جسدی که در هیچ گوری جا نگرفت

در موزه کلیسای " هیوگنات " در " کیپ تاوان " واقع در افریقای جنوبی- سنگ قبری وجود دارد که نام مرد جوانی بنام "جان گبهارد " بر روی ان نقش بسته است . این مرد به اتهام جنایت دستگیر و به اعدام محکوم گردید – او در واپسین روزهای زندگی خود – پیامی برای مقامات افریقای جنوبی فرستاد و طی ان چنین گفت : "شما ممکن است زندگی مرا بگیرید , ولی قادر نخواهید بود جسم مرا در اختیار داشته باشید.! " وقایع شگفت انگیزی که بعدا” اتفاق افتاد- این ادعا را به اثبات رساند.! همانگونه که در بالا عنوان شد – این مرد جوان را به اتهام جنایت زندانی کرده بودند و در اخرین ساعات زندگی اش کشیشی بنام " دوپر " وارد سلول او شد . زندانی جوان به احترام این مرد روحانی از جا برخاست – مقابل درب سلول دو نگهبان به پاسداری مشغول بودند . زندانی به ارامی بسوی کشیش گام برداشت و کتاب مقدسی را که بدست داشت – از او گرفت و گفت : من به این کتاب مقدس که همه چیز من است سوگند میخورم که من " پیر ویلیه " را نکشته ام و اکنون بدون مرتکب شدن گناهی – دارند مرا اعدام میکنند . کشیش پیر دست خود را به ارامی روی شانه او گذاشت و گفت : فرزندم.... من حرف تو را باور میکنم , ولی بنا به دستور انها – امروز صبح باید تو را به دار اویزند..- هنوز کشیش پیر حرف خود را تمام نکرده بود که قاصدی از جانب حاکم ایالت " کیپ " وارد سلول شد و حکم رسمی اعدام را بشرح زبر قرائت کرد : - "جان گبهارد " متهم است که کشاورز بیگناهی بنام "پیرویلیه" را خفه کرده است و به همین خاطر حکم اعدام او صادر میشود . ایا محکوم سخنی برای گفتن دارد.؟- زندانی با صدای گرفته ای پاسخ داد : بله... من بیگناهم.!! در ان صبح روشن نوامبر 1۸36 " جان گبهارد " با گامهای استوار بسوی چوبه دار رفت و بی حرکت در کنار طناب دار که بر اثر وزش نسیم تکان میخورد و لحظه ای بعد زندگی او را میگرفت, ایستاد . وقتی کشیش خود را برای خواندن دعای پیش از اعدام اماده میساخت – محکوم رو به او کرد و گفت : پدر وقت خود را با اینکارها تلف نکن – انها ممکن است جسم مرا نابود کنند – ولی هرگز قادر نخواهند بود روح مرا بکشند.!! در این لحظه مامور اعدام طناب دار را بر گردن زندانی انداخت و گره انرا پشت گوش او کشید . " جان گبهارد " که فقط چند ثانیه با مرگ فاصله داشت – حرکتی به گردن خود داد و فریاد زد : هیچ قبری مرا در خود جای نخواهد داد... میشنوید... هیچ قبری.!! شما نمیتوانید مرا درون گور بگذارید – برای اینکه من بیگناهم و بیگناه از این دنیا میروم...!!! عاقبت با یک اشاره طناب کشیده شد و سر او بالای دار رفت . در حدود دو ساعت بعد, پس از معاینات پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن – طبق قانون – جسد او را درون تابوت سیاه رنگی قرار دادند و در حضور مقامات زندان – در تابوت را میخکوبی و لاک و مهر کردند . سپس انرا درون ارابه ای گذاشتند و به گورستان " پرل مانتن " که در پشت زندان قرار داشت بردند. در انجا تابوت را درون گوری که هشت پا عمق داشت گذاشتند و روی انرا با خاک و سنگ پوشاندند . بنابه دستور حاکم ایالت " کیپ " چند مرد مسلح مدت دو ماه شب و روز به مراقبت از این گور پرداختند, زیرا سخنان عجیب و غریبی که این زندانی قبل از مرگ بیان داشته بود – مقامات زندان را به شک و تردید واداشته بود و نگهبانان مراقب بودند تا مبادا کسی درصدد ربودن جسد براید . در همان روزها وقایع دیگری اتفاق افتاد که بار دیگر به این موضوع رنگ تازه ای بخشید . ماجرا از این قرار بود که در مزرعه ای که " جان گبهارد " متهم بود که "پیرویلیه" یعنی همان کشاورز بیگناه را در انجا بقتل رسانده است – صاحب مزرعه کیف متعلق به مقتول را نزد گاوچرانی بنام " پیتر لورنز " یافت- و پیش از انکه این گاوچران بتواند فرار کند او را دستگیر و به پلیس تحویل داد . در تحقیقات بعدی و پس بازرسی که از اصطبل بعمل امد – معلوم شد که این گاوچران – انگشتری و ساعت مقتول را نیز برداشته است و سرانجام اعتراف کرد که "پیرویلیه " بخت برگشته را او بقتل رسانده است. این مرد خود یکی از شهود اصلی بود که باعث شد طناب دار به گردن " جان گبهارد " بیگناه بیفتد – و اینجا بود که دریافتند عدالت اجرا نشده و سر بیگناهی – بی انکه جرمی مرتکب شده باشد – بالای دار رفته است . حاکم ایالت " کیپ " دستور داد که از " جان گبهارد " رفع اتهام شود و نام او از لیست جنایتکاران پاک شود – همچنین مقرر داشت که مبلغ 1000 لیره به مادر داغدار او که جان پسرش را بیگناه گرفته بودند – بپردازند و سالی 108 لیره مقرری برای او در نظر گیرند . حاکم انجا همچنین دستور داد که جسد " جان گبهارد " را از گور بیرون اورده و مجددا" به خرج دولت در محل مناسب دیگری بخاک بسپارند . هنگام انجام این دستور – مادر " جان گبهارد " نیز به همراه مقامات دولتی برای بیرون اوردن جسد پسر بیگناهش که تنها دو ماه پیش دفن شده بود – به گورستان " پارل مانتن " رفت و هنگامیکه مامورین, سنگ و خاک را از روی گور پسرش برمی داشتند تا تابوت را بیرون بکشند, با دیدگانی غمزده به نظاره ایستاده بود . سرانجام تابوت را بیرون کشیدند – ابتدا رئیس زندان تابوت را ازمایش کرد و لاک و مهر انرا بازدید نمود, بعد با احتیاط در انرا کشودند – لیکن حاضران فریادی از وحشت برکشیدند و با تعجب فراوان مشاهده کردند که تابوت خالی است و جسدی در ان وجود ندارد .!!!  در بازرسی رسمی که بعمل امد, معلوم شد که در تمام مدت نگهبانان یک لحظه از گور او دیده برنگرفتند.!!  لاک ومهر به هیچ عنوان شکسته نشده بود.!! با وجود این – چنین اتفاق شگفت انگیزی رخ داده بود.!! برای اطمینان بیشتر, به حفره سایر گورها پرداختند – ولی همه اجساد درون تابوت هایشان قرار داشتند . جسد " جان گبهارد " هیچگاه پیدا نشد.! و هرگز معلوم نشد چگونه از درون قبر برداشته شده است.!  تقریبا یک قرن بعد – یعنی در اوت 1956 چند تن از افرادی که برای تفریع و گردش به بالای تپه ای که سابقا"  خاکریز گورستان " پارل مانتن " در ان قرار داشت – رفته بودند, به تخت سنگ سیاه رنگی برخورد کردند – که نیمی از ان درون خاک بود . وقتی انرا از زیر خاک بیرون کشیدند – نوشته عجیبی بر روی ان حک شده بود : به یادبود جان گبهارد.. لطف خداوند همواره شامل بندگان نیک خود میشود.!!  این سنگ سیاه هم اکنون در موزه " هیوگنات " واقع در کمپ تاون نگهداری میشود و یاداور سخنانی است که این محکوم بیگناه در اخرین لحظات حیات خود بر زبان راند و گفت : هیچ قبری او را در خود جای نخواهد داد.!!

