|
پمپیی شهر گم شده در تاریخ « قسمت دوم »
اگر شما دوستان قسمت اول " پمپیی شهر گم شده در تاریخ " را دنبال کرده باشید, بیاد دارید با شما از فاجعه دردناک شهری پمپیی حرف زدم , پمپیی شهر حکایت درد و است و وحشت , شهری که هر بیینده و توریستی را مبهوت خود می کند . در قسمت اول با گوشه ای از وضعیت شهر در گذشته دور و تاریخ پیدایش پمپیی و همسایه ان شهر " هرکولانوم " اشنا شدیم . در این قسمت فاجعه را از زبان یکی از مورخان روم باستان و یکی از ناظران درد و رنج مردم پمپی دنبال می کنیم . " پلینی اصغر " که خود شاهد ماجرا بود, دیده ها و مشاهدات خود را بعدها به نگارش دراورد . همین نوشته ها باعث شد بعد از گذشت هزاران سال پمپیی از یادها نرود . هر چند این شهر از صحنه تاریخ برای قرنهای متمادی محو شده بود اما این نوشته ها به باستان شناسان یاداور می شد که شهری در دل خاکستر وجود دارد . به امید خداوند منان در مطلب اینده با شما از کشف مجدد پمپیی و مراحل مختلف باستان شناسی حرف خواهم زد . امیدوارم مطالب Yahoo2 عزیزانی را که شیفته باستان شناسی و گذشته و تاریخ این کره خاکی هستند را یاری نماید تا هر چه بیشتر با گذشته جهانی که در ان زندگی می کنیم اشنا شوند . یکبار دیگر از شما دوستان و یاران که با دلگرمی و امید به بنده لطف دارید – نهایت تشکر را دارم . پمپیی شهر گم شده در تاریخ « قسمت دوم » حوالی اوت 79 بعد از میلاد زمین لرزه روستاهای اطراف " وزو " را لرزاند . در همان هنگام بعضی از چاه های اب خشک شد و چشمه ها از جوشیدن بازماندند . اینها نشانه های افزایش فشار زمین بود . بیستمین روز از ماه زمین اندکی لرزید . اسبها و گاوها بیقرار و هراسان شدند ,پرنده ها از خواندن باز ایستادند . بعضی از مردم که زلزله سال 63 را بخاطر داشتند اسباب و لوازم خود را جمع کرده و به نقاط امن مهاجرت کردند . شب 23 و سپیده دم 24 اوت خاکستر از دهانه اتشفشان بیرون زد و باد خاکستر را به ارامی بر روی شهر منتشر کرد .. در این ساعت مردم نگران بودند و اندک اندک وحشتزده می شدند . ایا باز " پمپیی " مثل گذشته فقط میلرزید.؟ ساعت 1 بعد از ظهر 24 اوت غول خفته بیدار شده بود, از این لحظه به بعد تاریخ یکی از هولناکترین سناریوهای طبیعت را در خود ضبط میکرد . لرزشی ناگهانی سطح مسدود دهانه وزو را بکناری زد و گدازه های اتشفشانی با فشار از دهانه قله بیرون می زد . اکنون " وزو " چون اژدهای بود که از خواب برخاسته و دهان خود را به سوی اسمان گرفته و با پرتاب اتش و غرشهای وحشتناک , قدرت مرگبار خود را
به رخ انسانهای بینوا می کشید . گدازهای مذاب با سرعتی دو برابر سرعت صوت به اسمان پرتاب می شد و بعد در خطی منحنی بسوی شهر فرود می امد و تا 25 کیلومتر انطرفتر پرتاب می شد . 30 کیلومتر دورتر از شهر در پایگاه " میسنوم " جوانی وحشتزده به این صعنه مینگریست . این پسر 17 ساله که در تاریخ به " پلینی اصغر " معروف است به میسنوم امده بود تا عمویش " پلینی اکبر " مورخ بزرگ و یکی از مردان نامدار امپراطوری را ببیند . " پلینی اکبر " مولف دایره امعارف 37 جلدی تاریخ طبیعی و دریا سالار نیروی دریایی روم بود . این جوان نیز مانند عموی کنجکاو خود, ناظر دقیقی بود و گزارش دقیقی از واقعه وحشتناکی که شاهد ان بود ثبت کرد . او متوجه شد در مرحله اول انفجار « ابری شبیه مخروط کاج تا ارتفاع زیادی به اسمان برخاست و در بالا به چندین شاخه تقسیم شد . در یک لحظه این ابر سفید بود و بعد سیاه شد . عمویم که مورخی تیزبین بود متوجه اهمیت این واقعه شد و خواست ان را از نزدیک ببیند . او دستور داد زورقی سبک مهیا