|
مصر سرزمین رازها قسمت دوم
گرانبهاترین میراث بشری جزئیات دقیق مربوط به کشف اولین مخفیگاه و یکی از بزرگترین گنجینه های مصر باستان, بسیار مبهم و گیج کننده است . اما بنظر می رسد در سال 1871 چوپانی بنام " احمد عبدالرسول " در پی یافتن پسر گم شده
خویش بود که متوجه شد او به داخل حفره عمیقی سقوط کرده است . او داخل این حفره رفت و متوجه شد که این حفره به شکل چاه دست ساز است . او دریچه ای را که بر روی صخره ای حجاری شده بود ,پیدا کرد . وقتی داخل شد خود را با غار واقعی " علاء الدین " روبرو دید که مملو از اشیاء عتیقه بود .( توجه داشته باشید که اعراب هنگامیکه به گنج بزرگی برخورد میکردند – طبق افسانه های خود انرا گنج یا غار علاء الدین می پنداشتند . بنده در جستجوهای خود هنوز نمیدانم ایا گنج علاءالدین وجود داشته یا واقعا" افسانه است.) " احمد عبدالروسول " کشف خود را بلافاصله به اطلاع پسر و بردارهایش رساند و جملگی کار 10 سال استخراج گنجینه های گور را اغاز کردند . اما همزمان با پدیدار شدن عتیقه هایی با کیفیت عالی در بازار از قبیل یک پاپیروس و تکه جواهری که حاوی اسامی مصور بسیار بودند, مقامات را در مورد منشاء انها دچار ظن کرد . هنگامیکه جانشین " اگوست ماریت " – " گاستون ماسپرو " اگاه شد که در مصر اشیاء ارزشمند فراعنه, به جهانگردان و کلکسیونرهای اروپایی به قیمت بسیار ناچیز فروخته می شود, بفوریت متوجه گشت که یک مجموعه نفیس حیرت انگیز کشف گردیده است و می بایست غارت انها متوقف شود تا باقیمانده اشیاء قیمتی در موزه قاهره نگهداری شودند . پیگیریها به اشکار شدن هویت دزدان انجامید . " احمد " و یکی از برادرانش دستگیر شدند . انها به چوب و فلک بسته شدند به صورتی که پوست پاهایشان از گوشت جدا شد . با وجود شکنجه های سخت و طاقت فرسا " احمد " اعتراف نکرد که محل واقعه ای گنجینه کجاست . " احمد " پس از ازادی از زندان معتقد بود, بخاطره تحمل شکنجه ها و لو ندادن محل گور, خانواده اش مدیون او میباشند و خود را سزاوار تصاحب نیمی از غنایم می دانست . بین اعضای خانواده اختلاف پیدا شد تا یکی از انها به نام " محمد " با مراجعه به فرمانداری محلی و افشای منبع درامد خانواده, به مسئله فیصله داد . فرماندار محلی نیز " امیل بروش " المانی را که دستیار " ماسپرو " بحساب می امد را مطلع ساخت . بابت این کار " محمد " مباشر عملیات حفاری موزه قاهره در " تبس " شد و 500 پوند نیز جایزه دریافت داشت . این پول انقدر بود که وی سخاوتمندانه ان را میان برادرانش تقسیم کرد . " ماسپرو " اظهار داشت : اگر این خانواده مهارتی را که سالها علیه موزه بکار گرفته بودند در راه درست بکار می بستند, ما شاهد کشفیات عظیمی بودیم . ( هنوز کسی نمیداند چقدر از گنجینه ان گور به یغما رفته است ) هیچ چیز نمیتوانست با تجربه فوق العاده ای که فرا روی " امیل بروش " قرار داشت برابری کند . " محمد " او را به مخفیگاه برد . " بروش " به کمک طناب, خود را از مدخلی باریک عبور داد و بعد از تلاش بسیار مجددا" خود را وارد دالانی کرد . طولی نکشید نگاهش متوجه یک تابوت بزرگ گچ کاری شد که نام کاهن بزرگ بر ان نوشته شده بود . در پس ان 3 تابوت دیگر قرار داشتند . سپس شمعی روشن کرد تا بهتر بتواند اطراف را ببیند- او وارد راهرویی که مملو از اشیاء تاریخی کوچک بود شد . با گامهای بلند این راهرو را طی کرد و به اتاقکی رسید که در دیواره ان حفره ای ایجاد شده بود . در اینجا نیز به چند تابوت بزرگ برخورد . بعضی از این تابوتها بسیار بزرگ بودند . " بروش " شمع را نزدیک دستنوشته ها برد و اسامی را خواند . او لرزه بر اندامش افتاده بود و اصلا" نمیتوانست باور کند – با لکنت زبانی که گرفته بود, اسامی را زمزمه میکرد . اسامی مربوط می شدند به فهرست بزرگترین فراعنه باستان در عصر پادشاهی نوین ( 1070 – 1550 قبل از میلاد ) منجمله " ستی " اول و مشهورتر از او پسرش " رامسس کبیر "- ( رامسس دوم ).!! " امیل بروش " بعدها نوشت : »نفس در سینه ام حبس شد بطوری که مجبور شدم برای تنفس, با شتاب به سمت بیرون بروم – میترسیدم ! میترسیدم مبادا مرگ بر من غلبه کند و این گنجینه بزرگ از چشم علم و دانش و نسل فردا پنهان بماند . « او بیم ان داشت که شمعهای موجود در دست وی و همراهانش, باعث شعله ور شدن تابوتهای چوبی خشک شود . پس از انکه " بروش " خود را جمع و جور کرد, با دقت بیشتری به بازدید گور پرداخت . در انتهای ان راهرو طولانی به یک اتاق غار مانند رسید که طول ان 6 متر و ارتفاع ان 5/4 متر بود . در انجا تابوتهای کاهن " دوره میانی سوم " ( 712 – 1070 قبل از میلاد ) بنام " پینجم " دوم و اعضاء خانواده اش قرار داشت . در میان گرد و خاک اشیاء فراوانی موجود بود, منجمله حلقه گل – پیکره های کوچک مربوط به مراسم تدفین – گلدانهای برنزی و اشیاء ساخته شده از شیشه که در ان زمان در مصر ماده بسیار گرانبهایی محسوب می شد . با توجه به ارزش زیاد این مجموعه " بروش " بیم داشت که مردم محلی از این کشف اگاهی یافته و برای غارت گور به انجا هجوم ببرند . او ترتیب تخلیه سریع محتویات گور را داد , حتی زحمت عکسبرداری از تابوتها و هزاران مصنوع را در محل نکشید . این کار میتوانست کمک عظیمی به دانش باستان شناسان امروزی از مکان بکند . 300 کارگر و 2 روز وقت لازم بود تا گور را پاکسازی کنند . برای حمل بعضی از تابوتها نیاز به 12 تا 15 نفر انسان بود . فراعنه – ملکه ها و گنجینه های انان در یک کشتی به سمت قاهره بار زده شدند . همزمان با شناور شدن کشتی در میان رودخانه, مصریانی که در تخلیه گور یاری رسانیدند, درسکوت و ارامش به تماشای قایق ایستادند. خبر انتقال مجموعه مزبور در سرتاسر نیل پیچیده بود و به هنگام عبور کشتی از کنار شهرها ساکنین انها در کناره های رودخانه ایستاده بودند . غم غریبی در میان مردم منطقه بچشم میخورد – گوئی در ان منطقه عزای عمومی اعلام کرده بودند . زنان جیغ می کشیدند و موهای خود را چنگ میزدند و مردان با تفنگهای خود به شلیک هوایی پرداختند – تمام ملوانان مصری کشتی در سکوت عجیبی فرو رفته بودند – براستی انها در ماتم فراعنه خود غرق شده بودند – هر کس به انها نگاه میکرد در این تصور بود که نزدیکترین عزیز خود را از دست داده اند .!