لینک تابلوهای مذهبی

 Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

 

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در چهارشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۴ و ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ  
 " پیتر هورکس " – پیشگوئی با مغز اشعه ایکس

هنگامیکه تحقیقات " اسکاتلندیارد " برای یافتن سنگ قیمتی " اسکون* " به بن بست رسید, مجبور شدند دست به دامن مردی شوند که قادر بود به انها کمک کند . مردی بنام " پیتر هورکس " که گفته می شد دارای مغزی با اشعه ایکس است .!! این سنگ قیمتی در دسامبر 1950 از کلیسای "وست مینستر" به سرقت رفته بود – و رسنک اسکون وزنامه های ان زمان, با عناوین درشت این خبر را در صفحات اول خود منتشر ساختند – وطی مقالاتی , پلیس لندن را به باد استهزاء گرفته بودند . عاقبت " اسکاتلندیارد " از سر ناعلاجی و در کمال بی میلی از " پیتر هورکس " درخواست کمک کرد و نماینده ای نزد او به شهر " دوردرخت " واقع در هلند فرستاد " پیتر هورکس " که در اصل یک هلندی ارام بود, نماینده "اسکاتلندیارد " را که کارگاهی برجسته بود, به حضور پذیرفت – و با وی به گفتگو پرداخت . همان روز همراه این کارگاه سوار هواپیما به لندن رفت - ماموران پلیس انگلستان که در فرودگاه لندن  انتظار ورود این مرد عجیب را می کشیدند, خیلی با احترام و تشریفات از او استقبال کردند . پس از اشنائی " پیتر هورکس " با رئیس "اسکاتلندیارد " و کارگاهان دیگر – او را به صحنه این سرقت شگفت انگیز بردند . در محل کلیسا – ماموران پلیس به او اجازه دادند تا به آلتی که از سارق یا سارقین باقی مانده بود و همچنین یک ساعت مچی که از یکی از انها بجای مانده بود دست بزند.! پس از ساعتها مطالعه و تفکر , سرانجام " پیتر هورکس " به ارامی روی نقشه شهر لندن – جاده ای را نشان داد که مدعی بود سارقین از انجا عبور کرده اند و سنگ قیمتی را همراه خود برده اند . هر چند این شخص, هیچگاه شهر لندن را ندیده بود – ولی تمام جزئیات ساختمانهائی را که در طول این جاده وجود داشت, برای انها تشریح کرد و مشخصات کامل سارقین را که سه مرد و یک زن بودند- توصیف نمود . هنگامیکه سرانجام این سارقین یک ماه بعد دستگیر شدند – مشخصات انها کاملا با انچه " پیتر هورکس " بیان داشته بود,تطبیق میکرد .!!  در زمان جنگ " پیتر هورکس " با فعالیتهای زیرزمینی - و وطن پرستان و مبارزان هلندی - که کشورشان اشغال شده بود همکاری نزدیک پیتر هورکسداشت . هنگامیکه مبارزان هلندی, نسبت به هویت یکی از اعضای جدید خود مشکوک شدند – عکس او را نزد " پیتر هورکس " اوردند, و این مرد چند لحظه انگشتان خود را روی عکس کشید و گفت : می بینم که این مرد – اونیفورم افسران المانی را بتن دارد.!! از ان لحظه به بعد, این عضو جدید تحت مراقبت شدید قرار گرفت و معلوم شد, کلیه اطلاعات را در اختیار المانی ها میگذارد – و بعد اعتراف کرد که از افسران سازمان ضد جاسوسی المان نازی میباشد – و این همان چیزی بود که " هورکس " پیشگوئی کرده بود .! پلیس شهر " نای میگن " واقع در هلند, در بسیاری از موارد مدیون " پیتر هورکس " بود- زیرا بکمک او توانست بسیاری از مشکلات و مسائل نامعلوم را حل کند . در اوت 1951 در بخشی از یک شهر قدیمی هلند – اتش سوزی مهیبی رخ داد که مهار کردن ان امکان نداشت . دویست نفر ماموران وظیفه خاموش کردن اتش را داشتند, ولی شعله های اتش زبانه میکشید و به انبارها و پل های شهر سرایت میکرد – اما یکشب , درست چند هفته بعد از انکه این اتش سوزی شروع شد , " پیتر هورکس " بهمراه دوست نزدیک خود که یکی از پزشگان معروف ان شهر بود – از خیابان میگذشت, او ناگهان ایستاد و به دوستش گفت – که بزودی اتش سوزی دیگری رخ خواهد داد – و این اتش سوزی در مزرعه خانواده ای بنام "یانس " اتفاق خواهد افتاد .!! هر دو انها بلافاصله به سوی اداره پلیس براه افتادند تا ماموران را در جریان بگذارند – ولی هنگامیکه به انجا رسیدند, متوجه شدند که درست چند دقیقه قبل از ورود انها – یک چنین اتش سوزی اتفاق افتاده است . ماموران پلیس از حرف انها دچار تردید شدند و نسبت به انها سوءظن پیدا کردند, ولی "هورکس" برای انکه واقعیت را به انها ثابت کند دست به هنرنمائی دیگری زد . او در حالیکه چشمان خود را بسته بود, محتویات جیب های رئیس پلیس را اعلام کرد و حتی مارک خودنویسی را که افسر پلیس در جیب داشت ذکر نمود.! " پیتر هورکس " با اینکار حیرت ماموران را برانگیخت و از ان تاریخ برای حل مسائل دشوار و نامعلوم, از این مرد استثنائی کمک میگرفتند . در روزیکه ان اتش سوزی هولناک اتفاق افتاد - " پیتر هورکس " را به صحنه اتش سوزی بردند و او در حالیکه درون خاکسترها به جستجو میپرداخت, یک اچار پیچ گوشتی را پیدا کرد . او چشمان خود را بست و لحظه ای ساکت ماند, سپس گفت : باید دنبال یک پسر بچه بگردیم – او مقصر اصلی این اتش سوزی است . ماموران پلیس عکس کلیه دانش اموزان را که در کتاب سالانه دبیرستانها چاپ شده بود – به او نشان دادند - " پیتر هورکس " همانطور که عکسها را مشاهده میکرد – نوک انگشتانش را به روی انها  میکشید, سرانجام روی یکی از انها انگشت گذاشت و گفت : این پسر را نزد من بیاورید تا با او صحبت کنم .!! پسری که متهم شده بود, فرزند 17 ساله یکی از ثروتمندترین افراد ان شهر بود . پلیس نسبت به این اتهام چندان اطمینان نداشت, ولی " پیتر هورکس " به هنرنمائی خود ادامه داد و گفت : در یکی از جیب های این پسر – یک قوطی کبریت و در جیب دیگر او یک شیشه بنزین فندک پیدا خواهید کرد – در حالیکه او اصلا سیگار نمی کشد .!! پسر 17 ساله در اداره پلیس همه چیز را انکار کرد تا انکه "پیتر هورکس"  گفت : پاچه چپ شلوارت را بالا بزن و اثار خراشهائی که هنگام فرار از اتش و عبور از سیم خاردار روی پایت بجای مانده را نشان بده .!! پیشگوئی "پیتر هورکس" کاملا راست بود – روی پای پسر 17 ساله اثار خراش دیده می شد . پسر جوان دیگر نتوانست این وضع را تحمل کند و همه چیز را اعتراف نمود . پلیس این پسر شرور را روانه زندان کرد . در همان زمان "پیتر هورکس" را به صحنه جنایتی که طی ان مردی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و در استانه منزلش بقتل رسیده بود, بردند ." هورکس " لحظه ای به لباس مقتول دست مالید – سپس به پلیس گفت که قاتل , یک مرد مسن سبیلو است که عینکی بچشم دارد – یک پای او روزنامه های همیشه از قدرت او مینوشتندچوبی است و اسلحه ای را که به وسیله ان قتل صورت گرفته به روی شیروانی منزل پرتاب کرده است . در جستجوئی که بعمل امد, روی شیروانی منزل یک تفنگ بدست امد و از اثر انگشت روی ان معلوم شد که قاتل – پدر زن مقتول میباشد . همانگونه که "پیتر هورکس" تشریع کرده بود- او مردی سبیلو و عینکی ویک پای او نیز چوبی بود .!! " پیتر هورکس " بعدها شروع به روانکاوی و روان درمانی به وسیله فرستادن امواج مغزی به روی بیماران شد و در این زمینه به موفقیتهای چشمگیری دست پیدا کرد – او بسیار از بیماران را که از دردهای مختلف رنج میبردند درمان کرد ( مثل استاد علی اکبری خودمان) - "پیتر هورکس" خودش نمیداند که چگونه به پاسخ سئوالات دست می یابد – وی در سال 1957 به امریکا برده شد و در انجا از طرف گروهی از دانشمندان و کارشناسان امور روانی مورد مطالعه قرار گرفت . همه انها اعتراف کردند که تحت تاثیر نیروی عجیب "پیتر هورکس" قرار گرفته اند و او را مردی نامیدند که در مغز خود یک رادار دارد .!! یکی از روزنامه ها با تیتری بزرگ او را اینگونه معرفی کرد      .: پیتر هورکس  پیشگوئی با مغز اشعه ایکس.:

 

تصویر بزرگ روزنامه های انزمان که درباره پیتر هورکس مینوشتند

 

*سنگ اسکون یک سنگ قیمتی از جنس یاقوت یا زمرد نیست – بلکه یک سنگ نمادین وسمبلیک برای پادشاهی کشورهای اسکاندیناوی بخصوص کشور انگلستان – ایرلند و اسکاتلند بشمار میرود – این سنگ که شبیه یک کلوچه بزرگ است, سرنوشت عجیبی دارد و میشود از ان یک مطلب مجزائی نوشت .