کنند . » کمی بعد به پلینی اکبر خبر دادند که مردم شهر " پمپیی " گرفتار فاجعه شدند . او وظیفه خود به عنوان مورخ را کنار گذاشت و در صدد برامد که به کمک مردم بشتابد . چند قایق پارویی بزرگ را اماده کرد و در طول خلیج به راه افتاد . برادر زاده اش بهمراه او نرفت اما بعدها از دیده های خود گزارشی نوشت . با نزدیک شدن انها خاکسترهای داغ بر سر و رویشان می ریخت, تکه های سنگ گداخته و مشتعل از اسمان فرو می بارید و چند نقطه کشتی را اتش زد . مواد مذاب از ساحل به دریا میریخت, ناخدای کشتی تصمیم به بازگشت داشت اما دریا سالار به او دستور داد پیش برود . در این حال ساحل و تپه های مشرف به ان به مکانی هراسناک مبدل شده بود . بادی توفنده ابرهای داغ را در هم می پیچاند و بر در و دیوار شهر می کوباند . " پمپیی " و ویلاهای حومه ان در تاریکی مطلق فرو رفته بود . از اسمان سنگ می بارید . بعضی از سنگها بزرگ و بعضی دیگر به اندازه دانه های برنج بود و گاز بد بویی تنفس را مشگل میکرد . یکی دو ساعت بعد " پمپیی " زیر لایه ای از سنگ و خاکستر به عمق 30 سانتیمتر فرو رفته بود, ساختمانها فرو می ریخت و موجب مرگ عده دیگری می شد . مردم زیر اوارها جان می دادند . دیوار خیابانها و کوچه ها بر سر عده دیگر می ریختاتش همه جا را گرفته بود . در ساعات اولیه انفجار قسمت عمده اهالی شهر پیاده یا سوار بر اسب و گاری می گریختند – اما حدود 2000 تا 3000 نفر در شهر ماندند . شاید به دلیل انکه اهمیت واقعه را در نیافته و یا شاید هم نمیتوانستند مایملک و خانه خود را رها سازند . انها زیر سقف بناهای محکمتر پناه گرفته بودند و در برابر ریزش سنگ و خاکستر مقاومت میکردند . هر ساعت حدود 15 سانتیمتر سنگ و خاکستر به زمین می نشست . شهر " هرکولانوم " نیز زیر بارش سنگهای اتشفشانی قرار داشت , اما بسیاری از اهالی ان توانسته بودند بگریزند . شب فرا رسید اما ستونهای اتش که به اسمان میرفت شهر را روشن کرده بود . این صحنه از دید کسانی که در شهر مانده بودند شگفت انگیز و مبهوت کننده بود, اما بهت انها بهت مرگ بود . اتشفشان بزودی خشم خود را متوجه " هرکولانوم " کرد . ساعت 1 صبح 25 اوت فشار انفجار کم شد و در عوض ابشار مواد گداخته از کوه سرازیر شد . ابشار به دو شاخه تقسیم شد . یکی از این دو شاخه ابری از خاکستر و گاز داغ بود که با سرعت پیش میرفت و شاخه دیگر مواد مذاب غلیظ بود که با سرعت کمتری جریان داشت . این شاخه 750 درجه فارنهایت حرارت داشت و سر راه خود سنگ و چوب و خاک را به حالت مذاب در می اورد و پیش میرفت . ابر خاکستری که پیشاپیش ان حرکت میکرد 1800 کیلومتر در ساعت سرعت داشت . این ابر چهار دقیقه بعد به شهر " هرکولانوم " رسید و سر راه خود غرش کنان شهر را جارو کرد, سفال سقفها را از جا کند و دیوارها را ویران کرد و هنگامیکه به دریا رسید اب را به جوش اورد . گوشت و پوست انسانها و جانوران را سوزانید و ریه های انها را با خاکستر داغ و سوزان پر کرد . حتی یک نفر نیز زنده نماند . چند لحظه بعد شاخه دوم چون موجی شهر را زیرو رو کرد . " هرکولانوم " بطور کامل عاری از حیات شد و اکنون اتشفشان می خواست شهر را در زیر گدازه ها مدفون کند . بارها و بارها در طی ساعات اینده " وزو " غرید و امواج خاکستر و مواد مذاب را از دهانه خود به بیرون استفراغ کرد تا انکه شهر را در عمقی غیر قابل دسترسی مدفون کرد . " هرکولانوم " از صفهه تاریخ محو شد . برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید . Yahoo ID = Jalal_webid ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷ و ساعت ۲:۴۳ ق.ظ |