انچه " بروش " شاهد ان بود یک عزاداری عمومی بود, یک اداب تشیع جنازه که قدمت ان به زمان فراعنه بر می گشت . ورود اجساد مومیایی به قاهره مورد احترام چندانی قرار نگرفت – شاید بخاطره اینکه هنوز خبر این مهم بگوش ساکنان قاهره نرسیده بود . مامور گمرگ با بی تفاوتی از میان مومیایی ها گذشت . او وظفیه داشت از همه کلاهای ورودی به شهر مالیات اخذ کند . او قادر نبود اثار تاریخی را طبقه بندی کند, بعدها مدارک نشان داد که این گنجینه عظیم را تحت عنوان " ماهیهای خشک شده " ثبت کرده بودند . در موزه قاهره , شاهان از 40 جسد همراهشان جدا شده و در ویترینهای مخصوص و مجزایی قرار داده شدند و پیکره های کوچکتر نیز در جای مخصوصی قرار گرفتند . به مرور زمان " گاستون ماسپرو " ترتیب باز کردن پوشش اجساد مومیایی سلطنتی را داد . اولین فرعون که مورد بررسی قرار گرفت, " توتموس " سوم بود . " احمد عبدالرسول " و بردارانش لطمات زیادی را به ان وارد ساخته بودند و در پی یافتن جواهرات و طلسمهای گوهر نشان کفن را پاره کرده بودند . زمانی که پوشش " توتموس " را گشودند, پادشاهی که روزگاری سپاه خود را به پیروزیهای بزرگی علیه دشمنان رهنمون ساخته بود و مصر را بدل به یک امپراطوری قدرتمند کرده بود, در معرض پوسیدگی و زوال قرار داشت . سر فرعون را از گردن و پاهای او از بدن جدا گشته بودند . بقایای پوشش صمغ اندود هنوز به پوست او چسبیده بودند . چندین سال گذشت تا " ماسپرو " جرات گشودن پوشش فرعون دیگری را بدست اورد . او " رامسس " سوم را انتخاب کرد, او و دستیارانش چندین لایه کفن کتانی را گشودند تا بالاخره به جسد فرعون رسیدند که 90 سال عمر کرد و اثار تاریخی بسیاری را برای مصر بر جای گذاشت . " ماسپرو " به لرزه افتاد – پادشاه کاملا" سالم بود, پوست او به رنگ قهوه ای خاکی همراه با لکه سیاه بود , بازوان او بر روی سینه قرار گرفته بودند , صورت ارام و صاف بود, دماغ وی حالت خمیده داشت که این امر بخاطره فشار ناشی از باندپیچی بود, دهان او کوچک و لبهایش کلفت بودند . دهان او را با خمیر سیاهی پر کرده بودند . " ماسپرو " خمیر را از دهان او بیرون اورد تا سن فرعون را از روی دندانهای پیشین او که هنوز سالم و سفید بودند – مشخص سازند . ماسپرو و یارانش به کار باز کردن پوشش اجساد مومیایی ادامه دادند . ملکه " احموز نفر تاری " که به مجرد تماس هوا با جسد وی دچار گندیدگی گردید و بصورت جسم سیاهی در امد . مومیایی دیگر " رامسس کبیر " بود .. تقریبا" تمام مومیایی ها به مرور زمان از پوششان خارج گشتند . خوشبختانه بسیاری سالم مانده بودند . " امن حوتپ " اول در میان حلقه های گل بود , درست همان وضعیتی که عزادانش او را ترک گفته بودند, باستان شناسان در حین جستجو در میان شگوفه های پژمرده, به کشف تکاندهنده ای برخوردند : یک زنبور دوره باستان که به طرف عطر گلها کشیده شده و در میان برگ گلها گرفتار گشته و همراه فرعون در تاریکی ابدی در داخل تابوت قرار گرفته بود .! " اوژن لفبور " که به تازگی به عنوان مدیر انستیتو فرانسوی باستان شناسی, مسئولیتهای خود را به عهده گرفته بود . عمیقا" تحت تاثیر قرار گرفته بود . وی اظهار می دارد : تقریبا" همه اجساد مومیایی, پوشیده از حلقه های گل خشک شده – و نیلوفرهای ابی پژمرده بودند و ما با مشاهده این گلها گویی به گذشته دور می نگریستیم . از نظر او این صحنه " تصویری از یک خواب بی پایان بود " . به گفته یک ناظر, هیچ جسدی مومیایی بهتر از جسد مومیایی " ستی " اول چنین تصویری را منعکس نمیکرد . بنظر می رسید که از مرگ این پادشاه, زمان زیادی نمیگذرد و لبخندی ارام و موقر, هنوز بر لبانش نقش بسته است . از میان پلکهای نیمه باز او, خط مرطوب و درخشنده ای قابل رویت بود که چشمان سفید لطیف او بهنگام دفن شدن, بدان مسیردوخته شده بود . شاید او می دانست پنج هزار سال دیگر, انسانها از اقوام و ملل گوناگون به دیدار او می ایند و به چشمان او خیره میشوند .
3- توت عنخ امن ( قدم به قدم با هوارد کارتر در راه کشف مقبره توت عنخ امن )
|+| نوشته شده توسط سیدجلال صیادمیری در چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۵ و ساعت ۷:۳۳ ب.ظ |