 

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۴ و ساعت ۶:۳ ب.ظ  
 کنت دراکولا

مطلب مستند و تاریخی از  " دراکولا "

 

شاید تا امروز بارها نام  خون اشام "-  یا - "دراکولا" را شنیده باشید, اولین تصور ما از "دراکولا " یا "خون اشام" – انسانی است شبیه گرگ یا خفاش که دندان تیزی دارد –  و در نیمه های شب , طعمه خود را یافته و دندانهای تیزش را در گرده قربانی فرو کرده – و با مکیدن خون شکار بی گناه – علاوه بر سیر کردن خود –  قربانی را به خون اشامی دیگر تبدیل میکند . تا امروز صدها فیلم مختلف از خون اشام و دراکولا ساخته شده و در تمام انها شکارچی خونخواریست که با مکیدن خون به حیات وحشتناک خود ادامه میدهد . متاسفانه تا امروز در هیچ سایت و وبلاک فارسی و حتی کتاب و مجلات مختلف – برسی علمی و واقعی از این موضوع بعمل نیامده است یا حداقل من به چنین مطلبی برنخورده ام . بارها این نام را در موتورهای جستجو – گوگل – یاهو – تایپ کرده ام  اما هیچ اطلاعات مفیدی به زبان فارسی در این زمینه در دسترس دوستان نبود – همیشه از خود پرسیده ام  آیا " دراکولا " وجود خارجی داشته ؟! ایا همانطور که میگویند  زادگاه او " ترانسیلوانیا " است و اصلا چنین منطقه در روی زمین یافت میشود .؟! - شاید " دراکولا " و " ترانسیلوانیا "  هم مثل افسانه های ما سیمرغی است که در کوه قاف زندگی میکند . برای همین تصمیم گرفتم مطلبی در این زمینه تعیه کنم – اما کار بسیار سختی بود,شاید باور نکنید اما بسیاری از حوادث بازگو کردنی نیست.!! خیلی سعی کردم بگونه ای حوادث را بنویسم که هم اصل مطلب روشن شود و هم کلمات , شکل زشتی بخود نگیرند .!! برای همین از دوستانی که روحیه حساسی دارند – میخواهم این مطلب را نخوانند . خیلی با خود کلنجار رفتم که این مطلب را ننویسم, اما دوستان بسیاری هم هستند که تصورشان از " دراکولا " کاملا اشتباه است . یک حوادث تلخ تاریخی که اتفاق افتاده است – و بسیاری دوست دارند با واقعیت موضوع اشنا شوند . امیدوارم کمکی هر چند ناچیز به مشتاقان و علاقه مندان این موضوعات بنمایم .

 

" خون اشام "

 

در اکثر فرهنگها و افسانه ها – در ارتباط با موجودات خون اشام مطالبی گفته میشود که امروزه تقریبا همگانی و جهانی شده است . علاقه مندان به فولکلور و فرهنگ و اداب و رسوم ملل مختلف, افسانه ها و داستان هایی از هیولاهای انسان نمایی که خون انسان را می مکیدند – یافته بودند . افسانه هائی که در تاریخچه بابل قدیم در هندوستان و چین دیده میشود – این داستانها از وسعت و تنوع بسیار زیادی در قلمرو تمدنهای نخستین برخوردار است . مثلا در کتیبه های مصری از موجودات خون اشام – هنگام صحبت از مردگان بحث شده است . "مونتاگ سامرز " دانشمند انگلیسی بسیار سرشناس – که کارهای بسیار عجیبی از او دیده میشود – دو جلد کتاب از دیده ها و شنیده ها درباره موجودات خون اشام, از میان افسانه های اقوام مختلف جهان گرداوری کرده است . او میگوید: یونانیان باستان نیز به موجودات خون اشام عقیده داشتند – و دیگر اینکه بربرها این قسمت از تاریخ فرهنگی و اعتقادی یونانیان را گرفته اند و انرا سراسر اروپا پخش کرده اند . در اعتقادات کهن – موجودات خون اشام ارواح خبیثی بودند که شبها قبرهای خود را ترک میگفتند و در یک نوع حالت خواب توام با خلسه – به جستجوی افراد آواره و گمشده می گشتند تا حنجره انان را با دندان سوراخ نمایند و خون انان را بمکند . جسد یک خون اشام همیشه تازه و سالم بود و تنها راه از بین بردن ان – سوزاندن جسد و یا به چوب کشیدن ان بود است . در گزارشات و یادشتهای تاریخی بر جا مانده از قرون وسطی در اروپا, داستانهای زیادی از دهکده نشینانی وجود دارد که اجسادی را نبش قبر میکردند و انها را به حالت سرپائین به دار می اویختند تا موفق به نگه داشتن انها در قبرهایشان شوند . در انگلستان هم تا سال 1823 – قانون سوراخ کردن قلب افرادی که دست به خودکشی میزدند – کماکان برقرار بود . اعتقاد مردم بر این بود که اشخاصی که دست به خودکشی می زدند, برای مبدل شدن به خون اشامی هراسناک – استعداد و تمایل بیشتری را دارا میباشند . به غیر از این دسته از مردم, مجرمین قانون و حرامزاده ها و افرادی که از کلیسا طرد شده بودند, در دسته خون اشام ها محسوب می شدند . من اگر بخواهم تمام افسانه یا حکایتهای واقعی را درباره خون اشامی برای شما بگویم این مطلب بسیار زیاد خواهد شد, شاید بگوئید حکایت واقعی .؟!!  متاسفانه افرادی بودند که از این کلام تورات که با تاکید امده : خون حیات است ( فصل 12 ایه 23 ) سواستفاده کرده و دست به کارهای وحشتناکی میزدند انها با استحمام خون و نوشیدن ان به تصور ابلهانه دنبال حیات ابدی بودند – البته در اینجا باید نکته ای را برای شما بازگو کنم – که افرادی هم هستند که موجوداتی را میبینند و از ان میهراسند که برای من و شما قابل رویت نیست – که اصولا به انها جن زده میگویند . اما چه ارتباطی بین " خون اشام " و " دراکولا " وجود دارد.؟ ایا " خون اشام " همان " دراکولا " است.؟!!

 

" دراکولا "

 

