او آنها را رقیب خود می دیده است. در روسیه استالین هم افرادی را که با امور فوق طبیعی سر و کار داشتند مورد آزار اذیت قرار میداد.در میان بسیاری از گفتگو وگزارش هایی که ما از جانب افراد مختلفی که با هیتلر ملاقات داشته و یا با او کار کرده اند به دست آورده ایم- داستان های مکرری از قدرت عجیب سخنان هیتلر در رابطه با متقاعد کردن و افسون کردن دیگران به چشم میخورد.در آوریل 1943 زمانی که دیکتاتور ایتالیا "موسو لینی" در آلمان با هیتلر ملاقات کرد یک حالت افسردگی شدید جسمی وروحی داشت."جوزف گوبلز" در دفتر خاطرات خود این طور شرح داده که چطور هیتلر توانست موسولینی را دوباره سرزنده کند: هیتلر با به کار بردن تمامی کوشش خود سعی کرد ناراحتی های عصبی او را از بین ببرد و موسولینی را به حالت عادی برگرداند. به طوری که در آن 4 روزی که نزد هیتلر بود تحول همه جانبه ای در وضعیت روحی او به وجود آمد. قدرت های یگانه هیتلر در خصوص تلقین کردن و انگیزه دادن توسط "کارل دونیتز"فرمانده ناوگان "یو.بوت"نیز تجربه شده بود. روزی دونیتز در مورد نیروی مرموز هیتلر گفت:من به طور عمد به ندرت به مرکز فرماندهی هیتلر میرفتم زیرا حس میکردم که در اینصورت نیروی ابتکارم بهتر حفظ خواهد شد چون وقتی چند روز در مرکز فرماندهی می ماندم احساس میکردم باید خود را از از تسلط قدرت های او در خصوص تلقین عقایدش رها سازم. "هرمن گورینگ" نیز در مورد هیتلر اینگونه اعتراف میکند : معمولا برای گفتن مطلبی به هیتلر از قبل آن را در ذهن خود آماده میکردم- ما وقتی رودر روی هم قرار میگرفتم همه چیز را از یاد میبردم. بسیاری از صاحب منصبان حزب نازی از جمله افراد گارد اس اس معتقد بودند : هیتلر توسط یک روح شیطانی کنترل میشود. "هرمن راشینگ" فرماندار "دانزینگ"ادعا کرد: هیتلر اغلب از کابوس های شبانه رنج میبرد وچندین بار نیمه شب از خواب بیدار
شده و موجوداتی شبح مانند را در اتاق خود دیده بود. راشینگ در کتابش با عنوان "هیتلر صحبت میکند"به وحشت شبانه هیتلر اینگونه اشاره کرده است:شخصی نزدیک به هیتلر به من گفت:او در نیمه های شب فریاد زنان از خواب بیدار شده و تقاضای کمک کرده و از ظاهرش پیدا بوده که نیمی از بدنش بی حس شده و او طوری دچار وحشت بوده که تمام بدنش می لرزیده است.در انجیل آمده: اشخاصی که روحشان توسط اهریمن تسخیر می شد روی زمین می افتادند و از دهانشان کف خارج می شد.راشینگ معتقد است که کسی که باعث مرگ 30 میلیون انسان شده است به احتمال زیاد حامل همان نیرو های اهریمنی بوده است. هیچ کس نمی توان در مورد اینکه او یک واسطه بوده فکر نکند. واسطه ها افرادی هستند که به آنها نیروهای فوق طبیعی داده میشود که آنها را از دیگران متمایز میسازد. واسطه ای که توسط نیروهای فوق طبیعی تسخیر شده است زمانی که این بحران بر طرف شود دوباره به وضعیت متعادل بر میگردد.هر چند این مطالب به قدر کافی عجیب می نمایند اما کسان دیگری هم بودند که مانند راشینگ شاهد مهارت های گفتاری هیتلر بودند."بوخز" یک بار اظهار کرد: من به چشم های هیتلر نگاه کردم گویی چشم های واسطه ای بودند که به حالت خلسه فرو رفته باشد.بعضی اوقات به نظر میرسد که بدن آن فرد صحبت کننده نیز توسط عاملی خاص تحت تاثیر قرار می گیرد."بچه های شیطان خوش اقبالی شیطان را دارند."ضرب المثلی است که به طور یقین در مورد هیتلر صادق است.در جنگ جهانی اول روزی هیتلر در سنگر خوابیده بود که خواب دید گلوله توپی باعث مرگ او می شود . او از خواب پرید و به سرعت از آنجا فرار کرد. چند دقیقه بعد سرباز دیگری که جای او را در سنگر گرفته بود توسط گلوله توپ دشمن تکه تکه شد.در سال 1923 هنگامی که هیتلر دسته ای از افراد سوسیالیست ملی را در خیابان های مونیخ هدایت میکرد زره پوش پلیس وارد صف آنها شد و شانزده نفر از نظامیان را کشت .هر چند هرمن گورینگ به شدت آسیب دید ولی به هیتلر صدمه ای وارد نیامد.در سال 1931 هیتلر در پیاده روی شهر مونیخ در حال قدم زدن بود و ناگهان یک اتومبیل فیات به رانندگی میلیونر معروف "لرد هاوارد والدن" با سرعت زیاد با او برخورد کرد .هیتلر بدون اینکه حتی خراشی بردارد از این حادثه جان سالم به در برد به طوری که حتی با والدن دست داده و او را بخشید.در 20 جولای 1944 بمبی که توسط "برت هولد وان استافن برگ" یکی از بزرگان ارتش هیتلر زیر میز کنفرانس هیتلر کار گذاشته بود منفجر شد.هیتلر از این سو قصد جان سالم به در برد و روز بعد استافن خود کشی کرد و 150 نفر از همدستان او نیز اعدام شدند. اما وقتی اجازه داد "نیزه سرنوشت" از او دور شود خوش اقبالی خود را از دست داد.چون در اکتبر سال 1944 به خاطر بمباران سنگین متفقین روی شهر نورنبرگ هیتلر آن نیزه را به یک پناهگاه در زیر زمین که به همین منظور ساخته شده بود انتقال داد. ظرف 6 ماه متفقین پیروزی های بسیاری به دست آورده و توانستند هیتلر را در همان پناهگاه به دام بیندازند.اما هیتلر به چند دلیل تا 30 آوریل 1945 صبر کرد- سپس با شلیک گلوله ای به سرش خود کشی کرد.شاید این امر یک تصادف باشد اما جشن باستانی "شب والپورگیس" برای کسانی که با امور فوق طبیعی سر و کار دارند نیز در همان تاریخ بوده است.در آن شب ارواح پلید جهنم تحت نظارت رئیسشان به شادمانی می پردازند. در روز مرگ هیتلر ستوان "ویلیام هورن" از یکان هفتم ارتش آمریکا آن نیزه را به نام دولت آمریکا ضبط کرد . پایان
برای اطلاعات بیشتر از نیزه سرنوشت میتوانید به لینک زیر مراجعه کنید
مسعود هاشمی بر گرفته از کتاب "مردان اسرارآمیز" نوشته توماس اسلیمن
دانلود PDF مطلب
کتابخانه وبلاگ
|
+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت ۱:۵۲ ب.ظ