پرنس " ولاد " چهارم  یا پرنس " ته پس* "-  از سال 1455 تا سال 1462 در منطقه ای بنام " ترانسیلوانیا ** " که درقلمرو کشور رومانی فعلی میباشد – حکومت میکرد. " ولاد " از کشتن و حذف کردن دشمنان خود – و همچنین از انتقادگران و درباریان تملق گویی که به حد کافی زبان به تعریف و تمجید از او باز نمیکردند- و بالاخره تمام ان اشخاصی که به طرز دلپسندی مورد توجه او قرار نمیگرفتند, لذتی وافری میبرد . گاهی از اوقات به چوب کشیدن افرادی را به عنوان تفریحات هنگام شام – در اطراف میز غذاخوریش – برنامه ریزی میکرد . روزی به یکی از مهمانانش گفت : ایا از این منظره بوی ناراحت کننده و زننده ای بمشام میرسد.؟! مهمان بخت برگشته  با دیدن ان منظره - حالت تهوع بهش دست داد و نتوانست جلوی خود را بگیرد . " ولاد " گفت : من نمیتوانم اجازه ندهم که بینی حساس شما این بو را استشمام نماید – ولی میتوانم شما را در طبقه بالای ان منظره قرار دهم تا ان بوی زننده به مشام شما نرسد و انگاه با علامت سر به یک سرباز دستور داد : این اقا را از اینجا ببرید – او را در چوبه داری که بلندتر از بقیه است قرار دهید .!!  مهمان بینوا و بدشانس پرنس " ولاد " را از جایش بلند کردند و پاهایش را از هم جدا نمودند و در وضعیت بازی قرار دادند . سپس یک چوب نوک تیز را به درون بدن او فرو کردند – تا مردک بینوا با تمام وزنش بر روی ان قرار گیرد – درست مثل اینکه به روی ان چوب بلند نشسته باشد – سپس ان چوب را بلند کرده و در جایش مستقر نمودند – به گونه ای که ان مهمان بدبخت قادر بود از ان بالا به دیگر قربانیانی که مثل او بودند – نگاهی بیندازد – قربانیانی که مثل خودش بر چوب هائی که در بدنشان فرو رفته بود, به حالت ایستاده باقی مانده بودند – شاید در ان زمان – دیگر بوی انها بمشام این مهمان بیچاره نمیرسید . " ولاد " را با نام دیگری نیز میشناختند : " دراکولا " .!!  بله همینطور است – براستی یک  دراکولای حقیقی و تاریخی وجود داشته است.! دراکولائی که خون اشام خیالی که بر پرده سینما نمایان میشود, شخصیتی بسیار بی ازار و اهلی میسازد – دراکولایی که هیچ شباهتی به این خون اشام واقعی نداشته است  این دراکولا , پرنس " ولاد" چهارم از سرزمین " والاسی " نام داشته است . کلمه کهنسال رومی " دراکو " یعنی اژدها و " دراکولا " به معنی پسر اژدها میباشد . کلمات لاتین برای اهالی رومانی در دوران قرون وسطی ناشناخته نبوده است و حتی امروزه نیز از بعضی از کلماتی که ریشه لاتین دارند – برای محاوره استفاده می کنند . با اینکه رومانیایی  ها به زبان اسلواکی صحبت و تکلم می کنند – ولی تعدادی کلمات بیگانه در زبانشان وجود دارد . رومانیایی ها ادعا می کنند که از  نوادگان رومی های فاتح میباشند که به مدت دو قرن در انجا حاکم بودند – و ان ایالت را " داسیا " مینامیدند – بنابر این اظهار – انان اصرار دارند که کشورشان را رومانی بخوانند نه رومانیا که در نقشه ها و دایره المعارف ها به این گونه نوشته میشود . حال برگردیم بر سر " ولاد " چهارم – به چه دلیل "ولاد" چهارم یا همان " ته پس " را  " دراکولا " میخوانند.؟ برای انکه پدرش "ولاد" سوم به "نظام اژدها" ملحق شده بود . این نظام – مجمع اتحادیه تعدادی شاه و شاهزاده از منطقه اروپای مرکزی بود , که از قدرت در حال صعود امپراطوری عثمانی به شدت متنفر بودند . " ولاد " سوم علامت اژدها را بر روی سکه ها و درفش و بیرق های – وتمام وسائلی که سمبل مبارزه و نبرد خود بود, منعکس ساخت – واز

ادامه مطلب در لینک زیر


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴ و ساعت ۳:۴۷ ق.ظ  
 شگفت انگیزترین مومیائی جهان

در این هفته تعدادی از دوستان گله داشتند - که چرا مطالب باستان شناسی در وبلاک کم شده.؟ بعضی از دوستان از من خواستند – مطلبی درباره " پسر تبتی"  که به "پسر بودا" مشهور گشته است, در وبلاک قرار دهم . دوستان دیگر از من خواستند خاطرات سفر به مصر را زودتر اپدیت کنم - البته همیشه حق با شما خوبان و عزیزان است, اما قبول کنید راضی نگه داشتن تمام دوستان – که سلیقه های متفاوتی دارند, کاری سخت و دشوار است . خدا را شاکر هستم که علاقه مندان فهیمی از این وبلاک دیدن میکنند, باور کنید اگر لطف و مهر شما نبود هرگز این مطالب در وبلاک قرار نمیگرفت . در رابطه با مطالب باستان شناسی , یا مطالب مستند دیگر – باید خدمتتان عرض کنم , مدتی است که دارم درباره " دراکولا " یا همان " خون اشام "  مطالبی را جمع اوری میکنم . شاید باور نکنید اما ذهنیت ما از " دراکولا " بسیار ابتدائی و پیش و پا افتاده است, یا بهتر است بگویم : همان چیزیست که در فیلمها انرا دیده ایم – اجازه دهید در پست بعد انرا بخوانید و انگاه خود قضاوت کنید . اما مطلب امروز .... یافته عجیبی که باستان شناسان را با معمای پیچیده و اسرار امیز دیگری مواجه ساخت . معمائی که تا امروز بی جواب مانده است .

 

" شگفتی در دل سنگ "

 

یکی از بزرگترین اسرار و شگفتی های باستان شناسی – جسد مومیائی شده مرد کوچک اندامی است که فقط 35 سانتیمتر طول دارد.! این جسد مومیائی شده- نه تنها کوچکترین مومیائی جهان – بلکه قدیمترین مومیائی میباشد که در منطقه " کسپر " در ایالت " وایومینگ " واقع در امریکا کشف شده است . دانشمندان و محققان بسیاری از گوشه و کنار جهان – این ادم کوچولو را مورد برسی قرار دادند و همگی کلاملا دچاره مومیائی " وایومینگ " - کوچکترین مومیائی جهانحیرت شدند – چراکه این جسد مومیائی شده با هر انچه که قبلا" دیده بودند, تفاوت داشت . ماجرای کشف این مومیائی از اینقرار بود که – در اکتبر سال 1932 هنگامیکه گروهی از کارگران معدن یا همان  جویندگان طلا در دامنه کوهستان "پدرو" سرگرم کار بودند – در نقطه ای در نزدیکی " کسپر " به یک دیوار سنگی یکپارچه – که رنگ متفاوت و جالبی داشت, برخورد کردند. همین امر کنجکاوی انها را بر انگیخت و در صدد برامدند که این دیواره عظیم سنگی را با دینامیت بترکانند . وقتی این کار انجام شد – یک غار کوچک در پشت این تخت سنگ بزرگ پدیدار گشت . همینکه دود و گرد و غبار فرو نشست, کارگران معدن همگی خود را به دهانه غار رساندند – و در اینجا بود که با یکی از عجیبترین صحنه های زندگی خود روبرو شدند.! در انجا – جسد مومیائی شده موجود کوچکی را مشاهده کردند, که شبیه یک مرد بود . این جسد – روی طاقچه کوچکی قرار داشت و به حالت چهار زانو نشسته بود – پوست چروکیده اش به رنگ قهوه ای سوخته بود – و صورتش تقریبا" به یک میمون شباهت داشت . یکی از چشمانش قدری بسته شده بود, بطوریکه در نگاه اول – انسان تصور میکرد که این موجود شگفت انگیز به کسی که او را پیدا کرده است چشمک میزند.! این جسد کوچک را لای پتو پیچیدند و به " گسپر "_ که خبر کشف این جسد شگفت انگیز در انجا غوغائی بپاکرده بود, بردند. دانشمندان ابتدا حاضر نبودند موضوع را باور کنند, زیرا بر اساس ضوابط قراردادی باستان شناسی _ معتقد بودند, محال است که موجودی را درون یک سنگ سخت دفن کنند . ولی این امر بر خلاف تصور انها تحقق یافته بود, و همین امر انها را نسبت به موضوع کنجکاو کرد . پس از مشاهده این جسد_ اظهار داشتند که احتمالا" این جسد متعلق به یک موجود زنده نیست, و جمعی شیاد به این وسیله به حیله و کلک مبادرت ورزیده اند . بهر حال اشعه ایکس میتوانست این موضوع را ثابت کند, ولی هنگامیکه با اشعه ایکس جسد را ازمایش کردند – معلوم شد که جسد متعلق به یک موجود مذکر و اقعی بوده است. جمجمه کوچک او, ستون مهره ها و قفسه سینه و استخوانهای بازو و پا به اسانی قابل تشخیص بود- وقد او از 35 سانتیمتر تجاوز نمیکرد و مومیائی شده ان- در حدود 560 گرم وزن داشت .!  پیشانی او کوتاه بود و بینی پهنی با منخرین فراخ, و دهان بزرگی با لبهای باریک داشت – انسان و قتی به او نگاه میکرد , می پنداشت که لبخند طعنه امیزی بر لب دارد . به کمک اشعه ایکس معلوم شد که ردیف دندانهای او کامل و سالم است . چند تن از زیست شناسان که این جسد کوچک را مورد مطالعه قرار دادند – اظهار داشتند :  که این موجود کوچ در سن 65 سالگی درگذشته است, ولی هیچکس نمیداند مرگ او در چه تاریخی بوده است . حتی دانشمندان جرات هیچگونه اظهار عقیده ای در اینباره به خود راه نمیدهند . انجمن انسان شناسی دانشگاه " هاروارد " بر واقعی بودن این مومیائی صحه کوهستان " پدرو " - محل کشف مومیائی " وایومینگ "گذاشت – دکتر " هنری شاپیرو " رئیس موسسه انسان شناسی موزه تاریخ و طبیعت امریکا گفت : اشعه ایکس – استخوان بندی بسیار کوچک این موجود شگفت انگیز را که از یک پوست خشکیده پوشیده شده بود, مشخص و اشکار ساخت . وی افزود : ولی انچه موجبات حیرت موسسه را فراهم ساخته اینست که گونه, و مبداء و اصل این موجود کاملا" ناشناخته است .!! دکتر " شاپیرو " گفت: این مومیائی اسرار امیز, بسیار کوچکتر از هر نمونه ای است که بشر تاکنون شناخته است . گروهی بر این باورند که این جسد مومیائی شده – ممکن است متعلق به یک طفل باشد, ولی علمای انسان شناس که این جسد را مورد مطالعه قرار داده اند – متعقدند که این جسد متعلق به هر کس که میخواهد باشد – هنگام مرگ در سن بلوغ کامل بوده است . مسئول بخش مصری موزه " بوستن " نیز این موجود خارق العاده را مورد برسی قرار داد و اعلام داشت که : از لحاظ شکل ظاهری – درشمار مومیائی های مصری قرار دارد که برای محافظت ان در برابر هوا, از پوششی استفاده نمیکردند . معهذا یک دانشمند دیگر بنام " هنری فیرفیلد " بر این باور است که – مومیائی اسرار امیز کوهستان " پدرو " احتمالا" از یک میمون ادم نما است که در اواسط دوره " پلیوسن " در امریکای شمالی میزیسته است . دانشمندان حتی غاری را که این جسد مومیائی شده در ان کشف شده بود – مورد بازرسی دقیق قرار دادند, ولی هیچگونه نشانه ای از بقایای انسان – یا حکاکی یا نوشته ای در انجا بدست نیامد . فقط همین طاقچه سنگی کوچک – که جسد مومیائی شده در انجا پیدا شده بود, وجود داشت .! طبیعت گهگاه نمونه های بسیار کوچکی را از دل خاک بیرون میدهد – که این موجود مومیائی شده, یکی از انها بشمار میرود . یک انسان اولیه – منتها بطرز باور نکردنی کوچک بود, و شاید بهمین خاطر دوستانش او را مومیائی کرده و در ان محل استثنائی قرار داده بودند.!!  حال چگونه توانسته اند  تابوتی در دل یک سنگ عظیم و یکدست بتراشند – معمائی است که تا امروز بی جواب مانده است . اما یک جسد مومیائی شده دیگر که جثه ای کوچک و موهائی به رنگ سرخ داشت در سال 1920 در غار "ماموت" کشف شد . قد و قواره این جسد – از حدود 90 سانتیمتر تجاوز نمیکرد و دانشمندان, تاریخ درگذشت او را در حدود 4000 سال تخمین زدند . راز جسد مومیائی شده کوهستان " پدرو " هیچگاه کشف نشد و ممکن است هیچگاه نیز کشف نشود . ولی این جسد – باعث شد که کارشناسان در نظریه های خود تجدید نظر بعمل اورند . بهرحال این پدیده شگفت انگیز را , بعنوان نمونه ناشناخته ای از انسانهای اولیه – در " کسپر" واقع در ایالت " وایومینگ " بمعرض تماشای عموم قرار دادند – و از اینرو به مومیائی " وایومینگ " مشهور است .

مومیائی دیگر   انواع مومیائی کوچک - موزه مومیائی

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۴ و ساعت ۹:۱۱ ب.ظ  
 کتابی که روح چارلز دیکنز انرا نوشت

کتاب " راز ادوین درود "اگر یادتان باشد در خرداد ماه 84 مطلبی را در وبلاک قرار دادم با عنوان " سرنوشت دو هنرمند " که در ان بصورت خلاصه از کتابی نام بردم بنام " راز ادوین درود " بقلم نویسنده نامدار جهان " چارلز دیکنز " .!! اما این کتاب را روح "چارلز دیکنز " نوشت بود , نه خود او .!!!  در همان زمان دوستان و عزیزان بسیاری از من خواستند تا توضیح کاملی از ان کتاب برایشان بدهم – که متاسفانه منهم اطلاعات جامع از این موضوع نداشتم – خوشبختانه چندی پیش اطلاعات کاملی از این کتاب اسرار امیز بدستم رسید, که امروز تصمیم دارم انرا در وبلاک قرار دهم .

 

هنگامیکه " ویلکی کالینز " – ( نخستین نویسنده داستانهای جنائی در جهان ) دوست صمیمی خود-- " چارلز دیکنز " را تشویق کرد که استعداد و نبوغ خویش را در نگارش داستانهای جنائی بکار گیرد- اینگونه داستانها برای مردم ان زمان تازگی داشت . " چارلز دیکنز " پیش از مبادرت به این کار , چندین ماه متوالی در اطراف این موضوع به مطالعه پرداخت . سرانجام نخستین داستان جنائی خویش – یا در حقیقت تنها داستان خود را با این سبک – با نام " راز ادوین درود " را برشته نگارش در اورد .  او ترتیبی داد که داستانش به مدت یکسال بصورت پاورقی در یکی از مجلات ماهانه چاپ شود . و عجیب این بود که " چارلز دیکنز " برای نخستین بار در دوران نویسندگی خود, اصرار ورزید که در صورت مرگ – حق التحریر این داستان به ورثه اش تعلق گیرد.!! معلوم نبود چرا این نویسنده بزرگ و نامدار – برای نخستین بار, چنین فکری به ذهنش خطور کرده بود- چارلز دیکنز و چه عاملی موجب گشت که به موقع درصدد محکم کاری براید. زیرا هنگامی که تنها شش شماره از داستان او بچاپ رسیده بود, در سال 1870 دیده از جهان فرو بست . مردم اروپا و امریکا نسبت به این موضوع کنجکاو شدند – ولی هیچکس نتوانست حدس بزند که " چارلز دیکنز " هنگام قرار داد – چه اندیشه ای در سرداشت و این رازی بود که این نویسنده بزرگ با خود به گور برد, و هیچگونه یاداشتی که سرنخی برای کشف این معما بدست دهد – از خود بر جای نگذاشت .! لیکن یکسال پس از مرگ " چارلزدیکنز " حوادثی اتفاق افتاد که بار دیگر این موضوع را بر سر زبانها انداخت . در ان سال شخصی بنام " توماس . پ . جیمیز " که یک چاپچی جوان و ولگرد بود, قدم به " ورمونت " گذاشت . او جوانی خوش سیما بود و در زمینه امور چاپی - تجربه و مهارت داشت – و بلافاصله پس از ورودش به شهر اتاقی اجاره کرد . دیری نپائید که دریافت صاحبخانه اش یعنی زن سالخورده ای که ان اطاق را در اختیارش قرار داده بود – در ارتباط با ارواح فعالیت دارد – " توماس جمیز " تحت تاثیر عملیات خارق العاده این زن سالخورده قرار گرفت . نزدیک به یکسال در جلسات احضار ارواح که گهگاه در خانه پیرزن برگزار میشد شرکت کرد – و غالبا حاضران در این جلسات به عالم خلسه فرو میرفتند  وضع به همین منوال میگذشت تا انکه " توماس جمیز " در تاریخ 3 اکتبر 1872 به زن سالخورده گفت که با روح "چارلز دیکنز " ارتباط برقرار کرده و این نویسنده نامدار و بزرگ – به او نیروئی بخشیده است تا بتواند داستان نیمه تمام او را که همان " راز ادوین درود " را تکمیل کند.!!! صاحبخانه پیر از اینکه میدید مستاجر جوان و لاابالی اش تا این اندازه نسبت به " چارلزدیکنز " فقید توجه نشان میدهد و تتوماس . پ . جیمیز صمیم گرفته پا جای پای او بگذارد, سخت مبهوت شده بود – قلبا مایل بود به سهم خود – در اجرای اینکار – خدمتی انجام دهد . از اینرو به " توماس جمیز " پیشنهاد کرد تا زمانی که به تکمیل داستان ناتمام " چارلز دیکنز" میپردازد – میتواند بصورت رایگان در ان خانه اقامت داشته باشد و از پرداخت اجاره معاف شود . شاهدان عینی بعدا اظهار داشتند که -  " توماس جمیز " روزها به ان اطاق کوچک پناه میبرد, روی صندلی می نشست و به عالم خلسه فرو میرفت و بیشتر اوقات – ساعتها در این حال باقی میماند . پس از این مرحله – به سرعت شروع به نوشتن میکرد و کلمات – سیل اسا بر روی کاغذ جاری می شدند - " توماس جمیز " جوان, به دوستانش میگفت که خود چیزی را خلق نمیکند – بلکه فقط انچه را که " چارلزدیکنز " در عالم خلسه به او دیکته میکند – به روی کاغذ مینویسد .!! گاهی این نوشته ها, چندین برگ کاغذ را شامل میشد, و زمانی از چند سطر تجاوز نمیکرد . چنین بنظر میرسید که ارواح, هنگامی که هوا مساعد نبود در انتقال پیامهای خود با دشواری روبرو می شدند و زمانی که این جوان لاابالی, تمرکز خود را از دست میداد و افکارش را به چیز دیگری معطوف میداشت," چارلز دیکنز " هر کجا که بود, ناگریز میشد مدتی صبر کند.!! این ماجرای عجیب , سرانجام به خارج از خانه درز کرد و روزنامه ها و مجلات – به درج مطالبی پرداختند که امیخته با شوخی و طنز بود و از ان بوی استهزا و تقلب به مشام میرسید. انها داد و فریاد براه انداختند که اینکار – نوعی کلاهبرداری است – واظهار نظر کردند که این شارلاتان جوان مانند یک تیرانداز ناشی – با سلاحی که در دست دارد – موجبات نابودی خود را فراهم میسازد – و سرانجام کارش با شکست روبرو خواهد شد . لیکن حسابشان غلط از اب درامد . زیرا هنگامیکه در مدت کمتر از یکسال - در تاریخ 31 اکتبر 1873 این کتاب به روی بساط کتابفروشی ها ظاهر شد, حتا خبرگان جهان ادبیات نتوانستند از تعجب و حیرت خود داری کنند . زیرا این اثر , به گونه ای نوشته شده بود که انگار دقیقا – شخص " چارلز دیکنز " انرا به رشته نگارش دراورده بود – و یا همانطور که " توماس جمیز " ادعا میکرد – روح این نویسنده بزرگ به او دیکته کرده بود .!!! جوان گمنامی که کاری جز ولگردی نداشت, یک شبه به شهرت رسید و در جهان ادبیات به غولی مبدل شد . یکی از روزنامه های چاپ " اسپرینگ فیلد " واقع در ایالت " ماساچوست " او را جانشین بلامنازع " چارلز دیکنز " لقب داد و یکی از روزنامه های چاپ " بوستن " نوشت : - " توماس جمیز " بدون کمک " چارلز دیکنز " خواه از طریق ارتباط روحی و یا هر طریق دیگر نمیتوانست چنین کتابی بنویسد . – " سر ارتور کانن دویل " نویسنده انگلیسی و خالق اثر مشهور " شرلاک هلمز " که خود در مسائل ماوراء الطبیعه صاحبنظر بود – سالها بعد, در صدد برامد تا درباره ماجرای شگفت ا" سر ارتور کانن دویل " نویسنده انگلیسی و خالق اثر مشهور " شرلاک هلمز نگیز " توماس جمیز " به تحقیق بپردازد – او در دسامبر 1927 طی مقاله ای که در مجله " فورت نایتلی ریویو " بچاپ رسید – چنین اعلام کرد : - " توماس جمیز " فاقد استعداد ادبی بود و این موضوع را قبل از نگارش این کتاب و یا پس از ان به ثبوت رسانیده بود . تحصیلات او در سیزده سالگی – یعنی هنگامیکه کلاس پنجم ابتدائی را به اتمام رساند, متوقف شد . واز ان پس دیگر به دنبال درس و مشق نرفت . با اینحال در نگارش این کتاب – از همان سبک و نگارش – فرهنگ لغات و طرز تفکر " چارلز دیکنز " بزرگ پیروی کرد – ویک چنین فضیلتی از شخص مانند " توماس جمیز " که یک کارمند ساده چاپخانه بود و سواد کافی نداشت- شگفت انگیز بنظر میرسد .- " سر ارتور کانن دویل " در پایان مقاله خود نتیجه گیری کرد : اگر فرض کنیم " توماس جمیز " از سبک و نگارش " چارلز دیکنز " تقلید کرده باشد – حتی تقلیدگران بزرگ تاریخ ادبیات نتوانسته اند با این مهارت و استادی – ویژگیهای کتاب اصلی را به گونه ای طبیعی و عاری از مبالغه – بازسازی کنند .!! اما سرنوشت " توماس جمیز " این چاپچی جوان به کجا انجامید.؟! – او به همان سرعتی که نردبان شهرت را پیمود – به همان سرعت نیز از خاطره ها محو شد و در گمنامی کامل از جهان چشم فرو بست . امروزه در برخی از کتابخانه ها – نسخه هائی از کتاب " راز ادوین درود " بقلم " چارلز دیکنز " بچشم میخورد – اما در کنار نام نویسنده کتاب - نام " توماس جمیز "به عنوان واسطه روحی برای همیشه نقش بسته است.!! تا امروز بسیاری از سبک شناسان نامی جهان درباره این کتاب به بحث و جدل پرداخته اند – لیکن تاکنون هیچکس نتوانسته است به راز نگارش این کتاب پی ببرد .!!

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID =  Jalal_webid

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴ و ساعت ۱:۵۰ ق.ظ  
 ماشین نحس

 

تا امروز چند بار جمله " نحس " را شنیده اید.؟- ایا اصلا اعتقادی به نحس بودند دارید.؟ - شاید باور نکنید اما این جمله قدمتی معادل عمر انسان دارد – در تمام تمدن های کهن این جمله با عناوین مختلف بچشم میخورد . در ایران باستان , روم قدیم , یونان و مصر و بسیاری از تمدنهای دیگر به نحسی اعتقاد دارند – البته در دیدگاه امروزی مردم جهان کمی اعتدال برقرار شده, ولی نه در هر جا – مثلا مردم ایالات متحده امریکا که خود را متمدن میدانند به شدت به نحسی عدد سیزده اعتقاد دارند - من در فروردین 84 مطلبی را با عنوان

پرونده شماره  13 در وبلاک قرار دادم  – اما براستی چرا مردم به " نحس " بودند , اعتقاد دارند.؟- گاهی حوادثی پیش میاید که انسان را شگفت زده میکنند – مثلا قصری بنام " مرمر در نزدیکی " تریسه " وجود دارد که بسیاری از مردم انرا نفرین شده و نحس میدانند . یا کشتی جنگی که بسیار اعتقاد داشتند بسیار نحس وشوم است و من در فرصتی مناسب سرگذشت انها را برایتان بازگو خواهم کرد - اما مطلب امروز ما سرگذشت عجیب اتومبیلی است که سالها مردم در موزه " وین " از ان بازدید میکردند .

 

اتومبیل نفرین شده.!!

 

یک اتومبیل لوکس و پر زرق وبرق – در قتل بیست میلیون نفر از مردم جهان نقش قابل توجهی داشت.!! این اتومبیل سرخ رنگ که دو تن از اعضای خانواده سلطنتی اتریش را با خود حمل میکرد و انان را به سوی سرنوشت غم انگیزی میبرد – گنجایش شش سرنشین را داشت, و در ان زمان کمتر از 2000 کیلومتر را پیموده بود . در حقیقت , این اتومبیل مخصوص خانواده سلطنتی ساخته شده بود – تا هنگام دیدار از شهر " سارایوو " مورد استفاده قرار گیرد . روز 28 ژوئن 1914 بود و احوال سیاسی در سراسر قاره اروپا در استانه ارچ دوک . فرانتس فردیناند  و همسرشانفجار وحشتناکی قرار داشت . تنها جرقه کوچکی کافی بود تا بهانه ای بدست دهد و شعله یک جنگ خانمانسوز را بر افروزد . " ارچ دوک . فرانتس فردیناند " ولیعد اتریش و همسرش " دوشس هوئنبورگ " سوار این اتومبیل کروکی زیبا شدند – تا در خیابانهای " سارایوو " گشتی بزنند . در ان هنگام بمبی به سوی اتومبیل پرتاب شد که به بدنه ان اصابت کرد- و بی انکه منفجر شود, دوباره به خیابان افتاد . ولی لحظه ای بعد – منفجر شد و چهار تن از اعضای  گارد سلطنتی اتریش را که سوار اسب و در پشت اتومبیل حرکت میکردند مجروح ساخت . با اینحال هیچگاه معلوم نشد چرا ولیعد اتریش و همسرش , پس از این واقعه به قصر مراجعت نکردند .!! اینک نوبت به عامل نامعلوم دیگری رسید که تا امروز راز ان کشف نشده است, راننده انها که کاملا به وضع شهر و خیابانهای ان اشنا بود – اشتباها به خیابان بن بستی پیچید و در ان خیابان تنگ و باریک – ناگهان جوانی که تپانچه ای در دست داشت – از آستانه در یکی از خانه ها بیرون پرید و با یک جهش خود را به بالای گلگیر اتومبیل رساند و با شلیک چند گلوله – ولیعد اتریش و همسرش را به قتل رساند و خود بدست محافظان کشته شد . مرگ این زوج سلطنتی – بمنزله جرقه ای بود که اتش جنگ جهانی اول را شعله ور ساخته بود - و بالغ بر بیست میلیون نفر جان خود را در این جنگ عالمگیر از دست دادند . در ورای این سیل خروشان و این تحولات ناگهانی – اتومبیل سرخ رنگ همچنان به اعمال شیطانی خود ادامه داد و همه کسانی که به نحوی با این اتومبیل سروکار پیدا کردند, به هلاکت رسیدند. یکهفته پس از انکه اتش جنگ به سراسر اروپا سرایت کرد – ژنرال " پوتیورک " فرمانده مشهور لشکر پنجم اتریش – خانه فرمانروا را در " سارایوو " مصادره کرد و این اتومبیل نفرین شده را نیز تصاحب کرد . دیری نپائید که نحسی این اتومبیل گریبان او را نیز گرفت – و بیست و یکروز بعد در " والیئوو " شکست فاجعه امیزی را تحمل کرد و مقام فرماندهی را از دست داد و به " وین " اعزام شد و در انجا در فقر و فلاکت درگذشت . اتومبیل سرخ رنگ به تصاحب یک اتریشی دیگر در امد – صاحب جدید ان سروانی بود که از کارمندان " پوتیورک " بخت برگشته بشمار میرفت . بزودی این سروان با اتومبیل اخت شد – ولی نمیدانست که سرنوشت دردناکی در انتظار اوست . این سروان اتریشی که جنون سرعت داشت – در یکی از روزها که با سرعت سرسام اوری رانندگی میکرد – دو تن از روستائیان را زیر گرفت و اتومبیل به درختی تصادف کرد و سروان اتریشی در این سانحه به قتل رسید.! او فقط 9 روز صاحب اتومبیل بود . پس از متارکه جنگ , فرمانروای جدید " یوگسلاوی " این اتومبیل را تصاحب کرد و دستور داد که انرا تعمیر و تزئین کنند . ظرف چهار ماه – این اتومبیل چهار بار تصادف کرد و در اخرین تصادف فرماندار یوگسلاوی یک دست و یک پایش را از دست داد . فرمانروای " یوگسلاوی " دستور داد این اتومبیل نحس و شوم را نابود کنند . زیرا نحوست ان گریبان هر کس را که سوار ان شده بود را گرفته بود – اما در همان زمان شخصی بنام دکتر " سرکیس " که اعتقادی به این حرفها نداشت و موضوع نحس بودن اتومبیل را به باد تمسخر میگرفت – این اتومبیل را در ازای مبلغ ناچیزی خریداری کرد . چون قادر به استخدام راننده شخصی نبود – تصمیم گرفت خود شخصا هدایت انرا عهده دار شود – مدت شش ماه با ان خوش بود و در این مدت هیچ اتفاق ناگواری رخ نداد – کم کم همه باور میکردند که شایعه نحس بودن این اتومبیل – چیزی جزء خرافات و زائیده خیالات مردم نیست – اما در بامداد یکی از روزها – این اتومبیل در حالیکه واژگون شده بود- در کنار جاده پیدا شد, اتومبیل فقط اندکی اسیب دیده بود و جسد دکتر نیز در کنار ان دیده می شد – که هنگام چپ شده اتومبیل – زیر ان مانده و له و لورده شده بود . همسر دکتر , پس از مرگ شوهرش این اتومبیل را به یک جواهر فروش ثروتمند فروخت – این شخص نیز یکسال با ان خوش بود تا انکه ناگهان بی دلیل دست به خودکشی زد – صاحب بعدی این اتومبیل – پزشک دیگری بود که از همان روز نخست نحسی اتومبیل گریبانش را گرفت . او بر خلاف صاحبان قبلی این اتومبیل – در سانحه ای به قتل نرسید, بلکه بیماران او از ترس نحسی این اتومبیل از مراجعه به مطب خوداری کردند . در نتیجه کار و بار او کساد شد و مجبور گردید این اتومبیل را به یک راننده سوئیسی مسابقات اتومبیل رانی بفروشد – این راننده سوئیسی در حین تمرین در " دولومیت " با یک دیوار سنگی برخورد کرد و در دم کشته شد.!! این اتومبیل دوباره به نزدیکی " سارایوو " بازگشت و اینبار, یکی از کشاورزان انرا خریداری کرد . او دستی به سروگوشش کشید و ماه های متوالی بی انکه حادثه ناگواری رخ دهد – سوار ان میشد . تا انکه در بامداد یکی از روزها ناگهان این اومبیل – بی دلیل در جاده خاموش شد و از حرکت باز ایستاد . صاحب اتومبیل – از یکی از کشاورزانی که از ان حوالی میگذشت خواهش کرد تا اتومبیل را به کاری خود ببند و ان را تا شهر بوکسل کند . او تازه شروع به بستن طناب بوکسل کرده بود – که ناگهان اتومبیل روشن شد و به راه افتاد . پس از برخورد به گاری – انرا همراه با اسب هایش به کناری پرتاب کرد و روی جاده به حرکت درامد – و سر یک پیچ تند – واژگون شد و صاحبش را به قتل رساند . سرانجام دوران شوم این اتومبیل به پایان خود نزدیک شد و این اتومبیل سرخ رنگ – بدست مکانیکی بنام "تیبر هر شفیلد " افتاد- او که در صدد تعمیر ان برامده بود – این اتومبیل را به رنگ ابی دراورد – نمایشگاه وین - قبل از بمبارانچون نتوانست ان را بفروشد – خودش سوارش شد – یکروز هنگامیکه پنج تن از دوستانش را سوار اتومبیل کرده بود و به یک عروسی میبرد – ناگهان به کله اش افتاد تا با سرعت زیاد از اتومبیل دیگری سبقت بگیرد – اما کنترل اتومبیل از دستش خارج شد و با اتومبیل دیگر تصادف کرد – در این حادثه که اخرین سانحه تاریخ این اتومبیل بشمار میرفت, " هرشفیلد " و چهار تن همراهانش به قتل رسیدند . این اتومبیل به هزینه دولت اتریش بازسازی شد و بجای زندان – انرا به موزه " وین " فرستادند . این اتومبیل شانزده نفر را به قتل رساند و موجبات اغاز یک جنگ جهانی را فراهم ساخت – در ان زمان هرکس وارده موزه میشد – تابلویی را میدید که بر ان نام قربانیانی که با این اتومبیل جانشان را از دست داده بودند بچشم میخورد – تا انکه جنگ جهانی دیگری ان را نابود ساخت . این اتومبیل پر ماجرا – سرانجام در خلال جنگ دوم جهانی – بر اثر بمبی که از سوی متفقین بر روی موزه " وین " پرتاب شد از میان رفت . دوستان عزیز – قسمت سوم " سفر به مصر " در وبلاک "دلنوشته های یک پیر پسر " قرار گرفت

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo ID  =  Jalal_webid

    

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در چهارشنبه ۷ دی ۱۳۸۴ و ساعت ۱:۵۴ ق.ظ  
 ولیام سیدس - نابغه ای که دیوانه شد.!!

کتاب نابغه شدندوستان و عزیزان – دیگر نمیدانم با کدام زبان و با کدامین احساس از شما خوبان تشکر کنم, نه زبان میتواند و نه قلم مدرن که صفحه کیبورد باشد . ممنون و باز هم ممنون – باید در یک پست از تمام شما نام ببرم و یک به یک تشکر کنم – بیش از 70 ایمیل طی این چند روز گذشته داشته ام – انقدر در مسنجر پیام بود که تعجب کردم – بخدای منان هرگز باور نداشتم اینگونه مورد مهر و محبت شما عزیزان قرار گیرم – من وظیفه ام را انجام میدهم و هیچ توقعی ندارم –  دکتر " سینوهه " عزیز یک کامنت جالب در پست قبل گذاشته است- دکتر جان : میدانی که دوست دارم .  اما مطلب امروز : وقتی در اینترنت بدنبال مطلب میگشتم – با نابغه ای برخورد کردم که حکایت تلخی داشت– انگاه از خود پرسیدم : ایا استعداد و نبوق یک نعمت الهی است– ایا میتوان مغز را پرورش داد – البته برای هر کدام از این سئوالها, میتوان ساعتها بحث و جدل علمی داشت . اما مطلب امروز حکایت دیوانه ایست که ابتدا نابغه بود و بعد دیوانه شد . حکایتی که چندین سال دانشمندان و محققان را در بهت و حیرت فرو برده بود .

 

 

"ولیام سیدس" – نابغه ای که دیوانه شد.!!

 

شرح زندگانی " ویلیام سیدس " ماجرای انسانی بود که در چهار سالگی یک نابغه شد.!! – در چهل سالگی این نبوغ از وجودش رخت بربست و عجیب تر اینکه او خود از این موضوع خشنود بود .!! – "ویلیام " کوچک در دو سالگی قادر بود کتابهای دبیرستانی را بخواند و از شش ماهگی توانست حروف الفبا را تشخیص دهد.! این نابغه کوچولو در چهارمین سالروز تولد خود, بنا به دستور پدرش – دو مقاله پانصد کلمه ای را یکی به زبان بوریس سیدیسفرانسه و دیگری را به زبان انگلیسی نوشت .  یکسال بعد    هنگامی که پدرش از نبوغ فرزندش بخود می بالید – " ویلیام سیدیس " کوچولو در روز تولدش دست به کار خارق العاده دیگری زد, و یکبار دیگر نبوغ فکری خود را اشکار ساخت . او اینبار مقاله ای درباره علم تشریع به رشته نگارش دراورد . پدرش پرفسور " بوریس سیدیس " این رساله را به دانشگاه " هاروارد " برد تا کار بینظیر فرزند نابغه اش را به همکاران دانشمند خود نشان دهد . انان از اینهمه استعداد و نبوغ , براستی حیرت کردند .!! ولی این کودک هنوز برای انها و پدرش اعجاب دیگری در استین داشت . در زمانی که فقط 10 سال از عمرش سپری می شد – یک کتاب درسی به زبان یونانی درباره علم هندسه نوشت . در یازده سالگی به دانشگاه " هاروارد " راه یافت . البته او دو سال پیش اماده ورود به دانشگاه بود – اما مقامات دانشگاه صلاح دیدند پیش از ثبت نام مدتی صبر کنند . شخصی که در دو سالگی یک نابغه بشمار میرفت – در بیست سالگی طعم تلخ شکست را چشید. چه اتفاقی افتاده بود.؟! روز شمار رویدادهای زندگی او سر نخ هایی در اختیار ما میگذارد – لیکن پاسخ قانعه کننده ای به ما نمیدهد . " بوریس سیدیس " در دانشگاه هاروارد به تدریس روان شناسی در زمینه " حالات غیر طبیعی " اشتغال داشت . او نویسنده برجسته ای بود و بخاطره نگارش چند کتاب درباره مبحثی که تدریس میکرد – از شهرت زیادی برخوردار گردید بود – و هنوز از او بعنوان یکی از اعضای برجسته دانشگاه هاروارد یاد میکردند – دکتر سیدیس اندکی پیش از انکه پسرش بدنیا بیاید – تصمیم مهم و خطرناکی گرفت . او تصمیم گرفت پاره ای از تئوریها و نظزات خود درباره پدیده " پیشرفت ذهنی " را روی فرزند خویش ازمایش نماید.!! و در حقیقت از فرزندش به عنوان یک خوکچه ازمایشی استفاده کند . ولی نمیدانست با این اقدام – زندگی فرزند خود را به تباهی خواهد کشاند . پدر سیدیساو بر این باور بود که مغز یک موجود زنده را – میتوان درست مثل عضلات بدن پرورش داد و اینکار را از نخستین روزهای زندگی فرزندش اغاز کرد. هنگامی که " ویلیام " کوچک قدم به این جهان گذاشت – اینده اش در لب تختخواب او قرار گرفت . پدر خود خواهش – حروف الفبا را روی میله ای بالای سر او اویزان کرد – و روز چند بار این حروف را به طفل نوزادش نشان میداد و نام انها را با صدای بلند میخواند – و ان بچه کوچک هم عینا تقلید میکرد – اینکار ساعتها و روزهای متوالی ادامه یافت – و شگفت اینکه  " ویلیام " کوچک – هنگامی که فقط شش ماه از عمرش میگذشت – قادر بود این حروف را تشخیص دهد – حاصل کار موفقیت امیز بود – اما بعد .؟!!! مغز کوچک ویلیام بجای قصه و اشعار کودکانه – هر روز با متون کتابهای درسی بمباران می شد . بجای قصه های شیرین , جغرافیا – هندسه – فیزیولوژی و زبان یونانی بخورد این طفل بیچاره داده می شد . اجازه نداشت خود را با هیچگونه بازیچه ای سرگرم سازد.!! دنیای او را بازی های بی رحمانه پدر پر کرده بود – هر ماه که میگذشت – پیشرفت ذهنی باور نکردنی این طفل بیش از بیش شکوفا می شد, بطوری که موجبات شگفتی همکاران پدرش - و بهت و حیرت مادر بیچاره اش را فراهم ساخت . ولی با گذشت زمان – نقطه کوری در این نبوغ چشمگیر پدیدار گشت . هنگامیکه " ویلیام " به سن هشت سالگی رسید , خنده های بیموردی سر میداد-! و در مواقعی با غامض ترین مسائل فکری روبرو میشد – واکنشهای عصبی در او بروز میکرد . این نشانه – بدبختی و مصیبت بشمار میرفت که پدرش از درک ان عاجز بود.! این برنامه تغذیه فکری اجباری – هنگامیکه به اوج رسید که ویلیام به سن چهارده سالگی پا گذاشت – در ان روز  در حضور جمعی از دانشمندان سال 1912 درباره " بعد چهارم " به سخنرانی پرداخت و درست در لحظه ای که انان را سخت تحت تاثیر سخنان خود قرار داده بود.! – ناگهان بی اراده و با حالتی عصبی , زیر خنده زد و از هیچ روی قادر نبود خنده خود را کنترل کند.!!! – پس از انکه مدتی دراز در اسایشگاه " پورتس ماث " واقع در " نیو همشیر " بستری شد – دوباره به دانشگاه " هاروارد " بازگشت و با موفقیت فارغ التحصیل گردید . او به خبرنگاران گفت : که یگانه ارزویش در زندگی ان است که مانند یک موجود طبیعی ویلیام سیدیسزندگی کند . " ویلیام سیدیس " با خواسته پدرش به مقابله برخاست و کوشید خود را از بند تجربیات بیرحمانه او ازاد سازد .  او در اموزشگاه " رایس " واقع در " هوستن " به تدریس پرداخت و دریافت که از فوت و فن سازش با مردم کمترین سررشته ای ندارد – و مردم چه در داخل مدرسه و چه در خارج از ان میگریختند و از او دوری میکردند – برای همین دلش انباشته از تنفر و شورش علیه پدرش و علیه جهانی بود که در ان میزیست- مردم را کوچک و خود را برتر از دیگران میدانست – عاقبت به اتهام تحریک و برپاکردن اغتشاش – به 18 ماه زندان محکوم شد . پس از چندین ماه غیبش زد و دیگر کسی از او خبری نداشت تا انکه روزی یکی از دوستان قدیمی پدرش به او اطلاع داد که فرزند جوانش با نام مستعار دیگری – در فروشگاهی به کار اشتغال یافته و هفته ای 23 دلار دریافت میدارد.!! – او از اوج نبوغ, به زیر سقوط کرد . " ویلیام سیدیس " در برابر اصرار مداوم یک اشنای قدیمی – که از او خواسته بود در حضور مردم – درباره امکان زندگی در کره مریخ به سخنرانی بپردازد – به مدت یک ساعت همه شنوندگان را مجذوب سخنان خویش ساخت . اما ناگهان, از حرکت اتومبیل ها در خیابان به خنده افتاد و همه رشته ها را پنبه کرد.!!!! – در تابستان سال 1944 در گیرودار جنگ جهانی دوم – کمتر کسی به مرگ انسان ژولیده ای که بر اثر بیماری ذات الریه در مسافرخانه ای در " بروکلین " در گذشته بود – توجه نشان نمیداد . ارثی که از پدرش به او رسیده بود – همچنان دست نخورده باقی ماند. "ویلیام سیدیس" نابغه – حتی در دشوارترین روزهای پایان عمر خویش که دچاره مضیقه مالی شدیدی بود- حاضر نشد به میراث پدر و مادری – که مغز و اندیشه او را به نابودی کشانده بودند دست بزند . شاید بین شما افرادی باشد که بخواهد – مدارک و مستنداتی را که در زمان حیات " ویلیام سیدیس " باقی مانده رابچشم ببیند . این هم سایت " سیدیس "

Jalal.Sayadey@Gmail.com

Yahoo  ID = Jalal_webid

|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۳ دی ۱۳۸۴ و ساعت ۲:۱۷ ب.ظ